در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

این نیز بگذرد - داستانی کوتاه از اریش کستنر

اين نيز بگذرد[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

گاهي اوقات اصلاً لا زم نيست كه آدم كاري انجام دهد، تا آسمان به زمين آيد. در اين مواقع فقط كافي است كه آدم يك حركت بيجا انجام دهد. فقط يك حركت. و همه چيز به هم مي ريزد. بعد كه دوباره همه چيز را درست كرديم، مي توانيم به اين مسائل بخنديم. مي توانيم! ولي گاهي حتي اين كار را نيزانجام نمي دهيم. زيرا كه خاطرات اين اعمال را نمي توان با لبخند به كناري زد. گاهي كه يك عروسك مي شكند، يا از بين مي رود، براي اين بچه دنيا به

آخر مي رسد. (البته فقط عجالتاً ) .

ماجراي “اشتاين تال[2] و خانمش چنين بود: آنها شش ماه بود كه ازدواج كرده بودند، در جائي دو اطاق اجاره كرده بودند، و هر دو اداري بودند. آقاي اشتاين تال حسابدار فروشگاه گولد مان بود. خانم اشتاين تال در يكي از شعبات بانك آلمان در قسمت ثبت موجودي هاي بانكي كار مي كرد. بدين ترتيب آنها مي توانستند بسيار خوب و با شرف زندگي كنند. فقط اگر اين آرزوي آنها كه مي خواستند مبلمان مخصوص خودشان را داشته باشند، وجود نداشت. آنها بعد از ازدواج ، ماه عسل چهارده روزه شان را در استان بايرن در كوه هاي آلپ بسر بردند و بعد از ماه عسل شروع كردند به تزئين اطاق هايشان، كه آنها بدون مبلمان اجاره كرده بودند . بدين ترتيب آنها مجبور شدند كه ماهانه 50  مارك[3] به شركت “گرست مان" كه اطاقهايشان را كاغذ ديواري كرده بود ، بپردازند، به آقاي فريچه ، كه اطاقهايشان را رنگ زده بود، ماهي بيست مارك، به شركت هِشت ٥ كه وسائل خانه را حمل كرده بود، ماهي هفتاد مارك، و به مغازة پرده فروشي در “كوچة زايلر” كه پرده ها ي خانه را در اختيار آنها گذاشته بود، نيز ماهي سي مارك بپردازند.

بدين ترتيب آنها بعد از يك گردش كوتاه در ماه دسامبر در قسمت قديمي شهر، گرفته و ناراحت به خانه برگشتند، و اينگونه بود كه خانم جوان ، كه كنار پنجره ايستاده بود، گفت: “ ميداني، من فكر نمي كنم كه ما بتوانيم براي خودمان هديه اي براي كريستمس بخريم.”

آقاي اشتاين تال با قيافه اي گرفته و غمگين گفت : “ اين اولين كريستمس ما ، بعد از ازدواجمان است” ، ولي او نيز نميدانست كه چه خواهد شد.

" اين چيز ها كمكي به ما نخواهد كرد. ما در سال آينده اين را جبران مي كنيم.”

خانم اشتاين تال در جواب شوهرش گفت: “بسيار خوب.”

“ به من قول بده، كه تو حتي يك هديه هم نخري. “

“ ولي بشرطي كه تو هم به من چنين قولي بدهي.”

“ بديهي است. “ بدين ترتيب آقا و خانم اشتاين تال با هم توافق كردند. عصر ها كه آقاي اشتاين تال از اداره به خانه بر مي گشت و از خيابانها عبور مي كرد، جرأت آن را نداشت كه به ويترين مغازه ها نگاه كند و حتي يك لحظه هم جلوي ويترين مغازه ها توقف نمي كرد. آقاي اشتاين تال نمي توانست براي خانمش هديه اي بخرد. حتي اجازة آن را هم نداشت.

ولي يك درخت كوچك كريسمس ، كه بايد باشد. مقداري شكلا ت و چند رشته نوار نقره اي هم به درخت آويزان كرده بودند. وقتي كه شب كريسمس روي مبل سبز و كوچكشان نشسته بودند، مبلي كه هنوز حتي پول آنرا پرداخت نكرده بودند، احساس عجز و بدبختي به آقا دست داد. خانم اشتاين تال چند شمع روشن كرد، شمع هائي كه مغازه دار گفته بود، كه اشك نمي ريزند. آقاي اشتاين تال گرفته و ناراحت به خانمش نگاه مي كرد و لبخند مي زد. بعد دستي به پشت خانمش كشيد و با گفت: “ شايد بهتر مي بود كه تو با مرد ثروتمندي ازدواج مي كردي . اين درست است كه ما مبل داريم، شكم مان را هم پر كرده ايم، ... ولي باوجود اين، خيلي مايل بودم كه به مناسبت كريسمس بتوانم هديه اي براي تو بخرم. در خيابان ساحلي، در مغازة بلوزفروشي پراخت ،چند تا بلوز قشنگ...”

خانم اشتاين تال در اين اثنا به اطاق ديگر رفته و آقاي اشتاين تال را تنها گذاشته بود. آقاي اشتاين تال خودش را مخاطب قرار داده و گفت: “ خر پير!

حالا رفته به اطاق ديگر و روي لبة رختخواب نشسته و گريه مي كند.”

ناگهان احساس كرد كه دستهاي زنش جلوي چشمهايش قرار گرفته است. يكه خورد، ترسيد، و قلبش به طپش افتاد.

ناگهان صداي خانمش را شنيد، كه مي گفت: “ ولي نبايد از من ناراحت بشوي. تو نبايد از من ناراحت شوي. من نتوانستم كه جلوي خودم را بگيرم ودستهايش را از روي صورت شوهرش برداشت. روي ميز يك كراوات با خطوط سبز و سياه قرار داشت و در يك جعبة ديگر، با روپوشي از مخمل دو دكمه سردست برق مي زدند...

اين دقايق بسيار سخت گذشتند. آقاي اشتاين تال حتي يك كلمه هم بر لب نياورد. صورتش، كه همين چند لحظه پيش خوشحالي را نشان مي داد، درهم كشيده شد، و ترس و شك بر او غالب شد.

آقاي اشتاين تال از جايش برخاست، هدايايش را چنان با غيظ به كناري زد، كه از روي ميز به زير افتادند. كلا ه و پالتويش را برداشت . هنگامي كه آقاي اشتاين تال لباس پوشيده برگشت، خانمش را ديد كه بر روي فرشي كه هنوز پولش را پرداخت نكرده بودند، چمباتمه زده و دارد به دنبال دكمه سردست هاي شوهرش مي گردد.

هر دوي آنها به شدت احساس بدبختي مي كردند! آقاي اشتاين تال احساس بي چارگي مي كرد، به اين علت كه به قولي كه به خانمش داده بود، وفادارمانده بود، و خانم اشتاين تال به علت اينكه براي شوهرش چند هدية كوچك براي كريسمس خريده بود. هيچكدام از آنها نمي دانستند، كه چه بايد بكنند. ولي به هم سركوفت هم نمي زدند. زيرا آنها مي دانستند كه هر كدام از آنها قصد بدي از كاري كه كرده بودند، نداشتند.

آنها فقط بشدت غمگين بودند . آنچنان غمگين، كه فقط بچه مي توانند اينطور غمگين باشند.

مي توان گفت كه آسمان بر سر آنها خراب شده و همه چيز را خورد و خمير كرده بود.

مدتها اوضاع به همين منوال مي گذشت. آقاي اشتاين تال شال و كلا ه كرده و جلوي در مي ايستاد و خانم اشتاين تال روي فرش نشسته و چنان مي گريست كه كراوات را خيس مي كرد.

بعد ها خانم اشتاين تال به خود جرأت داده و سرش را كمي بلند كرد و با صداي ضعيفي گفت: هنوز هم از دست من ناراحتي؟

در اين حال آقاي اشتاين تال كه هنوز شال و كلا ه كرده بود، در جوار همسرش زانوزده و با نيمچه لبخندي گفت: “نه”.

بعد از اين ماجرا آنها شروع كردند كه آسمان را دوباره وصله و پينه كنند . اين ماجرا يك ماجراي بسيار غمگين و در عين حال يك جشن كريسمس خوشحال كننده بود.



[1] Auch das geht vorüber

[2] Steinthal

[3] واحد قدیمی پول آلمان

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :