در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ترجمه رمان (به عنوان مثال برادر من) -1

شناسنامه کتاب
عنوان کتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال برادر من
نویسنده : اووه تیم Uwe Timm
عنوان کتاب به زبان آلمانى Am Beispiel meines Bruders
ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریک
مؤسسه انتشاراتى آلمانی Kiepenhauer-Witsch, Köln
ISBN : 4023302643
شابک نسخه آلمانى: 4023302643
تعداد صفحات : 155 ص

مقدمه مترجم :
"اووه تیم Uwe Timm" از نویسندگان معاصر آلمان است و معروفترین اثر وی همانا رمان
"به عنوان مثال برادر من Am Beispiel meines Bruders " می باشد، که رمانی است ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آنها و زندگینامه "اووه تیم" را نیز ضمیمه این ترجمه می کنم.
در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یکجا، این رمان را در چند مرحله و به صورت سریال منتشر کنیم. آنچه در زیر می خوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شماره های آینده همین سایت منتشر خواهد شد.
این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی می خوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – وصحت یا سقم آن را نیز نمی توانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینه ای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.



1
بلند کردن ، خندیدن، همهه کردن، شادى غیر قابل کنترل ، این احساسات خاطره اى را در باره پیشامدى درذهن من زنده مى کنند ، یک تصویر را، اولین تصویرى که در ذهن من نقش‌ بسته است ‍.با این تصویر آگاهى و دانش‌ من در باره خودم شروع مى شود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مى آیم، جائى که بزرگترها ایستاده اند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آنها همینطور آنجا ایستاده اند و مرا نظاره مى کنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آنها را به خاطر ندارم . شاید گفته باشند: نگاه کن. یا از من پرسیده باشند: چیزى میبینى؟ و آنها به کمد سفید رنگی نگاه می کردند ، کمدى که بعد ها ازآن براى من تعریف کردند ـ این کمد ، کمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش‌ بسته است که آنجا ، بالاى کمد موهائى دیده مى شدند ، موهاى بلوند . گویا آنجا کسى پنهان شده بود . سپس‌ این شخص‌ از مخفیگاه خود بیرون مى آید . برادرم است . او مرا بلند مى کند . قیافه اش‌ را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم که چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را کاملاً واضح و آشکار به ‍ یاد دارم که وقتى که من این موهاى بلوند را پشت کمد دیدم ،همه به من نگاه مى کردند و بعد این احساس‌ که مرا بلند کردند . من حس‌ می کردم که در فضا پرواز مى کنم .
اینها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى که شانزده سال از من بزرگتر بود. برادرى ‍که چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوکراین به سختى مجروح شد.

30/ 9/ 1943
پدر عزیزم
متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یک گلوله تانک هر دو پاى مرا از ‍بین برد، طورى که پاهاى مرا قطع کردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم ‍را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام کن . همه چیز مى گذرد. من ‍چند هفته دیگر به آلمان مى آیم و تو مى توانى به ملاقات من بیائى. من بى احتیاطى نکردم ‍. خوب دیگر مى خواهم نامه را به پایان برسانم .
کوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مى رساند .
(کوردل Kurdel اسم مستعار کارل هاینتس‌ بوده است – مترجم).

کارل هاینتس‌ در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوکراین ‍درگذشت. کارل هاینتس‌ همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران کودکى ام مشایعت کرد . ‍هنگام عزادارى مادر ، هنگامى که پدر گلایه داشت ، حتى هنگامیکه والدین با ایما و اشاره ‍با هم صحبت مى کردند . در باره او - کارل هاینتس‌ - گفته مى شد که همیشه در موقعیت هاى یکسان و کوچکى رشادت و نزاکت خود را نشان مى داد . حتى موقعیکه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش‌ همه جا محسوس‌ ‍بود . محسوس‌ تر از سایر مردگان . علت آن هم تعریف ها ئى بود که پدر از او مى کرد و ‍عکس‌ هائى که نشان مى داد ، یا مقایساتى که پدر انجام مى داد و مرا هم در این مقایسات ‍داخل مى کرد. بارها سعى کردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش‌ را زدم. نامه هاى دوران سربازى اش‌ و دفتر خاطراتش‌ را که موقع لشکرکشى به روسیه مى نوشت ، مى خواندم. ‍دفترچه کوچکى با جلد قهوه اى روشن که روى آن نوشته شده بود : یادداشت .من مایل بودم که این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان که از واحدهاى نظامى اس‌ اس‌ بود ، مقایسه کنم تا دقیق تر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از ‍آنها گذشته بود ، کسب کنم . ولى هر وقت که من این نامه ها و دفتر خاطرات را گشودم تا ‍آنها را بخوانم، فورى آنها را بسته و کنار گذاشتم. موقع خواندن آنها ترسى توأم با عقب ‍نشینى در من ایجاد مى شد، ترسى که از دوران کودکى مى شناختم و در" قصه گلادیاتورى به ‍نام بلاو بارت "Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شبها قصه هاى ‍برادران گریم را براى من مى خواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مى خواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت "‍.
من هیچ وقت دلم نمى خواست که خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینکه وحشتناک بود. ‍آنجائى که روایت می کند که زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش‌ اجازه نداشت که در اطاقى که درش‌ بسته بود، داخل شود و با وجودیکه شوهرش‌ او را از این کار برحذر کرده ‍بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت . موقعى که مادر به اینجا مى رسید، از او خواهش‌ مى کردم که دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سالها ، موقعى که دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز کرد ، به محض‌ باز شدن در ، رودخانه اى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسکلتى باقى مانده ‍بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید که در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در ‍را چنان با شدت کوبید، که کلید از سوراخش‌ بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى کلید ‍را برداشت و قصد پاک کردن خون ها را داشت. ولى فایده اى نداشت . از یک طرف خونها را ‍پاک مى کرد و از طرف دیگرخونهائى که او تازه پاک کرده بود، دوباره ظاهر مى شدند .
دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى که مادر زنده بود، براى من ممکن نبود، که درباره برادرم ‍چیزى بنوىسم . من از قبل مى دانستم که مادر در جواب سؤالهاى من چه خواهد گفت : دست ‍از سر مرده ها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى که خواهرم هم درگذشت، ‍من دیگرآزاد شدم . آزاد ، که درباره برادرم کتابى بنویسم . زیرا که خواهر آخرین نفرى بود ‍که کارل هاینتس‌ را مى شناخت. منظور از آزادى این است که همه سؤال ها را بپرسم و ملاحظه ‍هیچ چیز و هیچ کس‌ را نکنم . ‌‌
گاهى برادرم را در خواب مى بینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او می بینم. در چند ‍موقعیت مختلف ا چند کلمه از او در خواب مى شنوم . یکى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: کسى مى خواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریک ، کثیف، سراپا ‍پر از گل و لاى. من مى خواهم در را ببندم . این شبح که صورت ندارد، سعى مى کند به ‍زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مى آورم و شبح را ، که مطمئن هستم برادرم مى باشد، به عقب مى رانم . بالاخره موفق مى شوم که در را بسته و قفل کنم. ولى ‍
با نگرانى در مى یابم که کتى در دستم باقى مى مانده است .

برادرم و من
در رؤیاهاى دیگرم مى بینم که برادرم همان صورتى را دارد که در عکس‌ هایش‌ دیده ام . ‍فقط در یکى از این تصاویر اونیفورم نظامی به تن دارد. پدرم ولى عکس‌ هاى زیادى از او دارد ‍که گاهى با کلاه خود، گاهى با کلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص‌ بیرون ‍رفتن از پادگان دیده مى شود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص‌ سربازان نیروى ‍هوائى دیده مى شود. ولى تصویرى که او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یکى باقى ‍مانده است ، که در آن اسلحه اش‌ را در دست گرفته و در پادگان در حال سان ‍دیده مى شود. در این عکس‌ که از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمى شود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا که مادر فورى او را در این عکس‌ شناخت . من از موقعی که این کتاب را درباره برادرم مى نویسم، عکسى از او در لباس‌ شخصى در قفسه کتابهایم جاى داده ام.این عکس‌ احتمالاٌ زمانى گرفته شده که او داوطلبانه خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کرد : این عکس‌ از پایین گرفته شده و صورتش‌ را نشان مى دهد. صورتى باریک و صاف و چین تازه اى که میان ابروانش‌ دیده مى شود ، حالت متفکرانه و خشنى به او داده است. فرق موهاى بلوندش‌ را در سمت چپ باز کرده است . داستانى که مادرم همیشه از او تعریف مى کرد، این داستان است که موقعى که او مى رود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کند، و راهش‌ را گم مى کند. مادر این داستان را طورى تعریف مى ‍کرد، مثل اینکه اتفاقى که بعد ها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آنقدر در دوران کودکى ام شنیده ام که فکر مى کنم که خود من هم در این داستان نقشى ایفا کرده ام .
در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ، به طرف اوکسن تسول Ochsenzoll مى رود ، شهرکى که پادگان اس‌ اس‌ در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریک مى شد و او راهش‌ را گم کرد. او به راهش‌ ادامه داد و از کنار آخرین خانه ها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش‌ سپرده بود .بنى بشرى دیده نمى شد. او از شهرک خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمى شد. فقط در نزدیکى زمین و در حـوالى برکه ها کمى مه یا بخار دیده مى شد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مى شود. برادرم قصد بازگشت ‍ داشته که نگاهش‌ به مردى خیره مى شود. شبح تاریکى کنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مى نگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مى کند که گوئى سر جایش‌ حشکیده است . حتى هنگامیکه صداى قدم هاى برادرم بر روى برفها قابل شنیدن است، نیز از جایش‌ تکان نمى خورد . برادرم از مرد پرسید که آیا او راه پادگان اس‌ اس‌ را مى شناسد؟ مرد باز هم لحظاتى چند از ‍جایش‌ تکان نخورد. مثل اینکه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظه اى طولانى به آرامى بر مى گردد و مى گوید : نگاه کن، ماه مى خندد. و هنگامیکه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مى پرسد، در جوابش‌ مى گوید: به دنبال من بیا. و به راه مى افتد. به سرعت مى رود، با قدم هاى محکم . او مى رود، بدون اینکه پشت سرش‌ را نگاه کند . بلا ‍وقفه به راهش‌ ادامه مى دهد، مى رود، در دل شب. براى برادرم دیگر دیر شده است که به پادگان برود و خودش‌ را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مى گیرد. ولى او به راهش‌ ادامه مى هد ، بدون اینکه جوابش‌ را بدهد. راه مرد از کنار خانه هاى تاریک کشاورزان و از کنار آغل حیوانات ‍مى گذرد، که از درون آنها صداى گاو ها شنیده مى شود. صداى برف از زیر پا و از محل ‍فرورفتگى چرخ ماشینها در جاده شنیده مى شود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مى پرسد ، که ‍آیا راه را درست انتخاب کرده اند؟ مرد مى ایستد. به آرامى بر مى گردد و مى گوید: ‍ بله ، ما به کره ماه مى رویم. ماه مى خندد ، مى خندد . براى اینکه مرده ها بر سر جایشان خشکیده اند.
شب ، موقعى که برادرم به خانه بر گشت، تعریف کرده که او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه کرده که موقعى که به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس‌ را دیده که به دنبال یک دیوانه مى گشتند که از دیوانه خانه ای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است .
خوب بعد؟
صبح روز بعد، کله سحر ، برادرم براه مى افتد تا دوباره به پادگان اس‌ اس‌ برود ـ پادگان ‍را مى جوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مى کنند: زیرا که قدش‌ 1 متر و 85 سانتى ‍متر بوده، موهاىش‌ بلوند و چشمانش‌ آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس‌ اس‌ ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانک های زره پوش ‍شد. او فقط 18 سال داشت. این هنگ، در میان تمام هنگ هاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش‌ سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau تشکیل شد . سمبل و نشانه ای که سربازان این هنگ حمل مى کردند، نه تنها نشانى بود که آنها مانند ‍سایر سربازان و هنگها بر روى کلاه خود حمل مى کردند، بلکه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نکته عجیب اینجا بود، که برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مى شد. گم مى شد. نه به این دلیل که او مى ترسید که تنبیه شود، بلکه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یک دفعه هم پیداش‌ مى شد. مادرم از او مى پرسید که کجا بوده و او چیزى نمى گفت. این درست موقعى بود که او کاملاٌ ضعیف شده بود. کم خونى و طپش‌ قلب امراضى بودند که دکتر مورت هورست Morthorst تشخیص‌ داده بود. در این زمان هیچ کس‌ نتوانست او را قانع کند که بیرون از خانه بازى کند. او از خانه خارج نمى شد، به مغازه هم نمى رفت ، که به وسیله یک راه پله از خانه ما جدا مى شد. ‍
او حتى به تعمیرگاه هم نمى رفت. تعمیرگاهى که پدر آن را آتلیه مى نامید. او در خانه مى ماند. در خانه اى که جمع و جور بود و چهار اطاق ، یک آشپزخانه، یک توالت و یک انبار داشت . به محض‌ اینکه مادر از اطاق خارج مى شد و دوباره به اطاق بر مى گشت، کارل هاینتس‌ ناپدید شده بود. مادر صدایش‌ مى کرد، زیر میز ها را نگاه مى کرد . درون کمد ها را مى نگریست . مثل اینکه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود. تنها خصلت عجیبى که او داشت ، همین بود.
مادر، بعد ها ، براى ما تعریف کرد که هنگامیکه پنجره هاى خانه را رنگ مى زدند، چهارپایه اى چوبى در خانه پیدا کرد که شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى که آپارتمان ما در طبقه همکف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مى رسید. وقتى که چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یک تیرکمان، یک چراغ قوه، دفتر و کتاب هاى زیادى دیدیم. کتابهائى که تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مى دادند و تفسیر ‍مى کردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان کتابهاى دیگر را فراموش‌ ‍کرده بود. مثل اینکه کارل هاینتس آنجا مى نشسته و مطالعه مى کرده است . او همیشه گوش‌ مى داد ‍، همینکه صداى قدم هاى پدر یا مادر را مى شنید، غیبش‌ مى زد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را کشف کرد، که او در ارتش‌ خدمت مى کرد. تنها بارى که او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش‌ کرده بود که جریان پناهگاه را از او بپرسد.
مى گفتند که در دوران کودکى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مى رفت ، غایب مى شد و یک مرتبه دوباره مى آمد و در کنار میز با دیگران غذا مى خورد، گوئى که هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مى پرسیدند که کجا بوده است؟ فقط جواب مى داد : زیر زمین. گرچه این حرفش‌ زیاد هم بى ربط نبوده است. باوجودیکه رفتارش‌ عجیب و غریب بود، ولى مادر او را به حال خودش‌ مى گذاشت. جاسوسى او را نمى کرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمى گفت .مادر مى گفت ، که او کمى خجل بود. هرگز دروغ نمى گفت ‍و با شرافت بود. پدر مى گفت که مهمتر از همه ، این است که او شجاع بود. حتى در دوران کودکى .
بله، او را چنین ترسیم مى کردند. حتى بستگان دور او را چنین می نگریستند. گرچه اینها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .


ادامه دارد . . .

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :