در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

بيست امضاء - داستانی کوتاه از اریش کستنر

بيست امضاء[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

چند روز پيش با هنرپيشه اي به نام آقاي ه . در باغ يكي از كافه هاي شهر برلين نشسته بودم. درست مجاور خيابان. آقاي ه.. بسيار محبوب بود. مردم اين سعادت را به هم خبر مي دادند ، كه قهوه خوردن آقاي ه. را تماشا كنند.در خيابان ازدحام شده بود.

دو پسر بچه به ميز ما نزديك شده و ورق كاغذ سفيدي را روي ميز مرمرگذاشتند و يكي از آنها خودنويسي را در دست گرفته بود. ديگري گفت: " بفرمائيد ،آقاي"ه"  لطفاً يك امضاء به ما بدهيد!”

آقاي "ه". اسمش را نوشت و امضاء كرد. دو پسر بچه به راهشان ادامه دادند. يك دقيقه بعد ، يكي از آنها دوباره برگشت و كاغذ و خودنويسش را روي ميز ما گذاشت و به آقاي "ه" گفت: “ لطفاً يك امضاء ديگر به ما بدهيد. اين يكي ، براي يك خانم است، متوجه منظور من كه هستيد.“

آقاي "ه" يك بار ديگر اسمش را نوشته و امضاء كرد. و بدين ترتيب قضيه مي بايست فيصله پيدا كرده باشد.

روز بعد ، كه من تنها در كافه نشسته بودم، سر و كلة دو پسر جوان نيز دوباره پيدا شد. يكي از آنها گفت:

“ صبح بخير، امروز تنها نشسته ايد؟ از آقاي "ه" خبري نيست؟ “

من گفتم: “ من دقيقاً نمي دانم (با وجوديكه كه دقيقاً مي دانستم كه آقاي "ه" تا بيست دقيقة ديگر اينجا خواهد آمد.) “

پسر بچة دوم گفت: “ بله، او خواهد آمد. ما نيز دوباره بر مي گرديم. “ ما چند تا امضاء از او مي خواهيم.

من گفتم: “ خدا يا! شما كه ديروز دو تا امضاء از آقاي "ه" گرفتيد. “

پسر بچة اولي گفت: “ خوب، مگر چه مي شود. ما تا حالا بيست تا امضاء از آقاي "ه" گرفته ايم. “

در جواب آنها گفتم: “ آخر، براي چه؟ مگر شما اين امضا ها را مي فروشيد؟ “

يكي از آن دو گفت: “ نه، فعلاً نه “

پسر بچة دوم در ادامة حرف اولي گفت: “ بعد ها اين كار را خواهيم كرد.“

گفتم: “ چرا بعد؟ “

يكي از آن دو گفت: “ جريان از اين قرار است، كه ما اين امضاها را جمع مي كنيم ، و بعد ها اگر اتفاقي براي آقاي "ه" بيفتد، ما اين امضا ها را به قيمت گزافي مي‌فروشيم. “

پسر بچة دوم ، حرف پسر بچة اولي را ادامه داد: “ مثلاً اگر آقاي "ه" امروز بميرد، ما براي هر امضاء 50 مارك دريافت خواهيم كرد. ما تا كنون بيست امضا ازآقاي "ه" گرفته ايم. “

پسر بچة اولي گفت: “ موقعي كه آقاي "راستلي[2]"  فوت كرد، مشتري ها براي هر امضاء وي، 30 مارك به ما پرداختند. متأسفانه ما فقط هشت تا امضاء از او داشتيم.“

پسر بچة دومي گفت: “ خوب، ما ديگر بايد برويم. خداحافظ. و اين دو پسر بچة با فطرت كافه را ترك كردند. “

وقتي كه اين ماجرا را براي آقاي "ه" تعريف كرديم، گفت: “ ديگر امضاء به آنها نخواهم داد. اگر آنها 30 تا امضاء از من داشته باشند، حتماً مرا به كشتن مي‌دهند“



[1] Zwanzig Autogramme

[2] Rastelli

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :