در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

پتر - داستانی کوتاه از اریش کستنر

پتر[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

موقعي كه “ آرنو[2] ” از “پتر“ خداحافظي كرد، پتر گفت: “ من خيلي مشتاقم بدانم، كه امروز براي نهار چي داريم. “ آرنو گوشهايش را تكان مي داد، مثل هميشه، وقتي كه احساس ناخوش آيندي داشت. و بعد گفت نمره  [3]4 من در درس ديكته، که مرا سير كرده بود و اشتهایم را کور کرد. “ پدرم ، مرا بدجوري كتك خواهد زد، اگر اين نمره را ببيند .

پتر ضربه اي به روي كيف آرنو زده و لبخندي بر لب آورد . آرنو با خشم نگاهي به پتر كرد و شكلكي در آورد و به راهش ادامه داد.

پتر سوت زنان پله ها را طي كرد . سه بار زنگ زد و زير لب گفت: ننه جون ، فكرش را بكن، من در ديكته نمرة ١ گرفته ام . بعد براي اينكه مطمئن شود، دو بار ديگر هم زنگ زد و بعد تصميم گرفت كه به كسي نگويد كه آرنو در درس ديكته ٤ گرفته است . باوجوديكه تبليغ خوبي براي خودش مي توانست باشد.

او شش مرتبه ، با فواصل كوتاه در زد و بعد يك بار ديگر زنگ در خانه را به صدا در آورد. گوشش را به در فشرد، در درون خانه لنگه پنجرة اي كه باز مانده بود، صدا مي كرد . صبرش به سر آمد، دهانش را جمع كرده و جلوي سوراخ كليد گذاشت و صدا زد : “ ماما ! ماما ! ما- ما!“

ولي از مادرش خبري نبود . با مشت هايش به صندوق پستي خانه مي كوبيد و زنگ در خانه را مانند زنگ تلفن به صدا در مي آورد، مثل موقعي كه تلفن تنها در خانه اي باشد. بعد نا آرام و بي قرار شد . ترسيد، و با چكمه اش لگدي به در خانه زد .

هيچ جنبشي در خانه نبود. اينها كجا رفته اند؟ شايد موقع تميز كردن پنجره . . . ، ولي مردم و رهگذران كه متوجه مي شدند ، ولي بوي مطبوع كيك تخم مرغي همه جا را پر كرده بود . حالا در اين موقع، اصلاً ميل نداشت كه كيك تخم مرغي بخورد.

يك بار ديگر زنگ در خانه را بصدا در آورد، ولي كاملاً با احتياط، مثل اينكه نمي خواست كه مزاحم كسي بشود. بعد روي پله ها نشست . نفس عميقي كشيد مشت هايش را زير چانه اش گذاشت و به طرف سوراخ كليد نگاه كرد . مثل اينكه نگاه سحر آميزي داشته باشد.

بعد مأمور پليسي سر رسيد . لا مذهب ! داشت سبيل هايش را مي تاباند . دفترچه اش را از ميان دكمه هاي اونيفورم اش بيرون كشيد، و پرسيد: “ شمارة اين خانه چيست؟ “

“ پتر جواب داد: “ ٤٨

مأمور پليس، نوك مدادش را در دهانش فرو كرد و گفت: “ كه اينطور، هوم ، خوب ، خوب، شش ضربدر هشت، مي شود: چهل و هشت. “ و بعد شروع كرد به ورق زدن دفترچه اش. سپس شانه هايش را بالا انداخت و گفت: “ گزارشي در اين مورد به ما نرسيده است. “

اشك در چشمهاي پتر جمع شده بود.

مأمور پليس به پتر گفت: “ گريه نكن. بعد دستش را در جيبش فرو كرده و ماشين كوچكي از آن بيرون كشيده و جلوي دهانش قرار داد و شروع كرد به فوت كردن . قيافه اش مثل كسي شده بود، كه شيپور مي زند ، با لپ هاي باد كرده. اين ماشين كوچك، مرتب بزرگ و بزرگتر شد، تا اينكه ديگر روي پله ها جائي براي آن نبود . بعد كه ماشين به اندازة كافي بزرگ شد، مأمور پليس در آن را باز كرده و در درون ماشين نشست و به پتر گفت: خوب! حالا مي رويم كه مامانت را پيدا كنيم. “ پتر نيز به درون ماشين پريد. موتور روشن شد و آنها پله ها را طي كردند. شوخي نمي كنم. روي پيچ ها ، ماشين مشكل ايجاد مي كرد . - پائين تر خانم فنيگ ورت[4] را ديدند، كه داشت از زير زمين خانه خارج مي شد، و سطلي پر از ذغال سنگ را حمل مي كرد . او آنقدر ترسيد، كه سطل از دستش افتاد . از تعجب چشمهايش گرد شده بود . پتر مجبور شد كه خود را پنهان كند.

آنها با ماشين از چند خيابان گذشتند . پتر به دقت به همة مردم نگاه مي كرد . بعضي وقت ها فكر مي كرد، كه واقعاً مادرش را ديده است . ولي آن زن مادر پتر نبود . هر وقت كه مأمور پليس بوق مي زد، زنها كلا هايشان را بر مي داشتند، تا پتر بهتر بتواند آنها را شناسائي كند.

مأمور پليس گاهي مي پرسيد: “ هنوز مادرت را پيدا نكرده اي؟ “

پتر هم در جوابش مي گفت: “ نه، هنوز نه. “

بعد عمه “هاوبولد[5]” را ديدند . ولي او هم از مادر پتر خبري نداشت و عذرخواهي كرد كه عجله دارد و بايد به مطب دانپزشك برود ، تا ميخچه هايش را بكشد.

براي اينكه اين ميخچه ها آنقدر درد مي كنند، كه آدم تحمل كشيدن درد آن را ندارد.

چند بار هم با ماشين صاف و مستقيم وارد مغازه هائي شدند ، كه مادر پتر معمولاً در آنجاها خريد مي كرد . ولي مادر پتر ، نه در شركت تعاوني و مصرف بود،

نه در مغازة قصابي “آوگوستين[6]” بود، و نه در مغازة نانوائي “ زيشه[7]  “ . مأمور پليس موقعي كه مي خواست به كسي سلا م كند، دست راستش را بالا مي آورد و آن را لبة كلا هش مي گذاشت . و پتر هم از او ياد گرفته بود، و او هم اينطور سلا م مي كرد . فروشنده هاي زن، در شركت تعاوني و مصرف، مي خواستند كه به همراه ما بيايند . ولي انباردار گفت: اگر آنها بروند، او گريه مي كند . و زنها هم آنجا ماندند .

وقتي كه به خيابان برگشتند، مأمور پليس دستمالش را به پتر داد ، سبيلهايش را آويزان كرد و با قيافه اي غمگين گفت: “ ما حالا به كلا نتري مي رويم، شايد مادرت را آنجا تحويل داده باشد . “ دندة ماشين را عوض كرد و گذاشت توي دنده ٣ ، و بعد به سرعت ، مثل توي فيلم ها، به طرف كلا نتري حركت كردند.

دربان با صداي بلند گفت: “ هورا ! “ و آنها به سرعت برق و باد از كنار دربان گذشتند . از پله ها بالا رفتند . از چند تا راهرو گذشتند و وارد اتاقي شدند ، كه روي در آن نوشته بود : “ دفتر اشياء گم شده! “

در درون اين اتاق، مأموري نشسته بود ، كه دسته كليد بزرگي در دست داشت و از ما پرسيد:

“ چرا در جلوي اتاق، روي كفش پاك كن، چرخ هاي ماشين را پاك نكرديد؟ و اينجا چكار داريد؟“

وقتي كه مأمور پليس و پتر توضيح دادند كه آنجا چكار دارند، او از جا برخاست، و با دسته كليد بزرگش به طرف چند تا كمد بزرگ رفته و در آن ها باز كرد .

اين كمد ها خيلي عجيب و غريب بودند ! اين كمد ها ، كشوهاي بزرگي داشتند ، كه در درون آنها، مردها ، و زنها ، و پسرها و دختر ها را گذاشته بودند . اين مردها و زنها و بچه ها منتظر بودند، تا افراد خانوادة آنها، بيايند و آنها را به خانه ببرند . پسر كوچكي بود، كه بيش از يك هفته آنجا منتظر پدر و مادرش نشسته بود و چشمهايش پر از اشك بود . او حتي اسم خودش را هم فراموش كرده بود . هيچ فايده اي ندارد، آدم بايد اسم خودش را ياد بگيرد . پتر جلوي كمد ها قدم مي زد و به دنبال مادرش مي گشت . پتر در يكي از كشوها، بچه هاي كوچكي را مي ديد، كه روي صندلي هاي كوچكي نشسته بودند و خامه مي خوردند . او پروفسوري را ديد، كه خيال مي كرد كه او چتر است . مرد ديگري آنجا بود، كه ريشش را اصلا ح كرده بود، و موقعي كه به خانه رفته بود، زنش او را نشناخت و

از خانه بيرون كرد و گفت: او شوهرش من نيست . و حالا اينجا منتظر نشسته تا ريشش دوباره رشد كند و او بتواند به خانه برگردد . بچه هائي آنجا بودند، كه پولشان را گم كرده بودند و جرأت آن را نداشتند كه به خانه هايشان برگردند . ولي كلاً اين كمد ها، كمدهاي عجيب و غريبي بودند . و مادر پتر هم آنجا نبود . مأمور پليس هم به پتر گفت: ديگر كاري از دست او بر نمي آيد و مي خواست كه پتر را به خانه ببرد.

در بين راه از جلوي ساختمان درازي عبور كردند كه سقف و پنجره نداشت . پتر از مأمور پليس پرسيد، كه اين ساختمان چيست؟ مأمور پليس نه به اطرافش نگاه كرد، و نه جواب پتر را داد، فقط دور زد و برگشت و از ميان در ورودي اين ساختمان وارد محوطة بازي شد. آنها پياده شدند و پتر تابلوئي را ديد كه روي آن نوشته بود:

“ پادگان مخصوص والدين بد.“

پتر مي خواست فوراً برگردد، ولي مأمور پليس گفت: گاهي هم اتفاق مي افتد، كه اشتباهاً والدين خوب را هم اينجا مي آورند. ما مي توانيم زود از ميان اين ساختمان عبور كنيم.

اول مدير ساختمان آنها را به قسمت “ موارد ساده “ برد . در اين قسمت مردها و زنها با لباسهاي بچه گانه و زلف و كلا ه ملوانان سكونت داشتند . آنها داشتند از كاغذ روزنامه كشتي و كلا ه درست مي كردند. ديگران داشتند مي چرخيدند . اگر كسي كارش را خوب انجام نمي داد، او را روي يك صندلي مي بستند، و برق به او وصل مي كردند، تا بگويد: “ آخ ! “ بقيه هم مي بايستي كه مرتب بنشينند و بلند شوند، ديگران هم بايستي شعري از “شيلر” با نام

 “ سرود ناقوس[8]  “ را  آنقدر تكرار مي كردند، كه بدون اينكه اشتباه كنند، يا تپق بزنند، اين شعر را بتوانند بخوانند. مدير ساختمان مي گفت، يكي از والدين الآ ن سه شب و سه روز است كه بدون وقفه دارد اين شعر شيلر را تمرين مي كند . بعضي ديگر داشتند جدول ضربدر را از اول به آخر ، و همچنين از آخر به اول تمرين مي كردند، يا

اينكه مي بايستي كه ٣٠ كيلو پودينگ ٣ بخورند.

مدير ساختمان مي گفت: “ ما با اين والدين اينجا همانطور رفتار مي كنيم، كه آنها در خانه با بچه هايشان رفتار كرده اند ، و اجازه ندارند كه به خانه هايشان برگردند، تا اينكه اصلا ح شوند و تعهد كتبي بدهند كه من بعد والدين خوبي باشند. “

پتر در قسمت “ موارد سخت “ ، دوست قديمي اش ، “ آرنو” را ديد . مثل اينكه كتك خورده بود و با انگشت به طرف پدرش اشاره مي كرد . پدر آرنو، با شورت ، جلوي يك كورة مغناطيسي ايستاده بود و داشت نگاه مي كرد، كه چگونه دستش كه با آرد مخصوصي مخلوط شده بود، در اين كوره مي پخت . اين مرد خشن ، اينك با رنگ پريده آنجا ايستاده بود و به دستش كه شباهت عجيبي به كباب پيدا كرده بود، نگاه مي كرد . پتر از نگاه كردن به اين منظره دلخوش نبود.  ولي مدير ساختمان مي گفت : كه همين ، حق پدر آرنو است . و اضافه كرد، كه ما روشهاي زيادي را با مردم امتحان كرده ايم، ولي كباب كردن دست، از همه مفيد تر بوده است و مي گفت كه اين روش ، مخصوص پدر و مادر هاي خيلي بد و غضبناك است ، كه فكر مي كنند ، بايد بچه هايشان را اذيت كنند . ولي بهتر است كه شما هرچه زودتر از اينجا برويد . زيرا كه الآ ن دادو فرياد او بلند خواهد شد . پتر مثل ديوانه ها از ساختمان بيرون دويد و به خيابان رسيد.

مأمور پليس گفت: او ديگر نمي داند كه چه بايد بكند . پتر را دوبارة روي پله هاي خانه شان نشاند، باد اتومبيل را خالي كرد، وقتي كه اتومبيل دوباره كوچك شد، آن را در جيبش گذاشت و رفت.

پتر كوچولو دوباره روي پله هاي خانه شان نشسته بود و خوشحال به نظر نمي رسيد . بوي خوش كيك تخم مرغي از سوراخ كليد به دماغ پتر مي رسيد ، و شكم او را مثل يك سگ هار، به قار و قور انداخته بود . پتر هم بيشتر و بيشتر غمگين و ناراحت مي شد . هيچ جا نتوانسته بود مادرش را پيدا كند . مادرش كجا بود؟

به نظرش مي رسيد، كه ساعت هاست كه انتظار مادرش را مي كشد . . .

بعد صداي در خانه از پائين به گوشش رسيد، و او فكر كرد كه مادرش آنجاست. صداي قدم هاي سنگيني به گوش رسيد، مثل اينكه كسي يك پيانو را به دوش گرفته و حمل مي كرد . بعد سرو كلة پستچي پيدا شد . پستچي كارتون بسيار بزرگي را كنار در گذاشت و پرسيد: “ مادرت خانه است؟ “

پتر در جواب پستچي گفت: “ نه ، خانه نيست. اين چيست، كه براي ما آورده ايد؟“

پستچي نمي دانست ، كه در درون كارتون چيست. باوجوديكه خيلي دلش مي خواست ، كه بداند . روي جعبه، با خط درشت و رنگي نوشته بودند : “ احتياط ! موجود زنده! “

پتر چاقوي جيبي اش را درآورده و بند كارتون را بريد . پستچي خيلي مايل بود كه بماند و ببيند كه در درون جعبه چيست؟ ولي راه زيادي در پيش داشت و مي بايستي كه برود .

پتر در جعبه راباز كرده و چيزي جز پشم شيشه به چشمش نخورد . با هر دو دستش به درون كارتون حمله كرده و محتويات آن را به روي پله انداخت. وقتي كه براي بار دوم به درون جعبه دست برد، دماغ كسي به دستش آمد . و او كلي ترسيد . بعد پشم شيشه شروع به حركت كرد . چيزي در درون جعبه مي لوليد، نفس مي كشيد، و بعد از درون كارتون بيرون آمد . اين مادر پتر بود !

پتر از تعجب بر جايش ميخكوب شده بود . مادر پتر ولي از خوشحالي مي خنديد . براي اينكه توانسته بود پتر را غافلگير كند . به آرامي از جعبه بيرون آمده و جلوي پتر ايستاد.

مادر پتر ، دستي به زير دماغ پتر كشيد و گفت : مثل اينكه مي خواهي همينجا، روي پله ها بخوابي.

پتر از تعجب گفت : “ عجب حكايتي است! بالا خره آمدي ! من همه جا را زير پا گذاشتم . در شركت تعاوني و مصرف بودم، در مغازة آگوستين بودم، در مغازة نانوائي بودم، در دفتر اشياء گم شده بودم، “ بعد متوجه شد، كه جعبه و پشم شيشه غيب شده اند و ديگر روي پله ها نيستند . سرش را تكان داد و گفت : ماما! تا حالا كجا بودي؟

- من پيش خانم “روسلر[9]” بودم. او مي خواهد لباس آبي مرا كمي تغيير بدهد . و اضافه كرد: امروز كيك تخم مرغي درست كرده ام.

پتر با غرور و افتخار در جواب مادرش گفت: بويش همه جا را پر كرده است . با آلو ؟

مادر پتر گفت: “ نه، با مرباي بِه. “

“ آه ، خيلي عاليست ، چي مي خواستم بگويم. آها ، مادر ، من در ديكته ١ (يك) گرفتم. “

“ تو پسر زرنگي هستي. آرنو چند گرفت؟“

“ تو كه آرنو را مي شناسي. آرنو ٤ گرفت. “

مادر گفت: “ بيچاره آرنو . و در را باز كرد. “



[1] Peter

[2] Arno

[3] در آلمان نظام نمره دادن به دروس اينطور است، كه نمرة ١ (يك) عالي ترين نمره است - مثل ٢٠ در ايران- و نمرة ٦ بدينرين نمره - مثل صفر ( ٠) در ايران.

 

[4] Frau Pfennigwert

[5] Tante Haubold

[6] Augustin

[7] Ziesche

[8] Lied von der Glocke

[9] Rösler

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :