در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

دانش کتابها - داستانی کوتاه از اریش کستنر

دانش كتابها[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

در سالهاي آخر دبيرستان ، پروفسوري داشتيم كه زبانهاي جديد را به ما تدريس مي كرد. اين پروفسور فقط محسنات داشت. اين حرف كمي اغراق آميز به نظر مي رسد، ولي حقيقت دارد. - در هر حال من فكر مي كنم كه ما بايد چند نكته را در بارة اين پروفسور غير عادي بدانيم. حتي معجزه هم بايد اثبات شود.

خوب، اين پرفسور ساليان سال در تركيه زندگي كرده بود ، و به همين علت ما به او لقب شيخ “ را داده بوديم. در اسكاتلند، تعليم و تربيت كسي به نام “ شفتسبوري[2]” را عهده دار شده بود، در دانشگاه هاروارد به خوبي از او ياد مي كردند، وپاريس را هم مثل كشور خودش خوب مي شناخت. به اين دلا يل ، مي توان او را مرد دنيا ديده اي به حساب آورد. در مورد علا يق و برآورده كردن انتظارات ،نيز يد طولا ئي داشت. زيرا كه گاهي مطالبي در اين مورد بر زبان مي آورد. . .

او به عنوان معلم زاده نشده بود، بلكه با زحمت و كوشش به اين درجه رسيده بود. او زندگيش را به عنوان قلك يا صندوق ذخيره نمي ديد، بلكه با آن قمار مي‌كرد.

مي توانيد حالا تصور كنيد، كه اين “ شيخ “ دنيا ديده چگونه آدمي بود؟ هنوز نه؟ خوب ، چند مطلب ديگر در مورد او بايد گفت: قيافة او قابل توصيف نيست،او كوچكترين فرد در كلا س بود. او براستي انسان پر شور و حرارتي بود، كه مثل يك توپ پر باد، در كلا س درس اينطرف و آنطرف مي پريد. او نه تنها كوچكترين فرد در كلا س درس بود، بلكه جوانترين فرد هم بود. او مي توانست هنگام دكلمه كردن، چشمهايش را بچرخاند. مثل ايوب ، هنگامي كه از كاري ناراضي بود، به ريشش ور مي رفت. و او چقدر به ريشش ور مي رفت! يا اينكه او در كنار يكي از كساني كه در كلا س براي گفتن داشتند مي ايستاد، دستش را روي دوش او مي گذاشت، و به او چيزي مي گفت، كه ما هرگز آن را فراموش نمي كرديم.

حالا نوبت آن رسيده كه يكي از اين حرفها را اينجا بازگو كنيم. - در ساعاتي كه ما كتابهاي “مريمه[3]” يا كتابهاي “مرديت[4]” يا كتابهاي “ديكنز[5]” و “ورلا ين[6]" را مطالعه مي كرديم، در يكي از همين ساعات بود، كه “ شيخ “ ناگهان و غير مترقبه گفت: “ نگذاريد شما را به گمراهي بكشانند! ما ، انسانهاي معمولي ، زندگي را نه از طريق

تجربه، بلكه از لا ي اوراق كتابها فرا گرفته ايم. . . حتي اگر ما زمين را به خوبي كف دست مان بشناسيم! حتي اگر ما علا يق و اشتياقاتمان را به شدت در اختيارداشته باشيم! - حتي يك كتاب از يك شاعر يا نويسنده، براي ما ارزش بيشتري دارد ، تا سفرهاي اكتشافي كاپيتان “جيمز كوك ٧ ” ، يا چند عشق كه سرانجامشان همه مرگ و مير است. من در اينجا نمي خواهم كه اشتياق شما به زندگي را مسخره كنم، بلكه فقط مي خواهم كه ارزش رمانهاي بزرگ را براي شما بازگو نمايم. باور كنيد، من نه تنها رمانهاي زيادي خوانده ام، رمانهائي از قبيل ديكسي ، گيزه، و غيره. “

هيچكس از ما انتظار نداشت، كه ما به حرفهاي “ شيخ “ اعتماد كنيم، خود او از ما ايراد مي گرفت، و به سردي و بي تفاوتي ما دشنام مي داد.

اين ها همه گذشته است. هنگامي كه ما دانشجو بوديم، و موقعي كه چند نفر از ما دور هم جمع مي شديم، برايش كارت پستال مي فرستاديم. و بعد؟ حالا معلوم شده، كه انسان موجود شاكري نيست. ولي حق به جانب او بود. حق به جانب “ شيخ “ بود.

خوب معلوم است، كه براي تعدادي از ما ، وقت زيادي باقي نمي ماند، كه به قرائت رمان بپردازيم. تعدادي از ما ، كه در جنگ كشته شدند . چند تا هم درداوس ١” از بين رفتند، طوري كه حتي “ پنويما توراكس ٢” هم نتوانست به آنها كمك كند. يكي در حين بازي هوكي ، پايش زخم شد و به علت اينكه نتوانسته بودند، زخم هايش را درست مداوا كنند، درگذشت. يكي از زرنگ ترين بچه هاي ما، با اسلحه خودكشي كرد. - ولي بقيه زنده ماندند .

زشت و زيبا در جوار هم، طوري كه سرنوشت مي خواست، و اسم آن را تجربه نهادند . حقايق تلخ دوباره كشف مي شدند . ميادين عمومي با سماجت طي مي شدند ، آمريكا و خيانت در زندگي زناشوئي ، عشق و تغيير شغل، ثروت و ورشكستگي ، اين ها همه تجربه شدند . انسان، همانگونه كه غذا مي خورد، زندگي را تجربه مي كرد . اين نوع غذا ، فقط گاهي خوشمزه بود . ولي هميشه هضم و دفع مي شد. بدون اينكه زياد وقت صرف آن شود . اختياري در كار نبود، و ضمني اجرا مي شد.

آيا همه همينگونه نبودند؟ چه كسي جرأت آن را دارد كه بگويد، آنچنان از زندگيش فاصله گرفته است، كه زندگي را همانند مناظر طبيعي اطرافش مي بيند. چه كسي هدف و مقصود و منظور وقايع و اتفاقات بي پاياني را مي داند. كه براي ما اتفاق مي افتند ، و زندگي ما را تشكيل مي دهند؟ هر كدام از ما همانند ايستگاهي هستيم براي صدها هزار وقايع و اتفاقات و تجارب مختلف. زندگي به صورت نامرئي در پشت صحنة واقعيت اتفاق مي افتد. فقط انسان هاي معدودي مي دانند كه براي ديگران چه اتفاقي مي افتد و از اين عده نيز گروه كوچكي هستند كه شاعر و نويسنده نام دارند و در ازمنة قديم به آنها نيز شاعر مي گفتند.

در نوشته هاي آنها، مي توان به مفهوم وقايعي پي برد، كه به ظاهر بدون رابطه و معني و مفهوم هستند. در اين نوشته ها هر مطلبي مفهومي دارد، گر چه به ظاهر بدون معني و مفهوم باشد. اتفاق گاهي به صورت سرنوشت ظهور مي كند. در ميان انبوهي از هرج و مرج، قانون زاده مي شود، موارد خاص نيز به صورت سمبل

در مي آيند.”

كسي كه چنين كتابي را مي خواند، به خوبي حس مي كند، كه چگونه چشم بندش به آرامي فرو مي افتد. او بينا مي شود. او تا كنون فقط مجري فرامين اعمال و اميالش بوده است و اينك ناظر با احساس آنهاست. او تا كنون به عنوان مخلوق زندگي مي كرد، و اينك خلقت را درك مي كند .

شيخ “ زمين را خوب مي شناخت، همچنين بدبختي و خوشبختي را. و همة آن اموري را كه به تنهائي از پس آنها بر نمي آمد، مديون شعرا و نويسندگان بود. قناعت با وجود خوشبختي ، شادي با وجود درد . شفافيت با وجود ماجراجوئي. - به همين علت نيز به ما توصيه مي كرد، چيزي كه ما نمي توانستيم قبول كنيم:

كه زندگي در كتابها نقش بسته است. كه زندگي ما را ديگران مي نويسند و مي خوانند . حالا ما به اين حرف او اعتقاد داريم.

 



[1] Weisheit der Bücher

[2] Shaftesbury

[3] Prosper Merimee

[4] Georg Meredith

[5] Charles Dickens

[6] Paul Verlain

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :