در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

دوئل عروسکها - داستانی از اریش کستنر

دوئل عروسک ها[1]

 

قصه ای برای دخترهای کوچولو

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

 

شب بود. خانم “بولن زنگر[2]” که با “ ارنا[3]” ی کوچولو در رختخواب دراز کشیده بود، چراغ را روشن گذاشته بود. عروسک ها در اطاق نشسته بودند، وخوابشان نمی برد. . .

“مارگوت[4]” گفت: “ این چراغ مرا دیوانه می کند! “ مارگوت عروسکی بود از جنس چینی، که درونش تهی بود. شوهر مارگوت، عروسکی بود به نام آقای “ادوارد[5] “ . ادوارد عاشقانه به چشمان گرد مارگوت نگاه می کرد. ادوارد برخاست، دهکدة “ رشته کوه های ارتس[6]” را به طرفی هل داد، به زیرچراغ خزید، و سعی کرد با فوت کردن، چراغ را خاموش کند .

این کار نشد، گرچه او داشت می ترکید. “ کی کی[7]  “ عروسک نخی و کهنه ، با گونه های قرمز ، به این کار ادوارد خندید . خندیدن کی کی باعث شد، که او به سرفه بیفتد.

خوب شد، که “ کوکو[8]  “ سرباز شجاع و شوهر کی کی ، آنجا بود ، و با دستهای بزرگش به پشت کی کی زد و او را نجات داد.

ادوارد به کی کی گفت: “ از خنده نمیری ، غاز بی مزه! و صدای او طوری بود مثل اینکه کسی جلوی دهانش را گرفته باشد، چونکه او نمی توانست دهانش را باز کند.

کی کی مثل یک گوجه قرمز شده بود . و چند تا بشقاب عروسکی به طرف ادوارد پرت کرد . کلا ه ادوارد طوری شده بود، مثل اینکه غلطکی از روی آن عبور کرده است.

و بعد به طرف سرباز شجاع حمله کرد . با دست و پای پارچه ای چنان می کوشید و فریاد می زد ، که حتی مگس هائی که روی سقف خانه نشسته بودند، صدای او را می شنیدند . بعد هم به او گفت: اگر همین الآ ن انتقام مرا نگیری ، تو را دیگر سرباز شجاعی به حساب نمی آورم، بلکه تو را مرد بی عرضه ای می دانم. این حرف برای کو کو گران تمام شد. او سه بار سرفه کرد، خود را در مقابل ادوارد قرار داده و گفت: تو می توانی زنت را بیدار کنی. او اصلاً همیشه وقتی که دستش را تکان می دهد، جیغ می کشد. و اگر من یک صندلی عروسکی به طرف سرش پرت کنم، سرش می شکند، چونکه از جنس چینی است. ها ها ها.

مارگوت به طرف ادوارد نگاهی کرد، ادوارد هم گرمش شده بود، هم سرد. بعد مارگوت گفت: من خیلی متأسفم مرد، ولی تو مجبوری با او دوئل بکنی.

ادوارد با ناباوری پرسید: من چکار باید بکنم؟

مارگوت گفت: تو باید دوئل بکنی.

ادوارد در جواب او گفت: دوئل کردن که دیگه مدرن نیست.

سرباز شجاع داشت سبیلش را تاب می داد. پاشنه های کفشش را به هم کوبید و گفت:

دوئل کردن را برای من قدغن کرده اند . اگر اینطور نبود، با کمال میل دوئل می کردم.

کی کی کنار مارگوت نشست. چیزی در گوش او گفت، و بعد با صدای بلند اعلا م کرد:

- فایده ای نداره، شما باید حتماً با هم دوئل بکنید. شما باید جواب این توهین ها را با خون خود بدهید!

کو کو ، مرتب داشت بالا و پائین می رفت، و یک دم می گفت: زنها ، زنها! ادوارد هم پشت سر او راه می رفت و می گفت ، که او قسم خورده که با هرکس و ناکسی دوئل نکند.

بالا خره این دو عروسک مرد خسته شدند و روی پتوی مخصوص “ اشپرونگلی[9] “ نشستند. اشپرونگلی اسم سگ واقعی و سفید رنگ خانه است، که همیشه در حال خواب بود. حالا هم خوابیده و اصلاً چیزی نمی شنود. ادوارد و کو کو مدتها آنجا نشستند و فکر کردند . بالا خره ادوارد به زبان آمد و گفت: رفیق ، چی شد، بالا خره دوئل می کنیم یا نه. این زنها ما را راحت نمی گذارند . سرباز شجاع هم حالا آمادة دوئل بود. بعد از جا برخاستند، توپ

های جنگی را برداشتند، و آنها را پر کردند . توپ ادوارد سمت چپ بود سگ بود و توپ کو کو سمت راست سگ. مارگوت و کی کی هم نزدیک شوهران خود نشسته بودند ، تا این جنگ تن به تن را مشاهده کنند . ادوارد تا نزدیک سگ پیش رفت، از بالا ی سر سگ به بیرون نگاه کرد و گفت: ما اول باید زنهایمان را تنبیه کنیم، قبل از اینکه به خاطر آنها جان خودمان را به خطر بیندازیم. سرباز شجاع خندید و سرش را به علا مت تصدیق تکان داد .

بعد دیگه از سمت چپ و راست سگ، فقط صدای کتک زدن و گریه کردن به گوش می رسید.

سرباز شجاع بالا خره گفت: شما حاضر هستید؟

ادوارد هم در جوابش گفت: بله، من حاضرم.

شلیک اول، حاضر ، حمله.

بعد هم صدای شلیک دو گلوله به گوش رسید. چنان سروصدا داشت، مثل اینکه کسی با انگشتانش بشکن می زد.

ادوارد بعد از حملة اول، پرسید: شما هنوز زنده هستید؟

بله، من زنده ام، ولی شلیک توپ شما ، کی کی مرا به کشتن داد .

شما چطور ، شما هم زنده اید؟

ادوارد در جواب او گفت: بله، زنده ام. و متشکرم از شما. بعد به طرف مارگوت نگاه کرد. مارگوت هم در شلیک اول کشته شده بود. هزار تا تکة چینی در اطراف اطاق پراکنده شده بودند .

بعد از اینکه این دو دوئل کننده، تکه پاره های زنان عروسکی شان را جمع کردند، در پشت سر سگ با هم ملا قات کردند، و همینطور که داشتند پشت گوششان را می خاراندند، با یکدیگر حرف هم می زدند .

سرباز شجاع به ادوارد گفت: بفرمائید ، این هم از طبیعت جنگ طلب شماست. حالا ما بدون همسرانمان چکار بکنیم.

ادوارد گفت: بهتر است که ما این جنگ را تا آخر ادامه دهیم. بعد هم هر کدام از آنها به طرف توپ مربوطه اش رفت و پشت آن قرار گرفت. شلیک دوم زیاد موفق نبود، کو کو ، سرباز شجاع، به آشپزخانة عروسکی شلیک کرده بود، ادوارد هم به طرف گلة گوسفندان تیراندازی کرده بود . ولی شلیک سوم، جان هر دوی آنها را گرفت و آنها فوری مردند .

صبح روز بعد خانم “بولن زنگر” وارد اطاق شد، و از تعجب سر جایش میخکوب شده بود . تماشای این صحنه که هر چهار تا عروسک، یعنی مارگوت وکی کی و کو کو و ادوارد ، همه مرده بودند . از دهکدة “ رشته کوه های ارتس “ فقط خاک اره هائی که توی حیاط ریخته بودند، باقی مانده بود .

آشپزخانة عروسک ها را اصلاً نمی شد بازشناخت. گلة گوسفندان عروسک ها هم مثل آش شله قلمکار شده بود . خانم بولن زنگر ، با دست به صورت خود زد و از تعجب ، نمی توانست کلا می بر زبان آورد. ناگهان چشمش به اشپرونگلی ، سگ خانه افتاد و فکر کرد، که او این کار را کرده است .

اشپرونگلی ، مثل همیشه خوابیده بود، او هم گوشهای سگ را چنان کشید، تا او را از خواب بیدار کرد. اشپرونگلی که از همه جا بی خبر بود، و متعجب از این ، که او چرا باید تنبیه شود، چند خمیازه کشیده و چند بار چشمهایش را به هم زد و بیدار شد . ولی بیچاره اشپرونگلی خیلی تنبیه شد .

خانم بولن زنگر خطاب به سگ گفت: اگر یک بار دیگر به وسائل ارنای من دست بزنی، پدرت را در می آورم. و چند بار دیگر او را تنبیه کرد.

اشپرونگلی دید که خانم خانه دست از تنبیه بر نمی دارد و پا به فرار گذاشت. از خانه بیرون رفت، چند بار بدنش را خاراند و گفت: “این انسانها عجب مخلوقات عجیب و غریبی هستند. “



[1] Ein Puppenduell

 

[2] Frau Bollensänger

 

[3] Erna

 

[4] Margott

 

[5] Eduard

 

[6] Erzgebirge

 

[7] Kiki

 

[8] Koko

 

[9] Sprüngli

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :