در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

شعبده بازی در مغازه - داستانی کوتاه از اریش کستنر

شعبده بازي در مغازه[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

 

در برلين در خيابان موتسارت[2] ، يكي از عجيب ترين مغازه هائي وجود دارد، كه من تا كنون  ديده ام . اگر آدم شانس داشته باشد، مي تواند در پشت ويترين، مردی را مشاهده كند، كه دستمال هاي سبز ابريشمي را به تخم مرغ تبديل مي كند . يا اينكه او دو ظرف مسي را از برنج پر مي كند، آنها را روي هم قرار مي دهد، و بعد با لبخندي دوباره آنها را از هم جدا مي كند، وبعد مي بينيم كه در يكي از ظروف مسي، چيزي وجود ندارد، و در ظرف ديگر فقط آب هست. آب واقعي، آب خيس، آبي كه آدم مي تواند آن را بريزد . اين آقاي خندان هم همين كار را مي كند . وآدم هائي كه جلو ويترين مغازه مي ايستند، لبخند مي زنند و تعجب مي كنند. لبخند را بزرگتر ها مي زنند و تعجب را كودكان مي كنند . بالا ي ويترين مغازه يك تابلو نصب شده است. از آنجائي كه ما عادت داريم، تابلوها را بخوانيم، كه مثلاً فلا ن مغازه نانوائي يا قصابي است، بالا ي اين مغازه چنين نوشته بودند: مغازة شعبده بازي.

مغازة شعبده بازي ؟

بله.

امروزه ديگه كي به جزء مغازة نانوائي و لباسشوئي و جواهر فروشي، و فروشگاه و بانك ، ديگر به مغازة شعبده بازي نيازي دارد؟ كه در آن خريد بكند؟ بله، خريد كه بايد كرد، وگرنه، آن آقا ئي كه پشت ويترين چشم بندي مي كند، اين مغازه را باز نمي كرد، يا حداكثر بعد از يك هفته دوباره آن را تعطيل مي كرد ! نه، مغازه تعطيل نشد ، و آن آقا هم ورشكست نشد . او چگونه از عهدة اين كار بر مي آيد؟ با سحر و جادو يا با چشم بندي؟

كاشكي مي شد يك بار از او پرسيد . .

اين آقا، مرد بسيار خوش برخوردي است و اسم او نيز “تريكس[3]” مي باشد، (شايد اين اسم از لفظ Trick به معني شگرد و طرفه اخذ شده است ، ولي شيوة نگارش آن متفاوت مي باشد). اين مطلب، كه مغازة اين آقا در يك شهر بزرگ، در كنار اتوبوس ها و شعبات بانك، در كنار دفاتر فروش بليط بخت آزمائي و كافه ها تا كنون پابرجا مانده است، دلا يل مختلفي دارد، اين حرف را خود آقاي “ تريكس “ مي گويد . اولاً او در اين مغازه فقط وسائل چشم بندي نمي فروشد، بلكه وسائل و هداياي ديگر مثل اسباب بازي هاي مخصوص شوخي نيز مي فروشد . او سيگار برگ هائي مي فروشد، كه در دهان منفجر مي شوند، يا برچسب هائي كه مي توان آنها را روي روميزي گذاشت و مادر چنين مي پندارد كه جوهر خودنويس روي روميزي ريخته، برس هائي از ريشة گياهان كه هنگامي كه كسي دستش را با آن تميز مي كند، موسيقي مضحكي را مي نوازد، يا اينكه ترقه هاي مخصوصي كه مردان در كيف پولشان مي گذارند و هنگامي كه به اطاق بغلي مي روند و زنانشان كيف پولشان را بر مي دارند و آن را مي گشايند، مثل ترقه منفجر مي شود و مردان به محض شنيدن اين صدا مي گويند: آها!

 

خوب چنين چيزهائي را مي شود اينجا خريد، از ٢٣ فنيگ به بالا . ولي آقاي “ تريكس “ دلا يل ديگري را بر مي شمارد، كه چرا او هنوز ورشكست نشده است.

او نمايندة واقعي يك “ كارخانة شعبده بازي” است! و از سراسر دنيا شعبده بازان به اينجا مي آيند و قبل از اينكه در كاباره ها و واريته ها حضور پيدا كنند و مردم را سحر كنند ، وسائل كارشان را اينجا در نزد آقاي تركس مي خرند. بالا خره نه فقط بيل باغبان و ماشين راننده تاكسي خراب مي شوند و به وسائل يدكي احتياج دارند، بلكه وسائل و ابزار كار شعبده بازان هم فرسوده و خراب مي شوند . يك چيز ديگر هم هست: هميشه چشم بندي هاي جديد تري

عرضه مي شوند، و شعبده بازي هم روز به روز تكميل تر مي گردد . وسائل جديد تري هم به بازار عرضه مي گردند ، كه بايد خريده شوند . بالا خره شعبده بازان هم با زمان به جلو مي روند ! پيشرفت در مقابل سحر و جادو كه توقف نمي كند! مردم در مقابل پولي كه خرج مي كنند ، بايد سرگرم شوند . بدين ترتيب “ كارخانة شعبده بازي” هم سرگرم توليد محصولا ت خويش مي باشد.

 

ساحرين و شعبده بازان به اين كارخانه مراجعه مي كنند و مي پرسند كه چه وسائل جديدي براي هنر توليد كرده اند . و بعد هم سردستة شعبده بازان ، يعني  آقاي تريكس وسائل جديد را به آنها نشان مي دهد . بعد قيمت وسائل را مي پرسند و او هم قيمت آنها را به شعبده بازان مي گويد . سپس وسائل فروخته شده را بسته بندي مي كند و ورقة توضيحات را نيز در درون بسته مي گذارد . شعبده بازان سپس به شهرهائي مانند “ كاسل ١ “ و “ لينتس ٢ “ مي روند و شروع مي كنند به شعبده بازي.

آقاي “ تريكس “ شعبده باز ماهري است. او پشت پيشخوان مغازه اش ايستاده و ما به او خيره مي شويم . ولي ما نمي بينيم، كه او چگونه كار مي كند . ما نمي توانيم مچش را بگيريم. و او خوشحال مي شود .

وقتي يكي از همكارانش ، بشقابي را به زير مي اندازد، يا اصلاً وقتي كه يكي از شگردهايش خوب اجرا نمي شود، تماشاچيان نسبت به او تأسف مي خورند و او غمگين مي شود .

كسي مي گويد : اگر يكي از كارهاي ما ، خوب اجرا نشود، مردم به ما مي خندند. اين فرد يكي از شعبده بازان معروف است . او گروه هاي زيادي دارد كه درسراسر كشور برنامه اجرا مي كنند و خودش در برلين نشسته و مرتب شعبده هاي جديد تري را اختراع مي كند.

حق به جانب اوست . شعبده باز نمي تواند عذر خواهي كند . او نبايد اشتباه كند! زيرا كه او اسراري دارد . او سري دارد كه پنهان مي كند . تمام هنر او همين ولي باز تر كار مي كند . وهم و خيال هم به كمك آنها مي آيد . و اگر كسي در اين ميان اشتباهي مرتكب شود، تماشاچيان از نظر اخلا قي او را تنبيه مي كنند .

رئيس شعبده بازان مي گويد: “ آخ! مردم بي التفات هستند . آنها تعجب كردن و معجزه را فراموش كرده اند . “ باز هم حق به جانب اوست. مردم در اين يك دهة گذشته چيز هائي ديده اند، كه شعبده بازي و چشم بندي را ، كاري بچه گانه مي دانند . گذشته از اين ، تمام هنر مردم در اين نهفته است، كه كاري را پنهان كنند، در صورتي كه هنر يك شعبده باز در اين نهفته است، كه كاري را تا آنجا كه ممكن است، به وضوح انجام دهد .

اينجا فقط يك كار مي توان كرد: شعبده بازي را به عنوان كاري با شرف لغو كرده و شوخي را به عنوان شغل وارد زندگي مردم كرد. زيرا كه خنده در اين چند سال گذشته ، زياد در زندگي مردم دخيل نبوده است . خنده را دوباره بايد وارد جهان كرد . به جاي اين كار ، هميشه دستگاه هاي پيچيده تري مي سازند.

كارهاي دستي ، حتي در اين مورد هم ، تابع تكنيك شده است . و شعبده بازان به خطا مي روند، اگر اعتقاد داشته باشند كه هر چه دستگاه هاي آنها پيچيده تر باشد ، شعبدة آنها موفق تر خواهد بود . بلكه برعكس! هر چه ساده تر، بهتر. شعبده باز بايد از هيچ سحر كند .

اين چنين مواردي را ما با شعبده بازان مطرح مي كنيم. آنها موارد مهم و آدرس ما را يادداشت مي كنند. ما بايد در مورد شعبده هاي آتي به آنها دستورات روانشناسي عمومي بدهيم. در همين موقع مرد جواني وارد مغازه شد . نه، او هنوز مرد جواني نشده، بلكه خود را به هيبت آنها درآورده است. او پسري است كه در سالهاي اول دبيرستان

مي باشد . او مي خواهد كه يك چشم بندي يا شعبده را بخرد . شايد به اين علت كه در زنگ تفريح در مدرسه اش ، همشاگرديهايش را سرگرم كند . دستيار استاد، او را راهنمائي مي كند . او مي خواهد قيمت اين شعبده اي را كه با جلد فلزي اجرا مي شود، و در آن مي توان شمع هاي فروزان را از نظر ناپديد كرد، بداند . فروشنده مي گويد، قيمت آن پنج مارك است. اوه، براي او خيلي گران است.

آقاي “ تريكس “ با حالتي دوستانه خود را وارد جريان مي كند ، و به پسرك توصيه مي كند ، كه شعبدة ديگري را كه با بند پاره شده اجرا مي شود، بخرد . و فوري آن را براي خريدار اجرا مي كند . او ورق كاغذ صورتي رنگي را چند تكه مي كند، بعد آن تكه ها را به صورت گلوله در مي آورد، و بعد اين گلولة كاغذي را دوباره باز مي كند، و كاغذ صورتي دوباره كامل و صاف پديدار مي شود، اصلاً مثل اينكه اين كاغذ پاره و چند تكه نشده بود . ما در بيست سانتي متري او ايستاده ايم و به دستها و انگشتان او خيره شده ايم . او فقط يك ورق كاغذ در دست دارد و اين ورق را نيز پاره مي كند . چيزي بر روي زمين نمي افتد ، بدون اينكه ما متوجه آن نشويم . و اين ورق كاغذ دوباره كامل مي شود و ما متعجب.

قيمت اين شعبده فقط يك مارك است . براي يك مارك، مي توان آن را خريد و ديگران را به تعجب واداشت . شاگرد دبيرستان، به كيف پولش زل زده است.

ولي آقاي تريكس مي خندد. اين امر او را خوشحال مي كند ، كه توانائي او ما را مسحور كرده است . او اينك ديگر قابل كنترل نيست . شروع مي كند، به شعبده بازي و چشم بندي و اين كار او پاياني ندارد .

او ميخ بزرگي را بر روي انگشتش مي كوبد، بدون اينكه يك قطره خون از انگشتش بچكد . او سيگاري را در يك گوشش فرو مي برد و از گوش ديگرش بيرون مي كشد . او چند حلقة فلزي را كه هيچ جاي بازي ندارند، در هم مي كند، و بدين ترتيب زنجيري درست مي كند و دوباره حلقه هاي فلزي را از هم مي گشايد .

(قيمت ١٠ مارك) . او مي تواند تخم مرغ غيب كند . او در ظرفي آب مي ريزد، و آب غيب مي شود . (او مي تواند همه چيز را غيب كند! اگر اين كار را ادامه دهد، تا يك ساعت ديگر مغازه اش خالي مي شود.)

معمولاً كاري مي كند، كه ما آن را از واريته هاي مختلف مي شناسيم. با اين تفاوت كه او اينك درست مقابل ما ايستاده و ما نمي توانيم مچش را بگيريم ! مطلب مهم هم همين است. او مي گفت، كه درس هم مي دهد . درس شعبده بازي. اين مي تواند كاري باشد، ساعتي ١٠ مارك . گذشته از اين، “ كارخانة شعبده بازي “ اش كتابخانه اي دارد به نام “ كتابخانة ساحر “ ، كه مشاقان مي توانند در آن به تحقيق در امر شعبده بپردازند. شاگرد دبيرستاني، اين شعبده باز فقير و بيچاره تصميمش را گرفت . شعبده بازي اي كه با كاغذ صورتي انجام مي گرفت، را خريد . در يك پاكت دربسته دستورات لا زمه را نيز بدست او مي دهند . او ١٠ تا سكة ١٠ فنيگي را روي پيشخوان مي گذارد، خداحافظي مي كند و مي رود. آقاي تريكس بايد دوباره به درون ويترين برود ، تا براي شعبده بازي هايش تبليغ كند. ما با او دست مي دهيم، و غيب مي شويم، عجب شعبده بازي تردستي .



[1] Der Zauberer hinter dem Ladentisch

[2]Motzstraße

[3] Trix

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :