در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

صفحه گرامافون - داستانی کوتاه از اریش کستنر

 

صفحه‌ی گرامافون[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

"آرتور و پوپشن" ، خانمش، درون مغازه بودند . آنها براي پدر "آرتور" يك كلا ه حصيري خريدند . زيرا كه كلا ه حصيري در ماه دسامبر بسيار ارزان است.

پوپشن هم روي ليستي كه در دست داشت، علا متي گذاشت. يك كار ديگر را هم به پايان رسانديم!

دستهاي شوهرش - آرتور- پر بود از بسته هاي مختلف و اوقاتش هم كمي تلخ به نظر مي رسيد. پوپشن به شوهرش گفت: “ اگر فقط يك هديه براي عمه "اولگا"[2] بخرم ،ديگه كاري ندارم. و به مشاهدة پيشخوان مغازه پرداخت. “

بعد هم گفت: “ آدم بايد به عمه هائي كه پير و ثروتمند هستند، توجه كند.“

آرتور در جوابش گفت: “ چرا يك كلا ه حصيري به او هديه نمي دهيم؟“

پوپشن فقط سرش را تكان داد.

“يا يك لنگر. “

پوپشن در جوابش گفت: “ مگر ديوانه شده اي. “ و به جستجويش ادامه داد.

آرتو گفت: “ نظر تو راجع به يك ريش تراش طلا ئي چيه؟ “

“ براي عمه اولگا ؟“

آرتور جرأت آن را نداشت كه سرش را به عنوان تصديق تكان دهد، فقط خودش و بسته ها را به جلو مي كشيد.

يك دفعه گفت: “ صبر كن! “ و تابلوئي را نشان داد. پوپشن هم به خواندن آن تابلو همت گماشت : “ حرف بدي نيست. “ و بعد همانطور كه روي تابلو نوشته شده بود، در بعدي را زدند . دوشيزه خانمي بيرون آمد و گفت: “ بفرمائيد؟ “

پوپشن گفت: “ ما مي خواهيم يك صفحة مخصوص گرامافون  بخريم، كه صداي خود ما را روي آن ضبط كرده باشند. “

آرتور هم دنبالة صحبت او را گرفت و گفت:

“ براي عمه اولگا . “ دوشيزة فروشنده گفت: “ من خريد اين صفحه را واقعاً به شما توصيه مي كنم. لطفاً قدري نزديك تر بيائيد. شما مي توانيد براي ٢ دقيقه صحبت كنيد. اين صفحه را مي توان ٥٠٠ تا ٦٠٠ بار شنيد. ما اينجا دو تا ميكروفون داريم. لطفاً كنار هم بايستيد، يك صفحة متوسط، سه و نیم  مارك است. الآ ن شروع مي كنيم. “ / آقا  سمت چپ خانم سمت راست.

آرتور با كم روئي پرسيد: “ ولي ما نمي دانيم، كه چه بايد بگوئيم. “

دوشيزة فروشنده پيشنهاد كرد: “ برايش خوشبختي آرزو كنيد، سلا متي و طول عمر ، كه شما متأسف هستيد از اينكه نمي توانيد حالا پيش او باشيد. “

پوپشن گفت: “ اين روش ، البته محسناتي هم دارد. ما ديگر مجبور نيستيم كه توي چشمهاي اين پير خرفت نگاه

كنيم “

آرتور با خوشحالي گفت: “ عمه اولگا، ولي عمة تو است، نه عمة من. “

دوشيزه فروشنده در اطاق مجاور كار مي كرد . زن و شوهر جلوي ميكروفون قرار گرفتند، و براي عمه اولگا آرزوي خوشبختي و سلا متي و سعادت نمودند

در شب کریسمس  عمه اولگا شخصاً نزد آقاي “ گروبر  “ شهردار محل آمد. مردم به او خوش آمد گفتند. سالن پر از آدم بود . عمه اولگا نيز به حضار درود فرستاد و موقعي كه داشت بسته ها را با انگشتش به خانم شهردار نشان مي داد، گفت:  “ خانم شهردار ، شما حتماً گرامافون داريد، و من گرامافون ندارم. دختر خواهرم از برلين براي من يك صفحة گرامافون فرستاده است، كه من مايلم به آن گوش كنم. دختر خواهرم و شوهرش خودشان روي اين صفحه صحبت كرده اند و صداي خودشان را ضبط كرده اند. “

“ امروزه چه اختراعاتي وجود دارد، يكي بعد از ديگري وارد بازار مي شود. “

شهر دار گفت: “ با كمال ميل .“ بعد گرامافون را آورد و آن را كوك كرد. عمه اولگا در اين اثنا، بسته را باز كرده و صفحه را روي گرامافون گذاشته و خودش نيز نشست و دستمالش را در پشت مبلي پنهان كرد. همه نفس را در سينه حبس كرده بودند . آقاي شهردار سوزن جديدي را روي گرامافون نصب كرد، و آن را روي صفحه قرار داد و بعد گرامافون را روشن كرد. آهسته آهسته خودش را به مبل ، كنار خانم دكتر ريمر  رساند . همه دور هم

نشسته بودند و گرامافون را در ميان گرفته بودند . سوزن تق و تق كنان به راه افتاد و صداي صفحه بلند شد:

پوپشن گفت: “ اين روش ، البته محسناتي هم دارد. ما ديگر مجبور نيستيم كه توي چشمهاي اين پير خرفت نگاه كنيم. ... چچچچچچ ... عمه اولگا، ولي عمة تو است، نه عمة من. ...چچچچچچچ ... عجله كن، دو كلمه حرف حسابي هم بزن. سسسسسس . چي بگم. بگم مگر خيال دارد صد سال عمر كند؟ توي ده ، روي اون همه پول نشسته، اين شخص غر غرو. سروران من، اجازه بدهيد، لطفاً آهسته و شمرده صحبت كنيد. ...كرررررر ...

عمة عزيز! ما، پوپشن و آرتور هستيم ، از برلين. به مناسبت فرارسيدن عيد كريسمس به شما تبريك مي گوئيم. ما خيلي دلمان مي خواست، كه الآ ن پيش شما باشيم. خوب ، شايد در تعطيلا ت مدارس ، موقعي كه ما به شهر بينتس ٢ مي آئيم ، ... چچچچچچ... اين كار را هم بكنيم. پوپشن مي گويد، اين واقعاً براي ما خيلي آزاردهنده است، كه نتوانسته ايم شما را در اين چند ماهه زيارت كنيم... تسسسسس ... لطفاً اينقدر به ميكروفون نزديك نشويد. سروران من. كمي عقب تر ، لطفاً .

..كرررررر... وضع سلا متي شما چطور است؟ عمه جان . خيلي مواظب خودتان باشيد . آرتور معتقد است، كه ما بايد به شما يك كيك درختي هديه مي كرديم. ولي با اين وضع هضم و جذبي كه شما داريد، اصلاً صلا ح نيست، گذشته از آن، وضع مالي ما هم زياد خوب نيست. ...هيسسسس... اين دو دقيقه هنوز تمام نشده؟ من نمي دانم به اين شخص ديگر چه بگويم؟ بگو كه يك هزاري براي ما بفرسته، قبل از اينكه در پول خودش خفه بشه.

عمة عزيز! كاشكي تو هم اين شب عزيز و مقدس را در جوار دوستان و آشنايانت سر بكني. عجيب نيست، كه ما اينجا توي يك ميكروفون صحبت مي كنيم، و شما آنجا مي توانيد به آن گوش كنيد. شما مي توانيد اين صفحه را ٥٠٠ تا ٦٠٠ بار گوش كنيد . قيمت آن هم ... هيس! قيمتش را نگو. به او اصلاً چه ارتباطي داره. كه قيمتش چند است. ...چچچ... خدا كنه، اين چيزها را ضبط نكرده باشه. نه! چيزهائي كه ما يواشكي به هم مي گيم، ضبط نمي شه.

لعنت به اين زمان، اين وقت هنوز تمام نشده. اصلاً او گرامافون دارد؟ كريسمس بعدي حتماً سري به شما مي زنيم. ما همين الآ ن داريم ذوق كريسمس بعدي را مي كنيم، تا صورت زيبا و دوست داشتني شما را دوباره ببينيم. هيسسس ... آرتور نخند ديگه...

عمه اولگا ، كه تا اين لحظه مانند افراد فلج در گوشه اي نشسته بود، از جاي برخاست. صفحه را با عصبانيت از روي گرامافون برداشت و روي زمين انداخت. شهردار و خانمش و ديگران با صورتي گرفته و ناراحت هنوز سرجاي خود نشسته بودند. چند جوان داشتند هنوز مي خنديدند . خانم دكتر ريمر، مايل بود كه به اين پيرزن كمي تسلي بدهد .

عمه اولگا هم فرياد كنان گفت: “ راحتم بگذاريد. “ و به دنبال كلا هش مي گشت.

شهردار گفت: “ خوب ، حالا كجا مي خواهيد برويد؟ اينجا بمانيد ، به خانه مي رويد، كه چه كار كنيد، همينجا بمانيد.“

عمه اولگا گفت: “ مي روم خانه، كه وصيت نامه ام را تغيير دهم. و بعد در را پشت سرش بست. “

 



[1] Grüße auf der Platte  عنوان اصلی این داستان چنین است:    

[2] Olga

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :