در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

گذر عمر - داستانی کوتاه از اریش کستنر

گذر عمر[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

تا آنجا كه امكان داشت، مجبور بود كار كند. هر روز صبح . . خيابانها هنوز خالي و خلوت بود و از تب و تاب شب قبل نيز خبري نبود. قدم هايش بر روي سنگفرش خيابان تلق تلق صدا مي كرد. پشت پنجره هاي خسته و خاكستري ساعت هاي شماطه دار زنگ مي زدند. (آنها بيدار مي شدند. با چشمهاي خمار و صورتهايي كه هنوز غايب بودند) .  درخت هاي پارك يخ زده بودند. پرندة كوچكي بال و پرش را تكان مي داد و هنوز جرأت چهچهه زدن نداشت. و ماه رنگ پريده ، در آسماني مأيوس ولي بي نهايت در حال دور زدن بود. كاميوني از روي دست انداز ها مي گذشت ، بيشتر به يك تابوت شبيه بود. سگ كوچكي درون كاميون ايستاده بود. سگ خشمگين به نظر مي رسيد، خشمش ولي در حقيقت از ترس بود. ناگهان كارخانه اي ظاهر شد. كارخانه اي كه او را غورت داد. او و هزاران نفر ديگر را.

عصر به خانه برگشت. با زانواني لرزان. قمقمة فلزي قهوه در دستش سنگيني مي كرد. - درختهاي پارك يخ زده بودند. در تل خاكي اسباب بازي شكسته اي به چشم مي خورد. چند زن وراج روي نيمكت ها نشسته بودند. - خيابانها در سايه هاي سياه محو مي شدند. كركره هاي ويترين هاي مغازه يكي بعد از ديگري پائين كشيده مي شدند. آخرين بچه ها نيز به درون خانه ها فرا خوانده مي شدند. . . در ميهمانخانه يك جعبة جادوئي در حال آوازخواني بود. يكي از خدمه هاي زن در حال بردن آبجو به آنطرف خيابان بود. . .

روز به روز . گاهي اوقات برف مي باريد ، گاهي اوقات درختها الوان بودند ، مانند يك دسته گل وحشي . ولي چشم هايش هميشه مي سوخت. و هميشه عجله داشت. بدون اينكه برگردد و پشت سرش را نگاه كند. سال به سال.

فقط يك شنبه ها روز تعطيل و استراحت او بود. در اين روز ، او كنار پنجره مي نشست و به خورشيد نگاه مي كرد. - و اگر خانمش اعتراض مي كرد، براي اينكه او دوباره ويلون كهنه اش را برداشته و مي نواخت، مي توانست دوباره لبخندي بر لب آورد. زيرا كه در اين لحظه او احساس خوشبختي مي كرد. او نوازندة خوبي نبود. دستهايش سفت و سخت شده و به لرزش افتاده بودند. اين نواختن ولي براي خودش لذت بخش بود. هميشه هم همان چند ترانه را مي نواخت ، كه در جواني آموخته بود. اين ترانه ها چه حرفهائي براي گفتن داشتند! خانمش ديگر به اين نغمه ها گوش نمي داد. زيرا كه او واقعاً بد مي نواخت. ولي او در حين نواختن هميشه لبخند مي زد. . .

از درخت عمرش برگها بر زمين افتاده بود. و او هنوز در كارخانه كار مي كرد! براي او فقط همين يك شنبه ها مانده بود. -- بچه اش مراسم مذهبي بلوغ را گذرانده بود، خانمش وفات يافته بود. اين همه ، چيزي را تغيير نداد. موهايش به سپيدي مي گرائيد . دخترش ازدواج كرد. اين همه ، چيزي را تغيير نداد. او همچنان در كارخانه كار مي كرد. و آنها همچنان چشم انتظار. مانند سابق. . .

اما يك روز ، او را از كارخانه بيرون راندند. - به او گفتند: ما ديگر نمي توانيم شما را مشغول كنيم، حتي اگر بخواهيم. - آن روز براي اولين بار در پارك روي نيمكتي نشست. درست در ميان زنان وراج. خورشيد مي درخشيد. بچه ها سروصدا مي كردند و مي خنديدند. او همه چيز را انگار از پشت ديوار قطوري مي شنيد . سنگي به او اصابت كرد . او به خانه رفت. . .

دخترش داد مي زد: “ حالا چگونه مي خواهي زندگيت را اداره كني؟ “ دامادش داشت سوت مي زد و به درون صندوق ذغال سنگ تف مي كرد. - وقتي كه او را

صدا مي زدند: “ بيا ! بيا،تو بايد چيزي بخوري! “ از سرجايش تكان نمي خورد، و همچنان كنار پنجره مي ايستاد و به بيرون، به خيابان نگاه مي كرد. به درون مغازة قصابي. . .

يك روز صبح ، ويلون اش را زير كت اش پنهان كرد . هيچ كس نبايد آن را مي ديد. هيچ كس نبايد به او نيشخند مي زد. . . بعد در جائي از پله ها بالا رفت. در يك محلة ديگر ، بسيار دورتر از محلة خودشان. به ديوار مرطوبي تكيه داد . و ترانه هاي دوران جواني اش را نواخت. ترانة مورد علا قه اش ، ترانه اي بود به نام : “ ياد دوران جواني” . اين ترانه، اولين ترانه اي بود كه او آموخته بود. شست سال پيش. و هنوز هم نمي توانست آن را خوب بنوازد. و دستهايش مي لرزيد. او مي ترسيد. . . نواي سازش ، بلند و تيز در ميان راهرو كثيف پيچيد. كسي در خانه اش را بست. بچه ها كنجكاوانه از روي نرده ها به پائين نگاه مي كردند . و دستهاي او همچنان مي لرزيد.

گاهي كسي يك بشقاب سوپ برايش مي آورد. يا تكه اي نان ، كه آن را در ميان روزنامة كهنه اي پيچيده بود. يا اينكه بچه اي را از خانه اي بيرون مي فرستادند ، بچه با تأني و درنگ به طرف او مي آمد و قدري پول به او مي داد . گاهي نيز فحش و ناسزا نثارش مي كردند . درست مثل خانواده اش. بعد دوباره با صورتي

گرفته و غمگين ويلون اش را زير كت اش پنهان مي كرد. پله ها را پائين مي آمد . و از پله هاي ديگري بالا مي رفت. وارد كريدور ديگري مي شد. پله ، بالا ، پله پائين، كريدور ، همينطور تا شب. . . گاهي نيز در پاركها مي پلكيد. سردش مي شد . حتي زير تابش خورشيد. در خانه ، پولش را از چنگش در مي آوردند. و

آن را به حساب كراية اطاقش مي گذاشتند !

اين كار نفعي براي او نداشت، كه هر روز ترانه هاي دوران كودكي و جواني اش را با ويلون بنوازد. او موقعي كه به خانه بر مي گشت، به مادرش فكر مي كرد. رختشوئي براي ديگران. اين ويلون را مادرش به او هديه داده بود. مادرش . . .

اين اواخر اغلب اوقاتش را در پارك مي گذراند. خود را پسر كوچكي مي ديد . نمي خواست برود. از صبح تا شب روي نيمكت پارك مي نشست. همة مردم او را مي شناختند . بعد دوباره راهي خانه مي شد . در خانه ديگر از او راجع به پول نمي پرسيدند . و ديگر از او نمي پرسيدند كه آيا او گرسنه است.-

يك روز هنگام ظهر از روي نيمكت پارك برخاست. به خانه رفت. ديگران سرِ كار بودند. او گرسنه بود و خواست كه چيزي بخورد . كمد آشپزخانه قفل بود . او كنار پنجره نشست و گريست. گريه كردن اصلاً درد ندارد . . . بعد پولهايش را شمرد. او مي دانست كه تقريباً ٥٠٠ مارك پول دارد . اسكناس يك ماركي ، دوماركي و پنج ماركي. حتي يك اسكناس صد ماركي هم بين پولهايش وجود داشت. به يادش آمد، كه دخترك كوچك و بلوندي اين اسكناس را به او داده بود.

دخترك خيلي خجالتي بود. او پول را روي ميز گذاشت. روي گوشة روزنامه با عدم اطمينان چنين نوشت: “ كراية اطاق ! پدر. “ نور خورشيد با پرده ها بازي مي كرد .و شمعداني ها در پنجره هاي خيابان شكفته بودند . و بعد خود را در اطاق خواب حلق آويز كرد . با دستگيرة در. . .

مادرم از او برايم تعريف ها كرده بود . روي پله هاي ما هم ايستاده و ويلون نواخته بود . ترانة “ ياد دوران جواني “ را  نواخته بود. همة مردم محل او را مي شناختند.

 



[1] Ein Menschenleben

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :