در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

گوستاو متقلب - داستانی کوتاه از اریش کستنر

گوستاو متقلب[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

گوستاو از روي دست لئون نوشته بود. موقع امتحان حساب.- اگر جواب هاي لئون درست بود، اين جريان هم به جائي درز نمي كرد. ولي آنها همه اشتباه  کرده بودند: 3498 نقسیم بر 179 . 

جوابي كه لئون نوشته بود، خيلي عجيب بود: 99/199 . این جوابی بود که لئون نوشته بود.

گوستاو هم، كه از درس حساب فقط از روي دستِ كسي نوشتن را ياد گرفته بود،او هم طبيعتاً در جواب نوشته بود:

99/199 .  درست مثل لئون.

آقاي "ه" ، معلم كلا س هم، موقعي كه داشت اوراق امتحاني را تصحيح مي كرد، به اين مسئله پي برده بود. اگر گوستاو به اين كار خود اقرار كرده بود، باز هم جريان دنباله پيدا نمي كرد. ولي گوستاو دروغ مي گفت و سفت و سخت ادعا مي كرد كه تقلب نكرده است. گوستاو ولي چنان بي ادب و خلا ف كار بود كه ادعا

مي كرد : شايد لئون از روي دست او نوشته است.

آقاي معلم هم از لئون پرسيد: جريان چه بوده است؟ لئون هم فقط گفت كه، او از روي دست كسي ننوشته است. او ديگر چيزي بروز نداد . او طبيعتاً مي دانست كه گوستاو دروغ گفته است و موقع امتحان ، ورقة امتحاني لئون را از چنگش ربوده و از روي آن نوشته است. ولي نمي خواست كه اين مطلب به جائي درز پيدا كند.

آقا معلم، از هر حيله اي كه مي دانست استفاده كرد. ولي همة زحماتش بي نتيجه ماند. لئون همچنان سكوت مي كرد. در اينموقع آقاي ه. گفت: “ من تا فردا به تو فرصت مي دهم، كه راجع به اين جريان فكر كني. اگر تا آنموقع همچنان به سكوتت ادامه دهي، بعد خواهيم ديد، كه چه بايد بكنيم ! “ موقعي كه آقاي "ه" داشت كلا س درس را ترك مي كرد، بسيار ناراحت بود. - گوستاو همة همشاگرديهايش را دور خود جمع كرده بود. ناگهان يقة كت لئون را گرفته و گفت:“ اگر به من نارو بزني و خيانت كني، دمار از روزگارت در مي آورم. “ و آرتور هم گفت : “ اگر او خيانت كند، آدم بزدل و ترسوئي است. “ اغلب همشاگرديها نيز حرف او را تصديق كردند.

شما مي توانيد درك كنيد، كه لئون چه احساسي داشت؟ اگر از گوستاو حمايت مي كرد، انسان دروغگوئي بيش نبود. و او خوب مي دانست كه هيچ چيزي بدتر و بي شرافت تر از دروغگوئي نيست. و اگر هم حقيقت را به معلم مي گفت، همشاگرديهايش او را آدم بزدل و ترسو و خيانتكاري مي پنداشتند و آنها هرگز قبول نمي كردند كه لئون فقط به خاطر علا قه به حقيقت ، اين كار را كرده است. بلكه آنها مي گفتند كه لئون خواسته است كه خودش را پيش آقا معلم لوس يا عزيز كند. يا به علت ترس از تنبيه ، اين كار را كرده است. - شايد زياد هم به بيراهه نرفته بودند . لئون واقعاً مي ترسيد. او مي ترسيد، كه اگر دروغ بگويد، از طرف مدرسه نامه اي به خانه شان فرستاده شود كه در آن نوشته شده، كه گوستاو دروغ گفته است. اين نامه نبايد هرگز به در خانة آنها فرستاده شود. مادر لئون بيمار بود و گذشته از اين پسر، ديگر كسي را نداشت. خوب ، جوانها، شما مي توانيد درك كنيد كه لئون چه حالي داشت؟

لئون در خانه سيب زميني و تخم مرغ سرخ كرده را برداشت و به طرف رختخواب مادر بيمارش برد و با هم شروع به خوردن كردند. لئون مي توانست همه چيز درست كند و بپزد. بيفتك ، ماكاروني، شيربرنج، قهوه، وحتي شنتيتسل ، كه بايد قبل از پختن در آرد مخصوصي قرار بگيرد. لئون با كمال ميل اين غذا ها را آماده مي كرد، زيرا كه براي مادر بيمارش غذا مي پخت. لئون خوردن هم بلد بود. خوب غذا مي خورد. ولي امروز غذا به مذاقش سازگار نبود. مادر لئون متوجه شده بود، كه امروز چيزي غير عادي به نظر مي رسد و از لئون علت آن را پرسيد. ولي لئون مسخره بازي در آورد تا مادرش را نگران نكند. بعد هم از مادرش اجازه خواست تا به پارك كودك رفته و بازي كند. ولي خيلي دلش مي خواست كه در خانه و نزد مادرش بماند!

او در پارك ايستاده و فكر مي كرد. آيا واقعاً راه ديگري وجود ندارد. او از ميان “ دروغ گوئي " و " خيانت “ بايد يكي را انتخاب مي كرد. آيا راه سومي وجود نداشت؟

گوستاو، آرتور و ديگر بچه هاي كلا س از كنار او گذشتند و به ميدان فوتبال رفتند. آنها اصلاً به او اعتنائي نكردند. او از پشت سر به آنها نگاه مي كرد. آيا واقعاً اين يك خيانت بود، اگر او حقيقت را مي گفت؟ براي اينكه او از دروغ متنفر بود، و مي ترسيد كه معلم نامه اي به خانه آنها بفرستند. آيا اين يك خيانت بود، اگر او يك نفر متقلب مثل گوستاو را تنبيه مي كرد؟ اگر لئو.ن به خاطر گوستاو دروغ مي گفت، كه اوضاع بد تر مي شد و گوستاو هم

تنبل تر.

لئون آن شب خوابش نمي برد. توي رختخواب غلط مي زد، درست مثل افكارش كه در درون سرش غلط مي خوردند. بعد ، دوباره مدت زيادي ساكت و آرام در رختخواب دراز كشيد، بالا خره تصميم گرفت كه به معلم چيزي نگويد، هر چي مي خواد ، بشه! زيرا كه اين فكر او را آزار مي داد ، كه ديگران او را ترسو و

بزدل خطاب كنند.

صبح روز بعد، براي اولين بار، لئون از رفتن به مدرسه بيم و هراس داشت. به خود مي گفت، كاشكي من همين الآ ن مريض مي شدم! ولي بعد ، خودش را جمع و جور كرد، و به مدرسه رفت.

گوستاو با خشم به او نگاه مي كرد. ديگران هم به او به توجه بودند . آقا معلم هم ، باوجوديكه در اين مورد حرفي نمي زد، ولي در نگاهش چيزي بود كه لئون را نگران مي كرد. لئون احساس سردي مي كرد. رنگش پريده بود. حالت ترحم آميزي داشت.

وقتي كه ساعت آخر داشت به پايان مي رسيد، آقا معلم به همه گفت، كه در كلا س بمانند. لئون را خطاب قرار داد و گفت: “ خوب ، شروع كن! “ لئون از جا برخاست، ولي ساكت ماند. آقاي ه . در ميان نيمكت ها قدم مي زد. بالا خره كنار آرتور ايستاد - مثل اينكه تصادفي آنجا ايستاده باشد- و گفت: “ اگر تو ، به جاي اينكه كنار لئون نشسته باشي، بغل دست گوستاو نشسته بودي، مي گذاشتي كه گوستاو از روي دست تو بنويسد؟ “

آرتو جواب داد: “ حساب من كه از حساب گوستاو خيلي بد تره ! “ بچه ها همه شروع كردند به خنديدن . معلم دوباره پرسيد: “ به نظر تو شجاعت كار خوبي است؟ “ بله ؟

“ اگر تو جاي گوستاو بودي ، شجاعت بيشتري به خرج مي دادي؟ مگر نه اينطور است، كه گوستاو ترسو است؟ “ گوستاو از سرجايش بلند شد و گفت: “ من كه ترسو نيستم! “

“ آقاي ه . گفت : چرا، گوستاو ، چرا ، تو ترسو و بزدل هستي، تو خيلي هم ترسو هستي. ولي لئون شجاع است. من از امروز به بعد . . . گوستاو با عجله حرف آقا معلم را قطع كرده و گفت: “ من تقلب كردم. ولي ترسو نيستم. “ آقاي ه . ، معلم كلا س گفت: “ خوب اين حالا شد يك چيزي. ولي تو بايد زرنگ تر بشوي ، و مغرور تر ، كه از همساية بغل دستت دزدي نكني. بعد هم چند مرتبه با دستش به روي شانه هاي لئون كوبيد و گوستاو را روي يك نيمكت نشاند، تك و تنها . يك نيمكت فقط براي گوستاو.

 



[1] Gustav hat abgeschrieben

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :