در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

مصاحبه با بابانوئل - داستانی کوتاه از اریش کستنر

مصاحبه با بابانوئل[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

کارهای  قبل از كريسمس.

دوباره زنگ زدند. اين دفعة نهم بود كه در يك ساعت گذشته زنگ در خانه را به صدا در مي آوردند! مثل اينكه عاشقان زنگ در خانه ، امروز همه از خانه هايشان بيرون آمده بودند . غرغركنان، تا جلوي در عقب عقب رفتم و در را باز كردم. فكر مي كنيد، چه كسي بيرون در ايستاده بود؟ سنت نيكولا س ٢ ، شخصاً . در لباس معروف و تاريخي اش.

من گفتم: “ آه! نيكولا وس عجول[2]! “

“ نيكولا وس در جواب من گفت: “ نيكولا وس مقدس[3] ، خواهش مي كنم. با "ه".

قدري دلخور به نظر مي رسيد. موقعي كه من نوجوان بودم، او را هميشه نيكولا س عجول صدا مي زدم. به نظر من اين اسم براي او برازنده تر بود.

“پس اين شما بوديد؟ “

“يادتان مي آيد؟”

“ طبيعي است!”

“ آن موقع شما پسر بچة زيبا و شيطوني بوديد.!”

“ من هنوز هم كوچك مانده ام، “

“ پس حالا اينجا زندگي مي كنيد.“

“ بله، درست است. “

ما هر دو با كم روئي لبخند مي زديم و به زمانهاي قديم فكر مي كرديم.

من گفتم: “ كمي اينجا پيش ما مي مانيد! “ “ يك استكان قهوه با ما بخوريد. “ واقعاً برايش متأسف شدم.

ديگر چه بگويم؟ او پيش ما ماند . اول چكمه هايش را جلوي در پاك كرد. بعد كيسة مخصوص هدايا را جلوي در بغل رخت كن گذاشت. عصايش را به قلا ب

آويزان كرد، و ما به نوشيدن قهوه پرداختيم.

“ سيگار برگ دوست داريد؟ “

“ بدم نمي آيد. “

من جعبة سيگار برگ را آوردم. فندك هم به او دادم. بعد به كمك چكمة چپش ، چكمة راست را از پايش در آورده و نفس راحتي كشيد. بعد گفت: “ مي دانيد، به خاطر كف پايم است، كه تخت شده است. خيلي اذيتم مي كند. “

“ آه. پس واي به احوال شما . آن هم با اين شغلي كه شما داريد. “

“ كار ما هم كمتر شده است. سابق بر اين سرِ ما خيلي شلوغ بود. براي پاهايم بهتر است. اين نيكولا وس هاي قلا بي هم كه مثل قارچ از زمين مي رويند. “

“ يك روزي خواهد آمد كه بچه ها ديگر شما ها را، يعني نيكولا وس هاي واقعي را نمي شناسند. “

“ بله، قبول مي كنم. اين پسر ها به شغل من خيلي ضرر و زيان مي زنند! بسياري از آنها كه پالتوي قرمزي مي پوشند و ريش قلا بي مي گذارند، و اداي مرا در

مي آورند، كمترين استعدادي در اين كار ندارند. آنها از رشتة خود هم بي اطلا عند. “

بعد گفتم، حالا كه داريم راجع به شغل شما صحبت مي كنبم، من سؤالي در اين مورد از شما دارم، كه از دوران بچگي تا كنون برايم لا ينحل مانده است. آن موقع

خجالت مي كشيديم، اين سؤال را جائي مطرح كنم. ولي امروز مي توانم. براي اينكه من خبرنگارم.

در جوابم گفت: “ اشكالي ندارد، بپرس، و برايش خودش قهوه ريخت. چه مي خواستي از من بپرسي، كه از دوران بچگي تا كنون نپرسيده اي“

با كمي درنگ گفتم: “ خوب، شغل شما ، يك شغل فصلي و سرپائي است، اينطور نيست؟ در ماه دسامبر سر شما خيلي شلوغ است. تمام فعاليت شما به همين چند هفته محدود است. مي شود گفت، كه اين چند هفته، قلة كار شماست. و حالا . . . ام م م م م م م ..... مي خواستم بدانم كه شما بقية سال را چه مي كنيد؟“

نيكولا وس پير و مهربان، چند لحظه اي به صورت من زل زده و همينطور به من نگاه مي كرد. به نظر مي رسيد كه تا حالا كسي چنين سئوال حساسي را از او نپرسيده است.

اگر نمي خواهيد جوابي به اين سؤال ....

غرغركنان گفت: “ چرا، چرا كه نه؟ “

يك جرعه از قهوه اش را نوشيد ، پكي به سيگار برگش زده و دود آن را مانند حلقه اي بيرون فرستاد. “ در ماه نوامبر، به خاطر تهية مقدمات و وسائل كار، سرمان خيلي شلوغ است. در بعضي از كشورها يك دفعة شكلا ت كمياب مي شود. هيچ كس هم نمي داند، چرا؟ يا كشاورزان از فروش سيب گلا بي خودداري مي كنند . بعد هم نوبت مأموران گمرك است، كه دبه در بياورند . اگر كار به همين منوال پيش برود، من مجبور خواهم شد كه سالهاي آيندة ماه اكتبر را هم براي تهية مقدمات كار در برنامة كاري ام قرار دهم. تا حالا از ماه اكتبر استفاده مي كردم، كه خودم را از مردم كنار بكشم و كمي استراحت كنم، و به ريشم فرصت بدهم كه رشد كند . “

“ شما فقط در فصل زمستان ريش مي گذاريد. “

“ معلوم است، من كه نمي توانم تمام سال را مثل يك بابا نوئل زندگي كنم. شما حتماً فكر مي كنيد كه من پالتوي قرمزم را هم تمام سال به تن مي كنم. يا كيسة مخصوص هدايا و عصايم را در ٣٦٥ روز سال به همراه دارم؟ خوب ديگر. در ماه ژانويه بيلا ن سال را حاضر مي كنم. ! خيلي وحشتناك است، كريسمس قرن به قرن گران تر شده است. بعد نامه هائي را كه در ماه دسامبر دريافت كرده ام، مي خوانم، قبل از هر چيز نامه هاي بچه ها را دوست دارم. خيلي وقت آدم را مي گيرد، ولي از واجبات است، چونكه غير از اين، رابطة ما با مشتريهايمان قطع مي شود.“

“ درست است. “

“ در اوائل ماه فوريه هم ريشم را اصلا ح مي كنم. “

در همين لحظه، دوباره زنگ در خانه را به صدا در آوردند.

“ لطفاً مرا ببخشيد؟ “

او فقط سرش را تكان داد.

بيرون، جلوي در يك گدا ايستاده بود، با كارت پستالهاي رنگارنگ، و داستان دراز و ناراحت كننده اي براي من تعريف كرد. كه قسمت اول آن را من گوشهاي گرفته ، گوش كردم. بعد هر چه پول خورد، به همراه داشتم، به او دادم و ما با هم خداحافظي كرديم و براي هم سال خوشي را آرزو كرديم. باوجوديكه من خيلي خودداري كردم، ولي او چند تا از كارتها را به من هديه كرد. موقع رفتن هم به من گفت، كه او گدا نيست. من هم غرور او را تحسين كردم و دنبال ماجرا را نگرفتم، بعد هم راهش را گرفت و رفت.

وقتي كه به اطاق نشيمن برگشتم، نيكولا س داشت، چكمة هايش را مي پوشيد.

گفت: “ من بايد بروم. خيلي كار دارم. اون چيه توي دست شما؟ “

“ كارت پستال، يك گدا جلوي در، اينها را به من داد. “

“ بدهيد به من. من مي توانم آنها را آب كنم. خيلي هم ممنونم از ميهمان نوازي شما. اگر من بابانوئل نبودم، به شما خيلي حسوديم مي شد. “

ما به كريدور رفتيم، و او وسائلش را برداشت .

من گفتم: “ حيف شد، شما همة فعاليت ساليانه تان را براي من تعريف نكرديد. “

او شانه هايش را بالا انداخت و گفت: “ چيز زيادي براي گفتن باقي نمانده است. در ماه فوريه، خودم را براي فاشينگ آماده مي كنم، در فصل بهار هم به بازارهاي مختلف سر مي زنم. بادكنك يا اسباب بازي مكانيكي ارزان قيمت مي فروشم. در فصل تابستان نجات غريق هستم و شنا درس مي دهم. گاهي اوقات هم بستني مي فروشم. بعد

هم كه پائيز مي آيد. ولي حالا واقعاً بايد بروم. “

“ ما با هم دست داديم و خداحافظي كرديم. من از پنجره او را از پشت سرش نگاه مي كردم. با گامهاي بزرگ در برف به راهش ادامه داد. سر خيابان “ اونگر" يك نفر منتظرش بود، كه شباهت عجيبي به گدائي داشت، كه جلو در به من كارت پستالها را داده بود . آن دو در پيچ خيابان از نظر ناپديد شدند . يا من اشتباه كردم؟ ربع ساعت بعد، دوباره زنگ در خانه را نواختند . اين بار، پادوي مغازة سركوچة ما، “ آقاي تسيمرمان” آمده بود دم در. چه پسر مؤدبي بود. من مي خواستم فوراً صورتحساب را بپردازم، ولي هر چه گشتم، كيف پولم را نيافتم. او هم با قيافة پدرانه اي گفت: “ فعلاً كه عجله اي نيست، آقاي دكتر.

من در جواب گفتم: “ شرط مي بندم، كه حتماً روي ميز تحرير است. ولي خوب باشد، من فردا پول شما را مي پردازم. ولي كمي صبر كنيد، من سيگار برگي خوبي دارم و براي شما يكي مي آورم. “ جعبة سيگار برگ را هم به زودي پيدا نكردم. يعني بعد هم پيداش نكردم. نه سيگار ها را و نه كيف پولم را، پيدا نكردم. قوطي سيگار نقره اي ام را هم پيدا نكردم. دكمه سردست هاي من با سنگهاي قيمتي ، هم نه سر جاي خودشان بودند، نه جاي ديگر. در هر صورت در آپارتمان من نبودند . من نمي توانستم اين را براي خودم توجيه كنم، كه اين وسائل كجا بودند؟ ولي باوجود اين شب آرام و خوبي داشتم. هيچ كس ديگري زنگ در خانه را نزد. واقعاً كه شب خوبي بود . فقط من چيزي كم داشتم. ولي چي؟ آها، يك سيگار برگ؟ معلومه! خوشبختانه فندك طلا ئي من هم غيب شده بود . ولي من بايد عنوان بكنم، كه اگر من آتش داشتم، ولي سيگاري در خانه نداشتم كه بكشم، بيشتر حالم گرفته مي شد!

 



[1]Interview mit dem Weihnachtsmann

[2] Eiliger Nikoaus

[3] Sankt Nikolaus, Heiliger Nikolaus

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :