در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ميلياردر ناموفق - داستانی کوتاه از اریش کستنر

ميلياردر ناموفق[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

وقتي كه در شهرهاي بزرگ برنامه اي در شرف تكوين است، مسابقة شنا، يا بوكس يا فوتبال، فوراً دست فروش ها در محل حاضر مي شوند: روزنامه فروش ، شيريني فروش ، سوسيس فروش ، و ساير اصناف. جديدترين مورد را ما تازگي ها در حين يك مسابقة فوتبال شاهد بوديم. هزاران نفر تماشاچي به ايستگاه راه آهن محل هجوم آوردند ، تا از اينجا دوباره به خانه هايشان برگردند. .

ما همه در صفوف طولا ني جلوي گيشه هاي فروش بليط قطار منتظر بوديم. بالا خره نوبت به من رسيد. كسي جلوي گيشه به من تنه زد و من با صداي بلند به طرف مسئول فروش بليط فرياد زدم: چهار تا درجه سه. يك دفعه متوجه شدم كه كسي به كفش هاي من ور مي رود. معلوم بود كه كسي كفش هاي مرا تميز مي كند. ولي كي؟كجا؟ من به اطراف نگريستم ، ولي هيچ كجا نتوانستم واكس زني را پيدا كنم. گذشته از اين، در اين محل نيز جائي براي چنين كسي وجود نداشت. بالا خره، جائي كه كفش ها را تميز كنند، بايد كسي هم باشد كه اين كار را انجام دهد.

من خم شدم، تا به اسرار اين پديده پي ببرم. پسرك كوچكي را ديدم، كه زير باجة فروش بليط كز كرده بود و لگد هزاران نفر را نوش جان مي كرد، و به زحمت ديده مي شد. اين پسر كوچك، كفش بانوان و چكمه هاي آقاياني را كه از تماشاي مسابقه بر مي گشتند، و پاپوش آنها كثيف شده بود، با يك دستمال تميز مي كرد. صدها نفر به جلو باجة فروش بليط آمدند و با كفش هاي تميز دوباره آنجا را ترك كردند. .

من بليط قطار را خريدم. از باقيماندة پول قطار، انعام كوچكي به پسرك دادم و به جستجوي همسفرانم پرداختم. من براي آنها از پيشامد و پسرك واكسي تعريف كردم و آنها نزديك تر آمدند تا او را بنگرند. .

يكي از همسفرانم گفت: عجب بچة زرنگي است. اگر هر نفر فقط پنج فنيگ به او بدهد، فقط در مدت نيم ساعت ... و شروع كرد به حساب كردن كه چه پول زيادي نصيب او خواهد گشت. او شنيده بود كه امروز مسابقة فوتبال است و به همين جهت اين محل را انتخاب كرده است. جائي كه همة تماشاچيان پشت سر هم بايد از آنجا عبور كنند.نفر

دوم گفت: ميلياردرهاي ديگر هم به همين طريق شروع به كار كردند..

نفر سوم گفت: من شرط مي بندم، كه اين پسر امروز هيچ درآمدي نخواهد داشت. باجه با چنان سرعتي در حال فروش بليط است و مردم چنان عجله دارند كه به قطارشان برسند و هيچ كس نيز نگاه نمي كند كه در آن تاريكي چه بلا ئي بر سر كفش يا چكمه اش مي آيد. فقط نگاه كنيد.!

ما به دقت نگاه مي كرديم. نفر سوم حق داشت. فقط تك و توك مردم، متوجه پسرك واكسي شدند و همة آنهائي هم كه او را مي ديدند ، به او پولي نمي دادند..

پسرك به سرعت مشغول كار خود بود. ولي كاري بدون مزد و مواجب. او حتماً خود را خيلي زرنگ حساب مي كرد كه آمده بود زير باجة فروش بليط تا كفش هاي مردم را واكس بزند. و من هم مي پنداشتم كه او پسر زيركي است ...

نفر اول گفت: اين پسرك ميلياردر نخواهد شد.

نفر دوم گفت: من هم چقدر دلم مي خواست كه او به هدفش برسد.

و ما با عجله خود را به سكوي ايستگاه راه آهن رسانديم.



[1] Der mißglückte Milliarder

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :