در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ترجمه رمان (به عنوان مثال برادر من) -2

فصل دوم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

۲

یادداشت هاى دفتر خاطراتش‌ از بهار سال 1943 شروع مى شود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست ‍1943. یعنی تا شش‌ هفته قبل از زخمى شدنش‌ و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست که در این مدت در دفتر خاطراتش‌ چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش‌ را خاتمه مى دهد . ‍چرا؟
در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یک مطلب بدون تاریخ نوشته، که بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.

14 فوریه
ما هر ساعت منتظریم که ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9 آماده باش‌ هستیم.

15 فوریه
خطر رفع شد. منتظر هستیم.
و بدین ترتیب انتظار کشیدن ادامه پیدا مى کند ، روز به روز. بعد دورباره یارو پیداش‌ مى شه، یا مراسم داریم .

25 فوریه
ما براى حمله کردن به دشمن ، به بالاى تپه اى مى رویم. روس ها عقب نشینى مى کنند. ‍شب حمله به باند پرواز.

26 فوریه
تعمید آتش‌ ـ روس ها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس‌ ‍زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفته ام.

27 فوریه
تمام نواحى اطراف را بازبینى کردیم. غنایم زیادى کسب کردیم. و بعد دوباره پیشروى کردیم.

28 فوریه
یک روز استراحت داشتم . داریم شپش‌ ها را شکار مى کنیم . بعد به طرف اونلدا Onelda مى رویم. یکى از همین مطالب بود که من قبلاٌ وقتى به آن مى رسیدم، متفکر مى شدم و از خود ‍
مى پرسیدم: آیا منظورش‌ از شکار شپش‌ چیز دیگرى نمى توانسته باشد؟ چیزى غیر از کشتن ‍
شپش‌ اونیفورمش‌. ولى اگر اینطور بود که نمى نوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى ‍در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى کسب کردیم ! منظورش‌ از این جملات چیست؟ اسلحه؟ ‍چرا علامت تعجب بکار برده است ؟ علامتى که او به ندرت در مکاتباتش‌ بکار مى برد. ‍

14 مارس
هواپیما ها . ایوان ها حمله مى کنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم.
(منظور از ایوان ، روسها هستند. مترجم)

مسلسل سیار در حال شلیک است . چه زیباست . من به زحمت مى توانم نوک آن را کنترل کنم. چند بار تیرم به هدف خورد.

15 مارس‌
در خارکوف Charkow به گروه کوچکى از روس‌ ها حمله مى کنیم.

16 مارس
در خارکوف.

17 مارس
روز آرامی است.

18 مارس
روسها محل ما را بلاوقفه بمباران مى کنند. یک بمب در اردوگاه ما منفجر مى شود . 3 نفر زخمی می شوند. مسلسل سیار من شلیک نمى کند. من اسله ام ژ 42 را بر مى دارم و شلیک مى کنم . 40 اچ ، شلیک ، آتش‌ بلاوقفه . و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مى کند. گاهى یادداشتهاى کوچکى در حاشیه ‍با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشت ها را هنگامیکه در کامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش‌. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یک روز بارانى و پر از گل و لاى. آموزش‌ ام جى . تیراندازى با گلوله های رزمی و آتش‌ بار 42.

21 مارس‌
سر پل ، روى دونتس‌ ، 75 ام سیگارهاى ایوان را دود مى کند. چه شکار خوبى براى تفنگ ‍من . این درست همانجائى است که مرا دچار مشکل مى کند. من در گذشته ، وقتى به این جمله مى رسیدم ،از روى آن مى پریدم و کتاب را مى بستم . این جمله ،همانطور که در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مى خورد . درست با این تصمیم که من مى خواستم کتابى راجع به برادرم و شخص‌ خودم بنویسم، یادآورى کنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس‌ آزادى کنم . آزاد ، که بروم به دنبال آن چیزى که در این دفتر نوشته شده است. شکار خوبى براى تفنگ ام جى من : یک سرباز، شاید همسن و سال خودش. یک مرد جوان ، که ‍تازه سیگارى روشن کرده بود. اولین پک به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، که از سیگار تازه روشن شده ، بر مى خیزد. قبل از پک دیگر . در این موقع او به چه مى اندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، که بایستى بیایند ؟ به چاى، به کمى نان ، به دوست دخترش‌، به ‍مادرش‌، به پدرش‌؟ حلقه دود از هم وارفته ای در یک منظره مرطوب . بقایاى برف ها، آبهاى جمع ‍شده در گودال ها، علف هاى تازه در کشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این ‍هنگام به چه مى اندیشیده است؟ شکار خوبى براى ام جى من. او هنوز یک بچه است. بچه اى که مدتها ناخوش‌ بود. گاهى تب شدیدى داشته است، که غیر قابل توصیف بوده است. مخملک گرفته ، عکسى از او وجود دارد که او را در درون تختخواب نشان مى دهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مى کند که او- یعنی کارل هاینتس‌- باوجودیکه ‍درد شدیدى داشته، ولى کاملاٌ آرام بوده است ک بچه با حوصله که غالباٌ با پدرش‌ همراه ‍بوده است. عکس‌ هاى پدر نیز او را نشان مى دهد که پسرش‌ را در آغوش‌ گرفته، او را ‍روى موتورسیکلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، که دو سال هم از کارل هاینتس ‌ بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مى کرد . اسامى مستعارى که کارل هاینتس به خودش‌ داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و کوردل باوم Kurdelbaum ‍.
پدر، در مورد من - اووه- که سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فکر مى کرد که من زیاد با زنها نشسته ام. در نامه اى که پدرم ، که آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مى کرد و در منطقه ‍"فرانکفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder مستقر بود - به برادرم که در جبهه روسیه خدمت مى کرد، نوشته بود، این جمله قید شده است : اووه پسرک کوچک و مهربانى است ، ‍ولى کمى ننر است ـ خوب ، وقتى که دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مى شود .
. . . ادامه دارد . . .
  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :