در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

هفت هديه - داستانی کوتاه از اریش کستنر

هفت هديه[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

سرماية كارل فقط شصت و پنج فنيگ بود. او اين مقدار پول را يواش يواش پس انداز كرده بود. زيرا كه او مسئول جمع آوري و پس دادن شيشه هاي خالي به  مغازه اي كه اجناس مستعمرات[2] را مي فروخت، بود. و پولي را كه از اين بابت به دست مي آورد، پس انداز مي كرد. به همين علت نيز خواستار آن بود، كه مصرف آبجو در خانواده بالا رود . گاهي نيز هنگام صرف شام مي پرسيد: “ بابا ، امروز مثل اينكه اشتياقي به نوشيدن آبجو نداري؟ “

ولي آقاي “بولن زنگر[3] " - پدر كارل - ميل داشت كه قهوه بنوشد. ” گذشته از اين آقاي بولن زنگر به هيچ وجه متوجه مقاصد ديپلماتيك پسرش از پرسيدن چنين سؤالي نبود. بدين ترتيب كارل كوچولو ، با وجوديكه مخارجش را به حدا قل رسانده بود، ولي هنگامي كه روز تولد مادرش فرا رسيد، شصت و پنج فنيگ بيشتر پول نداشت. ولي به هر صورت، در چشم كارل، كه بيشتر به سوراخ قلكي شباهت داشت، شصت و پنج فنيگ سرماية كمي نبود .

موقعي كه مادر كارل به خريد رفت، كارل خودش را به خواب زده بود. او نمي خواست به مادرش تبريك بگويد، قبل از اينكه هديه اي براي جشن تولد او خريده باشد . موقعي كه مادر در را پشت سر خود بست و رفت، كارل از رختخواب بيرون پريد، به سرعت دستي به سرو گوش خود كشيده و پول پس انداز شده را از جيب چپ شلوار خوبش بيرون آورد و با عجله از خانه بيرون رفت. ديگر فكر كردن نداشت . او چندين روز بود كه مي دانست، چه چيزي را بايد به “ مادرش هديه كند . سر “خيابان جردن[4]” جلوي “مغازة خياطي "كونه [5]" ايستاد، پولش را يك بار ديگر شمرد، از پله هاي مغازه بالا رفت، و با قيافه اي جدي وارد مغازه شد .

آقاي كونه مشغول خواندن روزنامة صبح بود. او روزنامه را كنار گذاشت، عينكش را روي پيشاني اش گذاشت و گفت: “ چه خدمتي مي توانم براي شما انجام دهم، آقاي بولن زنگر كوچك؟ “

كارل در جوابش گفت: “ من يك قرقره ابريشم سفيد و يك قرقره ابريشم سياه مي خواهم. “

آقاي كونه نيز در جعبه اي را باز كرد، و دو قره ابريشم را روي پيشخوان مغازه گذاشت.

“ خوب ، يك بسته سوزن فرنگي و يك بسته سوزن خياطي هم لا زم دارم ، ولي بشرطي كه سوراخ هاي سوزن خياطي زياد كوچك و ريز نباشد. “ كارل بيهوده زحمت مي كشيد، كه اندازة سوراخ سوزن خياطي را به كمك انگشتانش نشان دهد.

آقاي كونه گفت: “ بسيار خوب، اين ها را انتخاب كنيد. و بلا فاصله نيز دو بسته آبي رنگ با خط نقره اي محتوي سوزن ها را در نيز كنار ابريشم هاي سفيد وسياه گذاشت. “

“ شايد، يك بسته نخ رفوي سياه و يك بسته هم سفيد به اجناس اضافه كنيد. “

آقاي كونه با جديت پرسيد: “ شايد؟ “

كارل در جواب او گفت: “ نه، بلكه واقعاً . “ آقاي كونه نيز از جعبة ديگري نخ هاي رفو را در بيرون آورد .

كارل گفت:” خوب اين شش تكه جنس چقدر مي شوند؟ “

آقاي كونه هم مشغول جمع زدن قيمت اشياء شد: “ ده، پانزده، بيست و پنج “ آقاي كونه داشت همينطور زير لب چيزي مي گفت، عينكش را از روي پيشاني برداشته و روي دماغش گذاشت، ظاهراً براي اينكه بتواند دقيق تر حساب كند، و بالا خره گفت: “ جمعاً پنجاه فنيگ “

كارل حساب كرد: “ خوب ، پانزده فنيگ ديگر برايم باقي مانده است، خوب پس يك دوجين هم دكمة درشت به من بدهيد. “

آقاي كونه نيز يك بسته دكمه را آورده و در كنار اجناس ديگر گذاشت و گفت:

“ حالا مي شود، شصت و پنج فنيگ “

كارل با اشتياق به نخ و سوزن و دكمه و ابريشم ها نگاه مي كرد، بعد پولش را شمرد - سكه ها هنوز گرم بودند -و سپس گفت: “ آقاي كونه، من يك خواهش بزرگي از شما دارم. اگر ممكن است، لطفاً براي حمل اين اشياء، يك كارتون كوچك به من بدهيد، مي دانيد، اين ها هديه هستند. “

آقاي كونه گفت: “ آها، اتفاقاً اين هدايا ، هداياي بسيار مفيدي نيز هستند. “ سپس خم شده و چند جعبة مقوائي با اندازه هاي مختلف را از زير ميز بيرون آورد و گفت: يكي از اين ها به درد شما مي خوردو سپس هفت تكه هدية خريداري شده را نخست در كاغذ ابريشمي پيچيد و بعد آن ها در درون يكي از جعبه ها جا داد.

كارل در جواب گفت: “ بسيار زيباست، اينطور نيست؟ “ بعد هم جعبه را برداشت، از آقاي كونه خداحافظي كرده و سرش را به علا مت احترام خم كرده ورفت.

آقاي كونه سرفه اي كرد. البته مي خواست بخندد. ولي خنده به سرفه تبديل شد و او دوباره روزنامه اش را برداشت.

مادر كارل، موقعي كه در را به روي او باز مي كرد، گفت: “ تو اصلاً معلوم هست كجائي؟ “

كارل جعبه را به طرف مادرش گرفت و گفت: “ بفرمائيد، تولدت مبارك. “

مادر در جواب او گفت: “ من واقعاً از تو ممنونم، پسرم. اصل كار اين است، كه ما سالم بمانيم.“

“ بله كاملاً درست است، حالا در جعبه را باز كن. “

“ صبر كن، اول بيا توي خانه. “

آنها وارد اطاق شدند . هنگامي كه مادر مشغول باز كردن هديه بود، كارل گفت:

“ مي داني مادر، اول مي خواستم كه به تو گل ميخك هديه كنم. ولي تو همه ساله از خاله برتا ١ و آقاي شوريگ[6]  به مناسبت جشن تولدت، گل دريافت مي كني.

بعد فكر كردم، كه شايد درست تر باشد، كه . . . بعد مي ترسيدم از اين كه نكند باب طبعت نباشد . . . آقاي كونه مي گفت كه . . . “

مادر با خوشحالي دست هايش را به هم زد و گفت: “ اين كه بسيار عاليست. او جعبه را باز كرده بود و به هفت چيزي كه درون جعبه بودند ، زل زده بود . “

بعد هم اجناس را يكي يكي با دقت و احتياط از درون جعبه بيرون آورد، مثل اينكه نخ رفو، و سوزن ها و دكمه ها و نخ هاي ابريشم، از جنس بلور باشند.

كارل با شجاعت گفت: “ تعجب كردي؟ به نظر من كه خيلي عملي و مفيد هستند. “ بعد با ناباوري گفت: “ واقعاً خوشحال شدي ، درست مثل موقعي كه من به تو گل ميخك هديه مي كردم؟ “ مادر با لطافت گوش هاي او را گرفته، و بوسه اي بر گونه هايش نشاند و گفت: “ خيلي هم بيشتر ، عزيز كوچكم. “

بعد از ظهر، خاله برتا و خانم نانواي محل اشميت به خانة ما آمدند . آنها به مادر گل هديه دادند . خانم نانوا، گذشته از گل، يك كيك بزرگ سيب نيز آورده بود . آقاي شوريگ، نيز براي عرض تبريك آمده بود . او يك بطر مالاگا[7] به همراه خود آورده بود . بعد با زن ها شروع به نوشيدن قهوه كرد، و بعد از مدت كوتاهي نيز رفت. او مي گفت: كه در مدرسه بايد درس بدهد، محاسبة سود و ربا. آقاي شوريگ هنگامي كه رفت، خاله برتا گفت: “ او انسان جذابي است.

خانم اشميت مي گفت: من قهوه ميل دارم. و خانم بولن زنگر، مادر كارل، به آشپزخانه رفت، تا دوباره قهوه درست كند. كارل نيز به همراه او رفت. “

بعد از مدت كوتاهي، كارل قوري بدست بازگشت، پشت درِ بسته ايستاد، و گوش فرا داد كه اين دو خانم چگونه با هم بحث مي كنند.

خاله برتا[8] مي گفت: “ اين ها چه هداياي بي خودي هستند، كه اين پسرك به مادرش داده است؟ “

خانم اشميت مي گفت: “ من هم فكر مي كنم، هداياي بي مزه اي هستند. “

“ اگر ما به مادرانمان چنين چيزي را هديه مي كرديم، روزگارمان سياه بود. “

“ اين هدايا بدون احساس و عشق هستند. “

 “ بله، كاملاً درست است. من نمي فهمم كه چگونه خواهرم از اين هدايا خوشحال مي شود.“

“ خداي من، خوب چه كار كند، از كجا معلوم است، كه او اصلاً خوشحال شده باشد. “

كارل كوچولو در كريدور تاريك ايستاده بود . قوري قهوه مي لرزيد، مثل اينكه احساس سردي داشت. مادر در همين لحظه از آشپزخانه بيرون آمد. نزديك بود با هم تصادم كنند، مادر با تعجب گفت: “ اينجا چكار مي كني؟ “

“ در را نمي توانم باز كنم، قوري خيلي سنگين است. “ بعد به اتفاق هم وارد اطاق شدند.

خانم اشميت گفت: “هورا ، قهوة تازه هم آمد . بعد روي مبل نشست و با صداي بلند ، به بوئيدن قهوه پرداخت. “

شب هنگام، موقعي كه مادر ، كارل را به رختخوابش مي برد، از مادرش پرسيد: “ خيلي ناراحتي كه پدر روز تولد تو را فراموش كرده است؟ “

مادر گفت: آخ ، نه ، و همينطور كه داشت روي پتو دست مي كشيد و آن را صاف مي كرد، لبخندي بر لبانش نشست.

- نه ، زياد اهميتي ندارد ، خوب پدرت اينطور است ديگر.

كارل گفت: ولي اگر پدر طور ديگري بود، بهتر بود. اينطور نيست؟

مادر بر روي لبة تختخواب نشست و به پسرش گفت: ولي من هم تو را دارم. عزيزم.

كارل گفت: “ خوب، اين كه طبيعي است. “ بعد هر دو سكوت كردند . مادر فكر مي كرد، كه كارل خوابيده است، و آهسته و بدون سروصدا از جا برخاست. در

همين هنگام، كارل دست مادرش را گرفت و گفت: “ مادر، تو واقعاً از هداياي من خوشحال شدي؟ از نخ رفو، از سوزن ها، از دكمه ها؟ “

مادر گفت: “ بله درست است، “ “ قول شرف مي دهم. “



[1] Die sieben Sachen

[2] Kolonialwarenladen

[3] Bollensänger

[4] Jordanstraße

[5] Kühne

[6] Schurig

[7] Malaga

[8] Berta

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :