در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

پسر بچه نمونه - داستانی از اریش کستنر

یک پسر بچه نمونه[1]

 

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

موقعی که دو تا همکلا سی قدیمی به طور اتفاقی در خیابان همدیگر را ببینند، لزوماً دستی به روی شانة هم می گذارند و رهسپار نزدیک ترین رستوران می شوند. آنجا می نشینند - طور دیگری قابل تصور نیست - پاها را از هم وا کرده و آبجو و زیره سفارش می دهند ، و (مثل گروه کُر) از هم می پرسند: “ خوب رفیق عزیز ، حالا چه کار کنیم؟ “

بعد، تقریباً بدون حسادت، حقوق ماهیانه شان را ، تعداد بچه هایشان را ، وضعیت سهام هایشان را ، اولین موهای سفید سرشان را و سن زنشان را با هم مقایسه می کنند. و در چند دقیقه تمام مسائل یکدیگر را می دانند . حتی اگر یکی از آنها تا همین چند دقیقه پیش حتی اسم دیگری را نمی دانست. و حالا که هر کدام از آنها دریافته است که آن دیگری تا این زمان، زندگی اش را طبق برنامه پیش برده و هیچ چیزدیگری نمی تواند مانع از پیشبرد زندگیش

شود -حالا که آنها به سلا متی هم نوشیدند و به علا مت تصدیقِ حرفِ دیگری، سرشان را تکان دادند- حالا ، گاهی با سروصدا و گاهی با چشمک و در گوشی، می گویند: “ می دانی چیه؟ “

و به این می ماند، که عرق سردی بر پشتشان بنشیند، از گردن تا کمرشان ، مثل اینکه شکم و سبیلشان ذوب شده، مثل این است که تمام اعضای بدنشان آب رفته و کوچک شده است، مثل این است، که دوباره مثل سابق در کلا س درس سفید رنگی نشسته اند . و اتفاق می افتد - هنگامی که خانم پشت بار ، با آن سینه های بزرگش، با به صدا درآوردن زنگی، گارسون را پیش می خواند - که دوباره با شنیدن صدای آن زنگ، تنشان به لرزه در می آید ، مثل اینکه زنگ تفریح دوباره تمام شده، و معلم هر آن می تواند وارد کلا س درس شود.

مدتی به همین منوال می گذرد. تا یکی از آنها سکوت را بشکند و بپرسد: “ راستی،بر سر هنیگ[2]  چه آمد؟ آن پسر نمونه را می گویم؟ “

دیگری سری تکان می دهد و می گوید: “ چه باید بر سر او آمده باشد . حسابدار کوچکی شده است . در همین شهر است . گاهی او را می بینم . . . ما حتی به همدیگر سلا م هم نمی کنیم. . . “ بعد دو باره سکوت می کنند . زیره می خورند، صورتشان را در هم می کشند و به هم سیگار برگ تعارف می کنند .

اولی آهی می کشد و می گوید: “ خوب ، که اینطور ، این هم از پسر نمونة ما. “ و دومی دوباره زیره سفارش می دهد و می گوید : “ پول این را من می دهم. “ بچه ها شدیدتر دوست دارند، و شدید تر هم متنفر می شوند . آنها شادکامی های کم تری دارند و دردشان هم مقدس تر است، تا ما . و آنها می توانند تحقیرکنند- طوری که ما بزرگتر ها نمی توانیم - و به ندرت کسی را چنین تعقیب می کنند : و معمولاً متوجه کسی هستند، که ما او را پسر نمونه می نامیم . همان خردسالا ن وجود هستی ، همان کودکان بزرگ ، همان کسانی که روح شان دچار کم خونی است، چون زود بزرگ می شوند . و ما هم این چنین کودکان را نادیده می گیریم . زندگی بعدی آنها ، که بی اهمیت و بی رونق شده است، این حق را به ما می دهد . باوجود این ، این کار ما از گناهان کبیره حساب می شود. زیرا که ما در اینجا شاهد یک تراژدی گنگ هستیم . ما خمیازه می کشیم، اینجاست که ما باید تتمة اعتقاد خود را به خوبی سرنوشت از دست بدهیم -ولی ما تمسخر می کنیم!

به همین علت، این داستان پسرک نمونه، یک داستان اخلا قی است ، که می خواهد به ما چیزی را بیاموزد، که ما آن را درست تشخیص نداده ایم. فهمیدن و آموختن، یعنی با قلب در کاری شرکت کردن.

“مادرش بیوه ، ولی هنوز جوان بود، زنی که انتظاراتش در زندگی برآورده نشده بود . او بیمار بود، بیماری مادرش ، “ دل شکستگی “ بود. اگر این پسر هم در زندگی اش وجود نداشت، بدون شک تا حالا مرده بود. همین پسر باعث شده که او- مادرش- تا کنون زنده بماند، دقیقتر بگویم ، وجود داشته باشد. مادر برای شرکت های بزرگ دوزندگی می کرد. لباس خواب، لباس زیر، پیراهن، دامن . چه با چرخ خیاطی ، چه با دست. حقوق او را ساعتی حساب می کردند. از صبح زود تا آخر شب، گاهی اوقات نیز تمام شب را به دوزندگی مشغول بود. او زندگی نمی کرد، فقط دوزندگی می کرد.”

این اشتباه است، که ما راجع به او از یک سنگر پهلوان صفتی حرف بزنیم . اصلاً اشتباه است، که وجود او را با چنین شعارهائی آلوده کنیم، او می دوخت، به جای اینکه زندگی کند. برای اینکه بتواند برای بچه اش، کفش و لباس و نان و گوشت بخرد، برای اینکه بتواند از پس خرج تعلیم و تربیت فرزندش و سفرهایی که از طرف مدرسه برای آنها ترتیب داده می شد، بر آید، و برای اینکه بتواند فرزندش کتاب “ اختراعات و اکتشافات “ و یک سورتمه بخرد، او کار می کرد، تا فرزندش را تربیت کند . و واقعاً هم او را تربیت کرد.

با اینکه ، این کار برای یک مادر خیلی طبیعی است، که زندگی اش را فدای زندگی فرزندش کند ، با وجود این گاهی کودکان فکر می کنند ، که کسی وجود دارد، که خوشبختی خود را با خوشبختی بچه هایش عوض می کند .

بچه ای که در اینجا راجع به او صحبت می شود، موقعی با چنان چشمهائی به مادرش خیره شده و او را نگریست، که از آن زمان تا کنون، او به پسر نمونه تبدیل شده است .

یکی از بعد از ظهرها ، پسر نمونه، پله های خانه را طی کرده و بالا رفت، و شنید که مادرش دارد راهرو را تمیز می کند و آواز می خواند . می خواست با صدای بلند مادرش را صدا بزند، ولی فقط یک حرف از دهانش بیرون آمد، یک دفعه پایش لیز خورده و او زمین خورد، بعد چانه اش با لبة سکو برخورد کرد و زبانش را چنان گاز گرفت، که تا نیمة آن پاره شد . دکتر می گفت: او را باید به کلینیک ببرند ، و مادرش می گفت، او باید چند هفته در بستر بماند .

او خود چیزی نمی گفت. او نمی توانست حرف بزند . ولی صبح روز بعد ، مثل همیشه راهی مدرسه شد . چهار هفته تمام، حتی یک کلمه هم حرف نزد . زبانش درد می کرد، و مانند کوهی در درة خونین دهانش برجای مانده بود . او حتی نمی توانست غذا بخورد و به همین علت یک شیشه شیر با خود به مدرسه می آورد ، که موقع زنگ تفریح به زحمت مقداری از آن می نوشید . شاگردان دیگر به او می خندیدند و آموزگاران به او توصیه می کردند، که در خانه بماند . ولی از موقعی که او به عنوان پسر نمونه انتخاب شده بود، حتی یک روز هم غیبت نمی کرد . از آن زمان تا کنون هم او همیشه بهترین شاگرد کلا س بوده است .

مادرش بعد از نهار او را به طرف در خانه می برد و به او اجازه می داد که یا در حیاط خانه و یا در زمین ورزش ، بازی کند . او بیشتر اوقات، با این کار مخالفت می کرد و در خانه نزد کتابهایش می ماند . و گاهی که به زمین بازی می آمد، مثل یک آدم غریبه ، در میان بچه های پر سروصدا و عرق ریز ، باقی می ماند . به

سرعت خود را کنار می کشید، تا شوق و شعف دیگران را مکدر نسازد . همیشه هم به ساعت نگاه می کرد، تا زمان رفتنش را که مادرش از قبل تعیین کرده بود، از دست ندهد .

مادر لباس می دوخت، و او درس می خواند . مادرش می گفت: “ تو نباید اینقدر درس بخوانی! و او در جواب مادرش می گفت: “ تو نباید اینقدر کار بکنی! “

خوب دیگر، او لباس می دوخت، و پسرش درس می خواند .

آنها مانند اینکه در تونلی بودند ، از جوار زندگی می گذشتند. شادمانی آنها موقعی بود، که مادر تسویه حساب می کرد، و حقوقش را می گرفت و پولهایش را در یک جعبة کهنة مقوائی نگه می داشت و با خشنودی سرش را تکان می داد که پولش تا عید پاک می رسد، و یا هنگامی که پسرش کارنامه اش را با درنگ از کیف مدرسه اش بیرون می کشید. آن موقع آنها به هم لبخند می زدند و همدیگر را می بوسیدند .- لبخند به زودی سپری می شد، ولی کار همچنان ادامه داشت .

همه چیز مطابق معمول مانده بود . - پسر نمونه مدرسة ابتدائی را به پایان رساند . یک شب، در کنار پنجره، بغل دست مادرش نشسته بود، و داشتند فکر می کردند که حالا چه باید بکنند. مادر از همیشه جدی تر بود، موقعی که به هم “ شب بخیر “ گفتند و همدیگر را بوسیدند، مسلم شده بود، که پسرک نمونه باید به

دبیرستان برود . سالهای متوالی با جدیت گذشتند، تا اینکه او دگر باره شب با مادر بر لب پنجره نشست . با همان لبخند و بوسة شب بخیر. بدین ترتیب پسر نمونه وارد دانشگاه شد. از مادرش دوری گزید ، در شهری غریب .

در ترم اول، دو تا از پروفسورها را دچار حیرت کرد . در ترم دوم، همه می گفتند که او آیندة خوبی خواهد داشت . او با سر حرف آنها را تأیید کرد و جریان را در نامه ای برای مادرش نوشت و به درسش ادامه داد .

مادر همچنان به دوختن لباس ادامه می داد، اینک بیشتر از سابق، حتی شبها . و پول حاصل از کارش را برای پسرش می فرستاد، هر چقدر که او لا زم داشت . گاهی هم یک اسکناس ده مارکی در پاکت نامه ای می گذاشت، و روی آن چنین می نوشت : “ پسرم! با این پول می توانی یک شب خوشگذرانی کنی. این را فراموش نکن. “

پسر لبخند می زد، تا جلوی ریزش اشکش را بگیرد و به کارش ادامه می داد .

در ترم پنجم، مطلبی را برای تز دکترای خود انتخاب کرد و با دختر جوانی آشنا شد . - که همین کار باعث نابودی وی شد- نابودی او، تقصیر دختر نبود . او توقعات زیادی نداشت و خوب رشد کرده بود ، دختر او را دوست داشت، و هیچ کاری او را خوشحال نمی کرد، مگر اینکه ساکت و آرام در اطاق پسرک قدم بزند، موقعی که او مشغول درس و کار خویش بود.

پسر دیگر طاقتش طاق شده بود، ولی تقصیر پسرک هم نبود، که او ساعتها در محلا ت بیگانه قدم می زد و مانند شب نشینان تا صبح سحر زیر پنجره ها می‌ایستادو به آسمان نگاه می کرد. یا اینکه مدتها چشمهایش را می بست و به درون خود خیره می شد و می ترسید، رنگش می پرید و مثل گچ سفید می شد .

پسرک دریافت: او همیشه خسته است . همیشه خالی است . او اینک می دانست، که کفارة دوران کودکی اش را پس می دهد . بیست سال زودتر از آنچه که می‌بایست، شروع کرده بود، که از خود مسئولیت نشان بدهد. و بیست سال دیر تر از آنچه که می بایست، شروع کرده بود، که به آرزوهایش گوش فرا دهد .

او هنگامی به این راز پی برد، که یک راه حل بیشتر نداشت : که آخر و عاقبت خود را از مادرش پنهان کند . مادری که هنوز در شهر موطنش روی یک چرخ خیاطی خم شده و دارد لباس می دوزد و گاهی به در کریدور نظری می اندازد، زیرا که به نظرش می آید که نامه ای به درون صندوق پستی اش افتاده است .

پسرک نمی توانست این تغییر و تحولا ت را مدت زیادی از مادرش پنهان کند . ولی مادرش نیز غیر مترقبه در گذشت . بدون اینکه آنها یک بار دیگر بتوانند همدیگر را ببینند. با مرگ مادر، تنها ستارة بخت اش نیز افول کرد . پسرک گم شد . بدون رد و اثری. پروفسور ها سرشان را تکان می دادند و می گفتند : “

این پسر ولی خیلی با استعداد بود. “ و دخترک گریه می کرد و منتظر او بود . او دیگر هرگز نامه ای برای دخترک ننوشت . کاشکی ما می دانستیم، که این داستان کوتاه چگونه ادامه خواهد یافت. اینجا انتهای این داستان است . داستان پسری نمونه، که مورد تحقیر و تمسخر قرارگرفته بود .داستان پسری نمونه، که مرد نشد، زیرا که کودکی نکرد.

 

 



[1] Ein Musterknabe

 

[2] Hennig

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :