در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

آسمان هفتم - داستانی کوتاه از شاپور چهارده‌چریک

آسمان هفتم

شاپور چهارده‌چریک

در يكي از سفرهايي كه به ايران كردم با محمد خان آشنا شدم. محمد خان آدم بسيار جالبي است. حدود ٦٥ سال سن دارد، قد بلند و باريك اندام، با موهاي مجعد و صورتي كه آثار بيماری آبله را به خوبي نشان ميدهد . پدر محمد خان ازخوانين بزرگ ايل قشقايي بوده و مال و ثروت بسياری برای دو پسر خود علي خان و محمد خان به ارث گذاشته است . محمد خان پنج سال از برادرش علي جوانتر است .او بيشتر دنبال قمار و زن و ماشين و شب زنده داري است تا يك زندگي در “محيط گرم خانوادگي” . محمد خان گويا از همان بچه گي و دوران نو جواني آدم تخس و بدجنسي بوده است. تعريف هايي كه بعضی‌ها از دوران نو جوانی او مي كنند، آدم را گاهي به تعجب وا مي دارد. بايد آدم شير دلي هم بوده باشد، چون بعضي كارهايي كه او كرده شجاعت لا زم دارند. باب آشنايي ما از آنجا شروع شد كه من در سال ١٣٦٣ در بحبوحه‌ی جنگ ايران و عر اق مسافرتي به ايران داشتم و قرار من بر اين بود كه بعد از يك هفته اقامت در تهران و انجام كارهاي ضروري به طرف اهواز حركت كنم. بالا خره كارها را ترتيب دادم و بليطي تهيه كرده و عازم ايران شدم .

هواپيما به فرودگاه مهرآباد نزديك می‌يشود و صداي خانمي از بلندگوي هواپيما مسافران را دعوت به نشستن و خاموش كردن سيگار مي كند.

بالا خره هواپيما در مهرآباد به زمين نشست. بعد از انجام مراسم مربوطه در فرود گاه و ديدار و رو بوسي با اخوي قدم زنان به طرف اتومبيل ايشان كه در گوشه اي پارك بود به راه افتاديم. .

در حين صحبت از ايشان پرسيدم : " امشب بايد در كدام هتل بخوابيم؟"

اخوی جواب داد‌: " اين مدت را ما مي توانيم در آپارتمان دوستش حسن بگذرانيم . خود حسن آقا براي يكماه در مأموريت است و كليد آپارتمان نزد برادر حسن آقا است كه هم اكنون در خانه منتظر ما مي باشد.

در بين راه با ناباوري تمام اطرافم را نگاه مي كنم و از اينكه دوباره در ايران هستم و مي توانم با فاميل و دوست و آشنا و كوچه و خيابان‌ها ديداري تازه كنم ، خوشحال بودم . در ناحيه اي در شمال تهران از اتومبيل پياده شده و زنگ در آپارتمان حسن آقا را به صدا در مي آوريم . جوان متوسط القامه ای با چهره‌ی كاملاً برنزه در را به روی ما مي گشايد .

اخوي ايشان را با نام مسعود معرفي كردند و ما وارد آپارتمان شديم . آپارتمان چهار خوابه با حمام و توالت فرنگي مجزا و بالكن بزرگ . حدود ١٤٠ یا ١٥٠ متر مربع. كاملاً مجهز و شيك. قفسة بزرگي مملو از كتاب در يك گوشه اطاق نشيمن حالت مخصوصي به اين اطاق داده و توجه هرتازه واردي را به خود جلب مي كند.

طفلك مسعود خان زحمت زيادي كشيده بود و دو نوع غذاي لذيذ ايرانی تهيه ديده بود با مخلفات كامل. بعد از غذا از هر دري سخني رانديم .

حدود ساعت ١١ شب زنگ در آپارتمان حسن آقا به صدا در آمد و مسعود خان گفت : "اين حتماً محمد خان است  چون ديروز از شيراز تلفن كرده و خبر داده كه امروز به تهران مي آيد  و با رويي بشاش به طرف در مي‌رود تا آنرا به روي محمد خان باز كند. مردی بلند قد و لا غراندام وارد شده و بعد از سلا م و احوالپرسي مسعود خان را در آغوش مي‌كشد و دو گونه‌ی او را مي بوسد .

در همين اثنا مسعود خان با صداي بلند رو به من كرده و مي گويد: "محمد خان ، ازدوستان بسيار نزديك بنده و داش حسن مي باشند." ايشان در حق ما خيلي بزرگواري كرده اند. و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از محسنات محمد خان.

بعد از چند دقيقه محمد خان به اطاق ديگري مي رود تا كت و شلوارش را در آورده و لباس راحتي به تن كند. مسعود خان از همان توي آشپزخانه داد مي زند: "محمد خان ، شام حاضر است. قورمه سبزي يا چلو قيمه؟"

محمد خان كه گويا قدري گرسنه مي باشد بلا درنگ در جواب ايشان مي گويد: "ازهر دوتاش می‌خوام ".

بعد از چند دقيقه محمد خان وارد آشپزخانه شده و صندلي را به طرف ميز كشيده و مشغول خوردن غذا مي شود.

بعد از صرف شام و تشكر از مسعود خان و نوشيدن چای ، سيگاري روشن كرده و در كنار بخاری براي خود جايی درست مي كند تا هم بتواند تلويزيون را تماشا كرده و هم جاي گرم و نرمي داشته باشد. از حركات و گفتار محمد خان پيداست كه هنوز احساس آرامش نمي كند. قدري بی‌قرار است و مرتب مي پرسد، خوب ديگه چه خبر؟ بدون اينكه شخص بخصوصي را مخاطب قرار بدهد .

مسعود خان كه گويا ايشان را بهتر و بيشتر مي شناسد مي گويد: "- محمد خان اگر شما خسته هستيد مي توانيد در يكي از اطاقها استراحت كنيد ."

محمد خان در جواب مي گويد: " خستگي من با استراحت بر طرف نمي شود . سپس رو به من كرده و بي مقدمه مي پرسد: "در آلمان به چه كاري مشغول هستيد؟"

و من در مضيقه گير كرده ام كه چه بگويم . بالا خره بعد از كمی مكث چون جواب ندادن به سئوال ايشان را بي ادبي مي دانستم گفتم :" من در دانشگاه هامبورگ شيمي مي خوانم ".

- "هواي آلمان چطور است؟"

-" سرد و غالباً باراني ".

ـ "برف هم مي بارد؟"

ـ" بله"

ـ" آلماني ها چطور آدمهائی هستند؟ منظورم اين است كه با ايراني ها چطور رفتار مي كنند؟ تلويزيون ايران گاهي تصاويري نشان ميدهد كه آلماني ها به جان خارجي ها افتاده اند و هر از چندي خانه و كاشانة خارجيان را به آتش مي كشند و در اين آتش سوزي ها تا كنون چندين نفر جان خود را باخته اند. آیا این اخبار و گزارشها صحت دارند؟"

ـ" درست است. كاملاً همينطور است كه مي فرماييد. "

ـ" چرا؟ مگر ارث پدري شان را از خارجي ها طلبكارند. "

من بلا فاصله درك مي كنم كه اين محمد خان چند ان هم آدم پرت و بي هوشي نيست كه بعضي ها تصور مي كنند. بلكه بر عكس ، آدمي است كه از سياست و اقتصاد و دين و اجتماع خود و دیگران هم چيزي مي داند.

در حين صحبت بي مقدمه رو به من مي كند و مي پرسد: " در آلمان ترياك هم هست؟"

ـ من شخصاً خبر ندارم ولي گاهي در جرايد درج مي شود كه در فلا ن شهر چند نفر را گرفته اند كه مقدار زيادي ترياك به همراه داشته اند. مثلاً چند هفته قبل در شهر هامبورگ سه شهروند ايراني را به جرم داشتن ٢٨٠ كيلو از اين ماده حبس كره اند."

ـ" پس گير مياد؟"

ـ" بله. براي كسي كه دنبالش باشه گير مياد. در این کشور پول حاکم است، اگر پول داشته باشی، همه چیز گیرت میاد. "

محمد خان، بعد از مكث كوتاهي و نگاه به مسعود خان و اخوي از من مي پرسد: "ـمي بخشيد كه اين سؤال را از شما مي كنم . اگر شما مخالفتي نداريد ما بساطي راه بيندازيم و دودي بگيريم ."

ـ" خواهش مي كنم. به خاطر من خودتان را عذاب ندهيد . كاملاً راحت باشيد. "

محمد خان سپس رو به مسعود خان كرده و سراغ منقل را مي گيرد . مسعود خان در جواب ايشان می‌گوید:" بايد توي انباري باشه. آخرين دفعه اي كه از اون استفاده شده شش ماه پيش بود كه شما اينجا بوديد . از آن موقع تا حالا ديگر كسي از آن استفاده نكرده است." و بلند مي شود تا منقل را از انباري آورده و به محمد خان بدهد .

بعد از چنددقيقه مسعود خان با يك منقل و مقداري ذغال در بغل باز مي گردد.

محمد خان هم جاي گرم و نرم خود را ترك گفته و به طرف آشپزخانه براه مي افتد .

محمد خان كار روشن كردن ذغال و راه انداختن منقل را خود شخصا به عهده گرفته است. در اين مدت هم مسعود خان بيكار ننشسته و بقيه اسباب لا زم را تهيه ديده است. قاليچه كوچك و نسبتاً كهنه اي را در محل قرار گرفتن منقل پهن كرده و چاي درست كرده است. قند و شكر ومقداري شيريني و عسل هم در كنار آن جاي داده است.

بعد از يك ربع ساعت محمد خان با منقل پر از ذغال سرخ و سوزان وارد اطاق شد و ضمن جا دادن آن در جلوی بخاری و روي قالي كهنه، مي گويد: " اگر ذغال خوب نگرفته و دود كند آدم سر درد مي گيرد . به همين خاطر بايد فقط ذغال سرخ در منقل باشد."

خاكستر نرم و تميزي كه در منقل بود، توجه مرا بخود جلب نمود. زير چشمي مواظب محمد خان بودم تا ببينم مي‌خواهد با اين خاكستر نرم چکار كند.

محمد خان هم خاكستر را كنار زده و ذغال ها را روي هم انباشت و دوباره خاكستر را به روي آنها ريخت. از اين كار محمد خان تعجب كرده و از او پرسيدم: " محمد خان، ذغالها خاموش نمي شوند، اگر خاكستر به روي آنها ريخته شود."

ـ " نه، اتفاقاً برعكس ، ذغالي كه زير خاكستر باشند، هميشه سرخ و خار باقي مي ماند."

ـ چرا اين خاكسترها اينقدر نرم و تميزند؟"

ـ "مثل اینکه شما ایرانی نیستید، یا آدم تریاکی در خانه نداشته‌اید. براي اينكه من هميشه خاكستر ها را الك مي كنم، که هم نرم مي شه و هم تميز. "

بعد از نيمساعت كه محمد خان چانه اش گرم شده و حال خود را كرده است،  شروع مي كند به شوخي كردن با مسعود خان .به شوخي نيمه جدي رو به من كرده و مي گويد: "  اين لا مذهب دواي همه‌ی دردهاست . ولي خودش دوايي ندارد."

ـ "مگر شما هر روز تریاک مي كشيد؟ "

ـ" بله ، هر روز و روزي چند دفعه. "

چيزي كه مرا به تعجب واداشته است رك گويي و بي پروا صحبت كردن ايشان در اين مورد است.

از او مي پرسم:  " چند سال است كه شما ترياك مي كشيد ؟"

ـ "بیست و چند سال است."

ـ" چطور شد كه شروع كرديد به تریاک کشیدن؟

محمد خان لبخندي می‌زند ، نفسي تازه كرده  ومی پرسد : " واقعاً مشتاقید كه بدونید، من چطور شروع كردم به ترياك كشيدن ؟"

ـ" بله، واقعاً."

ـ داستان درازي است. اگر حوصله داری برات تعريف كنم.

در جوابش گفتم: "آره حتماً . واقعاً دلم مي خواهد بدانم كه شما چطور ترياكي شديد؟

محمد خان گفت : "من قديما فقط عرق مي خوردم ، منظورم اينه كه مشروب الكلي مي خوردم و از ترياك و هر چه مواد مخدر و افیونی بود بدم مي آمد. آدم هاي ترياكي را افراد لش و بي خاصيتي مي دانستم و هيچ دوست نداشتم كه با آنها معاشرتي داشته باشم. همه‌ی دوستان من هم مثل من فكرمي‌كردند و ترياك يا چيزهاي ديگر اصلاً براي ما مطرح نبود . هر شب با دوستان عرقی يا شرابی تهيه مي كرديم و ورقي با هم مي‌زديم ، خوش بوديم و سعي می‌كرديم كه به ما خوش بگذره. من كاملاً مثل شاه عباس بودم كه از ريش و ترياك متنفر بود .بعد از سالها عرق خوري يك شب ما به يك جشن عروسي در يكي از دهات شيراز دعوت شديم و دوستان پيغام و سفارش كردند كه حتماً بايد به اين جشن عروسی رفت ، چون در دهات است و نزديكيهاي شيراز و عروسي برادر يكي از دوستان حسن آقا مي باشد. عروسی قشقائی‌ها واقعاً دیدنی است و تماشائی. ساز و دهل با هم می‌نوازند، زن و مرد و پیر و جوان و خرد و کلان، همه دست به دست هم داده و حلقه‌ی بزرگی در وسط میدان درست می‌کنند، و با هم می‌رقصند. خلاصه ما را قانع کردند، که به این عروسی برویم . ما هم بلند شديم و راه افتاديم با چند تا از دوستان كه به شيراز برويم . در بين راه هر كسي چيزي تهيه كرد. حدود ٢٠ پاكت سيگار خريديم ومقداري شيريني و ميوه وهمچنين دو كادو براي عروس و داماد .تقریباً شش ساعت در راه بوديم تا حدود نيمه شب به ده مذبور رسيديم . ما چون همه شب زنده داريم و روزها معمولاً مي خوابيم با آنكه خسته و كوفته بوديم ، قالي‌ای پهن كرده و دور هم نشستيم . همه شروع كردند به مشروب خوردن ولي من بر خلاف همیشه ، هيچ علا قه و كششي نسبت به الكل و نوشابه‌های الکلی  نداشتم. از همه اسرار و از من انكار . من اصلاً خودم هم تعجب مي كردم. خلا صه من به سايرين گفتم كه از طرف من هيچ مشكلي نيست و آنها مي‌توانند كارشان را بكنند . و شروع كرديم با پدر داماد به صحبت و گفتگو .

بعد از مدتي سخن به ترياك كشيده شد و پدر داماد پيشنهاد كرد كه : " حالا كه شما مشروب نمی‌خوريد ، اجازه بدهيد با هم دودي بگيريم ."

 من هم به خاطر احترام به ميزبان و هم به خاطر اينكه از ديگران عقب نباشم با بي ميلي تمام قبول كردم. طوري كه گفتم ، باشه براي يك بار هم كه شده آزمايش بكنم . پير مرد بيچاره بساط را حاضر كرد و ما را هم به جلو دعوت كرد.

من چون براي اولين دفعه اين چپق را ،منظورم وافوره، در دست داشتم و طبعاً به كشيدن با آن عادت نكرده بودم ، براي من مشكل مي نمود كه با آن عمل كنم. خود پير مرد وافور را به دهن من گذاشته و به من گفت كه اول فوت كن و من هر موقع اشاره كردم، شما مي توانيد بكشيد . من هم به همان شيوه عمل كردم. بعد از چند پك حالت تهوع به من دست داده و از ادامه عمل خودداري كرم. حسنقلي خان پدر داماد يك استكان چای غليظ با نبات به من داده و گفت : "شما چون دفعة اولتان است بايد كم بكشيد وگرنه حالتان را به هم ميزند ."

من هم اطاعت كردم. بعد از كشيدن سيگاري دوباره مايل بودم كه از آن مقداري بكشم . اين بار ولي نه حالم بهم خورد و نه از آن بدم آمد. فقط كم كم مي كشيدم و مرتب شيريني و چاي مي خوردم . به همين منوال دو سه ساعتي را گذرانديم تا حدود ساعت نه صبح كه همه قصد خواب داشتند. آنهايي كه مشروب خورده بودند همه مست و شنگول بودند و يكي دو نفر هم روي فرش دراز كشيده و گويا به خواب رفته بودند. فقط من نه تنها احساس خستگي نمي كردم بلكه سرحال و كيفور هم بودم و هيچ دلم نميخواست كه بخوابم و اصلاً خوابم نمي آمد. بعد از نيمساعت مذاكره و مبادله بالا خره همه قانع شدند كه ديگر نزديك ظهر است و بايد خفت ."

در يك اطاق بسيار بزرگ براي ما كه چند نفر بوديم رختخواب پهن كرده بودند. همه در رختخواب دراز كشيده بودند و با وجودي كه هيچ كس تقريباً نخوابيده بود ولي حرفي هم زده نمي شد.يك نفر از آنها پاشده و چراغ را هم خاموش كرد. يك احساس سبكي و سبكبالي به من دست داده بود كه شايد قابل توضيح و تشريح نباشد. احساس مي كردم كه روي ابرها در حال پرواز هستم. و همه چيز را از بالا مي ديدم . در همين حال كه در آسمان پرواز مي‌كردم حس كردم كه سه زن زیباروی پری پیکر، با سرعت در حالي كه دستها را به طرف جلو دراز كرده و شكل يك شناگر در حال شيرجه رفتن را به خود گرفته اند از من سبقت گرفتند و

همين طور كه از من فاصله ميگرفتند سر ها را به طرف من برگردانده و گفتند: " ما تا چند دقيقه ديگر بر مي گرديم"   و مرا مات و مبهوط در آن آسمان بيكران تنها گذاشتند و رفتند.

هر سه ي آنها لباس حرير بدن نمايي به تن داشتند كه در حال پرواز مثل پرچم در هوا موج مي زد. قيافة آنها بيشتر به پري يا ملكه شباهت داشت تا به انسان ، ولي به زبان ما صحبت مي كردند . من با خود فكر كردم كه آنها كيستند؟ مرا از كجا مي شناسند و چرا چند دقيقه ديگر بر مي گردند؟ هنوز دنبال جوابي براي سئوال هايم بودم كه حس كردم هوا و ابرها در حال تكان خوردن هستند و مثل اينكه كسي به من نزديك مي شود . همه جا را مه يا ابر غليظي گرفته بود و همه چيز سبك و آرام و رويايي بود. بعد ازمدت كوتاهي يكي از زنان نزد من برگشته و گفت:"آن دوي ديگرنيز به زودي مي آيند.خواستم كه از او اسمش را بپرسم ولي هر چه تقلا كردم صدايي از گلويم خارج نشد. مثل كسي كه در درياچه ای افتاده و به فن شنا آشنايي ندارد و مرتب به زير آب مي‌رود . من فكر مي كردم كه در حال سقوط هستم و به سرعت به زمين نزديك مي شوم . از ترس آنكه مبادا به كره زمين برخورد بكنم ، از هوش رفتم و ديگر ندانستم چه شد. بعد از مدتي در حالي به هوش آمدم كه هنوز در آسمان بودم ولي اين بار به قول معروف در آسمان هفتم. روي تخت بزرگي دراز كشيده بودم  كه به وسيله چهار پرنده زيبا و بزرگ مثل سيمرغ حمل مي شد و سرم را در دامن همان پري يا ملكه اولي گذاشته بودم  كه قبل از همه بسوي من آمده بود وآن دوي ديگر نيز در حالي كه مرا نوازش مي‌کردند با صداي ظريف و نحیفی با هم صحبت مي کردند . صداي موسيقي غريبي در فضا مي پيچید . من

فكر مي كردم كه ملا ئك كنسرت مي دهند . تجسم مي كنم كه تعداد زيادي از اين پريان در حالي كه سوار بر قاليچه اي مانند قاليچة حضرت سليمان هستند كه مي تواند پرواز كند، هر كدام سازي در دست داشته و در حال نواختن يك سرود دسته جمعي آسماني هستند. عجب موسیقی ای بود.

يكي از آن دو به ديگري مي گفت :

ـ" بالا خره به هوش آمد؟ اين آدمهاي كره‌ی خاكي اصلاً تاب و توان زندگي آسماني را ندارند. مرتب از هوش مي روند و تقريباً هميشه در حال اغماء به سر مي برند."

ـ من تمام قواي خود را در حنجره ام جمع كردم تا از آنها اسمشان را بپرسم . بالا خره با صدايي كه بيشتر به يك ناله و ضجه شبيه بود ، تا صدای مرد جا‌افتاده‌ای مثل من،  از يكي از آنها پرسيدم: " شما كي هستيد ؟ اسم شما چيه ؟ ما كجا هستيم ؟ بقية دوستان من كجا هستند؟عروسي چي شد؟ "

دخترك كه موهايي طلا ئي داشت و حرير صورتي بسيار نازكي به تن کرده بود ، با ابروهاي داس مانند و دهاني تنگ ولبان سرخ ، انگشت اشاره اش را روي لبهاي من گذاشته و گفت: " اسم كه مهم نيست . من ٢٠ تا اسم دارم. در هر منطقه و ناحيه ای مرا به يك اسم مي شناسند. من هر شب اسم ديگري را براي خودم انتخاب مي‌کنم.

مثلاً امشب اسم من آيدين است. يا ديشب مرا به اسم اورانوس صدا مي كردند. آن ديگري که موهاي سياه داشت و خودش را مانند زنهاي شرقي آرايش كرده بود ، حريرسبز بدن نمايي به تن داشت كه تمام پستي و بلندي هاي بدنش را به تماشا مي گذاشت. پستانهايش مانند دو تا ليمو كه از درخت آويزان باشند و همراه باد به حركت درآيند مرتب موج مي زدند و با هر نفسي كه مي كشيد بالا و پائين مي رفتند . عطری بسيار خوشبو از تمام بدنش به مشام من مي رسيد كه من تا آنموقع اصلاً اين نوع عطري را نبوئيده بودم. همراه آهنگ موسيقي اعضاي بدن خود را مي چرخاند. گوئي مي رقصيد. قلب من به شدت مي تپيد،نفس درسينه ام حبس شده و دنبال راه خروج مي گشت.

پیش خود گفتم: "عجب غلطی کردم، از این لعنتی کشیدم.آخه مردک تو که تریاکی نیستی، چرا این کار را کردی، مشروبت را می‌خوردی، مثل سالیان پیش، دم صبح هم می‌رفتی و می‌خوابیدی. حالا هم به این درد سر دچار نمی‌شدی." 

زن سوم كه حرير آبي رنگي بتن داشت، از آن دوي ديگر زيبا تر و جذاب تر بود. با موهايي به رنگ طلا ، لبان سرخ و چشمان آبي به رنگ حريري بدن‌نمائی كه به تن داشت. بوي عطر معطري فضا را پوشانده و ابر ها و مه اطراف مرتب غليظ تر مي شدند .

يكدفعه احساسي به من دست داد كه فكر مي كردم كسي يك قلا ب ماهي گيري در حلق من فرو كرده و دارد جانم را از تنم ، از حلقومم بیرون می‌کشد. فكر مي كردم كه اگر دهانم را ببندم از اين وضع راحت خواهم شد. يا اگر دستم را روي دهانم بگذارم از اين وضع خلا ص مي شوم و نمی‌گذارم که جانم از تنم بیرون رود. ولي با اين حركات،

حالت نفس تنگي به من دست مي دهد و دوباره دستم را بر مي دارم. فشار دروني بقدري زياد است كه من ناچارم دوباره دستم را جلوي دهانم بگيرم تا شايد بتوانم جانم را نجات بدهم . دست هاي من به شدت مي لرزند. با دست راستم به كمك دست چپم مي آيم . با هر دو دست خود ،دهانم را گرفته ام. هر سه‌ی این زنها مرا در ميان مي گيرند و من احساس مي كنم كه بدنم سست مي شود . سستي و رخوت جالبي به من دست می‌دهد.

به خودم دلداري داده و مي گويم :" اينها كه اينقدر نسبت به من مهربان هستند پس ترس من از چيست ؟ آنها كه قصد جان مرا نكرده اند. پس ترس در اينجا معنا يي ندارد. بايد من هم مثل آنها بشوم تا مثل آنها احساس كنم. تا موقعيت آنها را درك كنم. و مثل اينكه اين دلداري موثر افتاد چون الآ ن يواش يواش دارم به حالت عادي بر مي‌گردم.  ضربان قلبم و تنفسم عادي شده و ما مي توانيم خيلي راحت با هم صحبت كنيم ولي من اصلاً نه مي خواهم اسمشان را بدانم و نه مي خواهم بدانم كجا هستم. فكر مي كنم آن بهشتي كه در روي زمين به بشر مژده داده می‌شود،  همين است كه امشب يقه مرا گرفته. اين پريان عطر بخصوصي دارند كه انسانهاي خاكي را مدهوش مي كند. بعد از مدتي گفتم كه من تشنه هستم و مايلم كه غذايي ميل كنم. يكي از پريان در چشم برهم زدني سفره‌ی رنگيني چيد و ما به تناول مشغول شديم.

بد از غذا شربت بسيار خوشمزه و گوارايي به من نوشاندند كه من تاكنون نديده و ننوشيده بودم .مدتها با هم مشغول بوديم . غذا و نوشابه به حد وفور، همراه با موسيقي ملكوتي و آسماني. لذتي كه من آنشب بردم نه تا آن لحظه برای من پيش آمده بود و نه بعد از آن هم پيش آمد.

بالا خره بعد از مدتي يكي از پريان گفت كه:

ـ" ما فقط امشب را مي توانيم با تو بگذرانيم و الا ن كه ما از هم جدا شديم ديگر نمي توانيم همديگر را ببينيم و من هم اصلاً نبايد ديگر به اين اتفاق و اين برخورد فكر كنم. همه چیز را فراموش کن. بعد از مدتي از هم خداحافظي كرديم و گفتند كه مرا روي زمين در خانه اي كه بوده ام فرو مي گذارند و همین کار را هم کردند.

محمد خان مثل اينكه تازه از خواب بيدارشده باشد،  چشمهايش را مي مالد و بعد از نوشيدن يك استكان چای، سيگاري روشن مي كند و ادامه مي دهد : " بله چنين بود اولين دفعه اي كه من ترياك كشيدم . و از اون شب تاحالا ،كه بيش از بيست و اندی سال مي گذرد، شب و هر روز تریاک می‌کشم و نشئه مي كنم تا مگر اين سه پري را دوباره ملا قات كنم. ولي انگار نه انگار كه پري يا ملكه اي در كار بوده و هيچ خبري ازشان نيست . متأسفانه من به حرف اين پريان گوش ندادم، وقتي كه به من گفتند، امشب را فراموش كن چون ديگر تكرار نمي شود، من بايد مي فهميدم كه منظور آنها از اين حرف اين است كه حالا كه امشب ترياك كشيده اي ديگر از فردا دنبال آن را رها كن و دورش نگرد. ولي من حرف آنها را جدي نگرفتم. حالا عزيز من، از من به شما نصيحت تا مي توانيد دور اين پری‌ها و ملا ئك را خيط بكشيد .از تریاک هم دوری کنید، تا به درد من مبتلا نشوید.

محمد خان كه گويا از تعريف كردن خسته شده بود، دوباره وافورش را بدست گرفته و مشغول كشيدن ترياك شد.

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :