در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

صدای پای مرگ - داستانی کوتاه؟

صدای پای مرگ

شاپور چهارده‌چریک

در فغانم از دل دير آشناي خويشتن

                                خو گرفتم همچو ني با ناله هاي خويشتن

جز غم و دردي كه دارد دوستي ها با دلم

                               يار دلسوزي نديدم در سراي خويشتن

من كيم؟ ديوانه اي كز جان خريدار غم است

                              راحتي را مرگ مي داند براي خويشتن

شمع بزم دوستانم ، زنده ام از سوختن

                               در وراي روشني بينم فناي خويشتن

آن حبابم كز حيات خويش دل بر كنده ام

                               زانكه خود بر آب مي بينم بناي خويشتن

غنچة پژمرده اي هستم كه از كف داده ام

                                در بهار زندگي عطر و صفاي خويشتن

آرزوهاي جواني همچو گل بر باد رفت

                                آرزوي مرگ دارم از خداي خويشتن

همدمي دلسوز نبود مَهسَتي را همچو شمع

                                خود ببايد اشك ريزد ، در عزاي خويشتن

                        (مهستي گنجه اي)

ماه هاست ، در حقیقت سالهاست دلمرده و غمگينم. هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند خوشحالم كند . مدتهاست خنده از روي لبانم رخت بر بسته و افسرده شده ام . امراض زيادي دارم . ناراحتي قلب ، عمل قلب ، ناراحتي روده و معده و تيروئيد و جگر . انحراف ستون فقرات و كمر درد ناشي از آن . هر كدام از اين امراض خود به تنهائي كفاف آن را مي دهد تا زندگي را براي كسي تلخ كند و من همه‌ی آنها را يكجا دارم، پس چندان هم بي چيز و فقیر نيستم!؟ منی که این همه چیز دارم! آنقدر به مرگ فكر مي كنم كه صداي پاي مرگ را پشت سر خود حس مي كنم . مانند آن است كه كفشهای آهنين بر پا دارد . با قدم هاي شمرده و محكم راه مي رود . از صداي پايش چنين بر مي آيد كه جثه‌ی سنگين و ثقيلي داشته باشد . شايد بد تركيب و بد هيبت هم باشد . صداي پايش از فرسنگ ها به خوبي قابل تشخيص است . به هن و هن افتاده است . نفس هايش نمدار و مرطوب است . نفسش مانند صداي فش و فش مار، زنگ خاصي دارد . اين بار مرا هدف قرار داده است . هر وقت كه تنها هستم يا تنها قدم مي زنم و راه مي روم ، حس مي كنم كه او پشت سرم راه مي آيد . در اين مواقع بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم .امروز نيز صداي پاي مرگ را پشت سرم شنيدم . اين صداي پا را من به خوبي تشخيص مي دهم . ولي امروز به جز پير مردي كه عصائي در دست داشت و كلا هي بر سر ، هيچ كس ديگري را پشت سرم ندیدم  از ديدن پير مرد ، لبخندي مي زنم و پيش خود مي گويم ، اگر عزرائيل هم مانند اين پير مرد باشد ، خود در حال مرگ باشد، كه من به خوبي از پس آن بر مي آيم.  بعد پيش خود مي گويم ، عزرائيل چنان مكار و حيله گر است كه خود را به هيبت پيرمردان درآورده است، تا مرا فریب دهد.  ولي به خودم نهيب مي‌زنم و مي گويم : چه عزرائيل زهوار در رفته اي. باز به راهم ادامه مي دهم . نمي دانم به كجا مي روم. اصلاً نمی‌دانم چرا می‌روم. همينطور بدون هدف و مقصد خاصی راه می‌روم . بعد از چند دقيقه نفس سرد و مرطوبي را پشت گردنم حس مي كنم . پنداري كسي دهانش را به گردنم نزديك مي كند ، آنقدر نزديك كه صداي نفس كشيدنش را پش سر خود حس مي كنم . بي اختيار دست چپم را بلند كرده و پشت گردنم مي گذارم تا بخاري را كه از تنفس مرگ برخاسته و بر روي گردنم نشسته ، پاك كنم . به خود مي گويم ، اين صداي نفس كشيدن مرگ است . باز بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم. كوچه كاملاً تهي است . هيچ كس در كوچه ديده نمي شود . نه ازپير مرد كلا هي خبري است ، نه از عزرائيل مکار و مرگ زودرس. نفس عميقي مي كشم و گوشه اي مي نشينم ، تا خستگي راه را از تنم بدر كنم. اين روزها از راه رفتن خسته مي شوم . خيلي زود خسته مي شوم . موقعي كه در بيمارستان بودم ، دكتر متخصص قلب از من پرسيد :" از مرگ مي ترسي؟" در جوابش گفتم : "نه ، ديگر از مرگ نمي ترسم. قبلاً از مرگ می‌ترسیدم، ولی حالا دیگر نمی‌ترسم.  بعد از اينكه من 4 بارسكته كردم و حدود 3 دقيقه کاملاً مرده بودم ، چون فعالیت‌های تنفسی و خونی قلبم به یکباره به صفر رسیده بود. این از منظر طب یعنی مرگ.  از اين لحظه به بعد ديگر از مرگ ترسي ندارم . دكتر از اين جواب من كمي تعجب كرد و به فكر فرو رفت .من از دكتر پرسيدم كه آيا او از مرگ مي ترسد؟ جواب مرا نداد و فقط سرش را تكان داد كه يعني نه. ولی از لحن جواب دادنش فهمیدم، که او هم از مرگ می‌ترسد. مرگ چند سال است كه مرا همراهي مي كند . تنها كسي كه براي من وقت كافي دارد، مرگ است . شب و روز مرا همراهي مي كند . هيچ كس را نمي توانم  در این چند سال گذشته، در زندگی‌ام بیابم، كه به اندازه‌ی  مرگ براي من وقت صرف کرده باشد و مدام همراهيم نمايد. حتي پدر و مادر و زن و فرزند كسي هم آنقدر وقت ندارد كه كسي را دقيقه به دقيقه وثانيه به ثانيه مانند مرگ همراهي كند . تنها همسفر من مرگ است . من با او حرف مي زنم ، اختلا ط مي كنيم ، با هم شوخي مي كنيم ، سر به سر هم مي گذاريم .گوئی با هم رفیق و صمیم شده‌ایم، آنقدر صمیمی که هیبت زشت و کریه‌اش را فراموش کرده‌ام، یا برایم عادی شده است. آنقدر با هم صميمي هستيم كه يكديگر را با اسم كوچك صدا مي زنيم . او مرا "شاهين" خطاب مي كند و من هم او را "مرگ علی" مي نامم. هر گاه كه بخواهم نازش كنم، او را "مرگ من" ، يا "مرگكم" خطاب مي كنم.

يك روز مرگ به من گفت: بالا خره جانت را مي گيرم . نفست را مي گيرم .

من هم در جوابش گفتم: اگر مي تواني ، بگير . فعلاً كه نمي تواني . فعلاً من از تو قوي تر هستم . به همين علت هم تا كنون زنده ام و تو نتوانسته اي مأموريتت را انجام دهي .

امروز ٢٠ مارس ٢٠٠٤ ، مصادف با اول فروردين ١٣٨٣ مي باشد . تنها و مريض ، خسته از هر كي كه بود و هر چي كه هست ، افسرده ، غمگين و سر در گم دربرابر تلويزيون نشسته ام و افكار زيادي به ذهنم هجوم مي آورند . مي خواهم بروم ، نمي دانم به كجا ؟ مي خواهم بمانم ، نمي دانم چرا؟ ميان رفتن و ماندن مردد هستم . از يكجا ماندن خسته ام. خسته شده‌ام از این زندگی نکبت‌بار و روزمره. دوست دارم مانند مسافري كه راهش تمامي ندارد ، همه روزه راه بروم ، بدون اينكه به مقصد يا هدفي برسم. دوست دارم مانند رودخانه‌ای روان باشم، بدون اینکه "روان شدنم" را پایانی باشد.  افرادي كه با من مراوده دارند هر كدام به نوعي سعي در كشاندن من به سوي خودشان دارند . نمي دانم علت اين امر چيست؟ نه مال و ثروتي دارم كه به آنها برسد ، نه آدم خوش برخورد و بذله گوئي هستم . آدمي هستم اخمو ، ترش روی، كم صحبت و پر توقع. كسي هستم كه از همه جا بريده ام و به تنهائي خو گرفته‌ام . من نمي دانم كه چي چيزي مرا دراین سرزمین نفرین شده  نگه مي دارد . چه چيزي مرا به اين سرزمين نفرين شده وابسته كرده است. این کشور  سرزميني لعنتي و نفرين شده است .هر كس كه بيش از ده سال در اين كشور اقامت داشته باشد ، مريض مي شود ، رواني مي شود، بیمار می‌شود،  كارش به بيمارستان، سپس به تيمارستان و نهایتاً به قبرستان  كشيده خواهد شد . كودكان ، سالخوردگان ، خارجي ها ، معيوبين، معلولین، زنان، و هر گروه ديگري كه به نوعي با موازين اين جامعه مغايرت داشته باشند ، در اين سرزمين نفرين شده ، پذيرفته نمي شوند . در اينجا هميشه بايد جنگيد . ما خارجي ها هميشه بايد با آنها بجنگيم . آنها ما را حتي به عنوان انسان نيز نمي پذيرند . جنگ اول ما با آنها نيز به همين علت است . ما بايد با آنها بجنگيم تا ثابت كنيم كه ما هم انسان هستيم و از حقوق يكساني بهره مند . جنگ دوم ، جنگ كار و شغل است . جنگ سوم ، جنگ مكان و مسكن . جنگ چهارم ... جنگ پنجم ... جنگهای بعد و بعد و بعد . از اين نوع جنگ ها دراین کشور زياد است . آخرين جنگ ، جنگ زن و دختر است . آنها مي گويند ، شما خارجي ها كار ما را از دستمان مي قاپيد، ما خودمان به اندازه كافي بي كار داريم . آپارتمانها و خانه‌هاي ما را اشغال مي كنيد. زنان و دختران ما را از چنگمان در مي آوريد . خلا صه در این کشور براي ما  تنها چيزي كه رونق دارد ، بازار جنگ است و بس. و من از اين جنگ كردن ها و نبرد ها خسته شده ام . دوست دارم در راهي نبرد كنم ، كه فايده اي داشته باشد . نه اينكه بجنگم تا ثابت كنم كه من هم انسان هستم كه حق و حقوقي دارم كه اين حق و حقوق را براي خود طبيعي مي دانم .دوست دارم برگردم ايران ، ولي مي ترسم كه آنجا هم نتوانم دوام بياورم و مجبور باشم ايران را دوباره ترك كنم . تا موقعي كه اينجا هستم ، به اين دلخوشم كه اگر از این کشور خسته شدم ، بر مي گردم ايران . ولي اگر رفتم ايران و از آنجا هم خسته و دلسرد شدم ، تكليف چيست و آنموقع بايد به كجا پناه ببرم .افكار سياه و ناراحت كننده اي به مغزم هجوم مي آوردند ، صداهائي را مي شنوم كه وجود خارجي ندارند ، كساني را مي بينم كه سالهاست مرده اند ، مرده هائي را مي بينم كه راه مي روند ، خريد مي كنند ، حرف هائي مي زنم كه كسي غير از خودم نمي فهمد . گاهي از جائي عبور مي كنم كه ساليان سال راه من بوده و من هر روز اين راه را مي رفتم ، ولي گاهي در كوچه‌ی خودمان راهم را گم مي كنم. ماشينم را جائي پارك مي كنم و ساعت ها دنبالش مي گردم. اين راه را بايد بروم. شاید بايد بميرم تا زنده بمانم . با مرگ من كالبد من از بين مي رود ، چون اين كالبد مادي است و هر چيز مادي محكوم به فناست . پس انسان بايد بميرد تا روحش آزاد گردد . جسم يا كالبد ما روح لطيف و حساس ما را زنداني كرده است .

واقعاً چه بر سر ما مي آيد ، وقتي كه ما مي ميريم ؟ مرگ اصلاً چيست؟ آيا وقتي كه ما مرديم ، همه چيز به پايان مي آيد؟ ما انسان ها اگر بخواهيم در كشوري يك ماه اقامت كنيم يا به مرخصي برويم ، از ماه ها پيش در بارة آن محل يا كشور اطلا عات موثقي كسب مي كنيم و مدتها تلا ش و كوشش مي كنيم تا همه‌ی جوانب كار را ترتيب دهيم . از بليط هواپيما تا هتل خوب و مناسب ، اماكن تفريحي و . . . همه را خوب و دقيق كشف مي كنيم .ولي در بارة محلي كه يك روز خواسته يا ناخواسته به آن سفر خواهيم كرد ، هيچ نمي دانيم . و هيچ نمي‌خواهيم بدانيم . چون از مرگ مي ترسيم . اين ترس و واهمه‌ی ما از مرگ، ناشي از ناآگاهي ماست . هر چيز غريب و بيگانه اي در دل انسان ترس و وحشت ايجاد مي كند . مرگ هم از همين مقوله است . ما از مرگ مي ترسيم، چون اطلا عي از آن نداريم . همين ترس از مرگ هم باعث مي شود تا ما به دنبال آن نباشيم تا اطلا عي راجع به آن كسب كنيم . ما همه دير يا زود خواهيم مرد. پس اين عمل ، كاريست منطقي ، اگر ما الآ ن بخواهيم اطلا عاتي راجع به محلي كه بعداً به آن خواهيم رفت ، كسب كنيم . ما بايد بدانيم به كجا مي رويم ، آن سرزمين موعود كجاست؟ وقتي كه ما مرديم ، از اين جسم كنوني ، جسمي كه از گوشت و پوست و استخوان و رگ و پي درست شده ، در مي آييم. ولي به صورت روح به زندگي ادامه مي دهيم . در طول زندگي ام بارها از خود پرسيده ام ، زندگي چيست ؟ مرگ كدام است؟  همه‌ی ما بايد بميريم و خدا را شكر كه اقلاً در اين يك كار ديگر نمي شود پارتي بازي كرد و رشوه داد. مشغله با مرگ و فكر كردن راجع به آن ، اگر حاصلي نداشته باشد ، ولي يك موضوع و مسئله را براي من حل كرد و آن از بين بردن ترس از مرگ بود . مرگ ديگر براي من ابداً ترس و وحشتي ندارد . مرگ براي من مضحكه اي بيش نيست . دلقكي است كه بايد به آن خنديد، آن را مسخره كرد . الآ ن ديگر نه تنها از مرگ نمي ترسم بلكه آن خوف و وحشتي كه مرگ و حتي فكر كردن به مرگ در ديگران ايجاد مي كند ، در من از بين رفته است . من اكنون مرگ را نه به صورت يك هيولا ، كه به صورت يك دلقك مي نگرم. به او ريشخند مي زنم ، او را مسخره مي كنم . دستش مي اندازم ، ارج و قربش را پائين مي آورم . و بدين ترتيب نوعي آرامش و خونسردي به من دست مي دهد تا بتوانم به زندگيم ادامه دهم. اوائل كه از مرگ مي ترسيدم ، هر موقع كه به مرگ فكر مي كردم ، عرق سردي بر پشتم مي نشست . گاهي دهانم از وحشت خشك مي شد . صدائي ديگر از گلويم در نمي آمد. ولي حالا با كمال شجاعت نه تنها راجع به آن حرف مي زنم ، كه مايلم هر چه بيشتر راجع به آن تحقيق كنم و بنويسم . و اين خود نوعي ادامه دادن به زندگي است .كسي كه روزي متولد شده ، بايد هم روزي بميرد. در آن هم شكي نيست . پس اين كار ، كاري طبيعي است كه ما بدانيم ، به كجا مي رويم ؟ همانطور كه مايليم بدانيم ، از كجا آمده ايم؟ ، بايد هم بدانيم كه به كجا مي رويم؟ اين “ آن دنيائي"  كه مي گويند ، كجاست ؟ چه سرزميني است ؟ ما در آنجا چگونه زندگي خواهيم كرد ؟ چه خواهيم خورد؟ چه خواهيم نوشيد؟ چه خواهيم پوشيد؟ با چه كس يا كساني زندگي خواهيم كرد؟ آيا زاد و ولدي هم در كار هست يا نه؟ آيا ما در آنجا هم مكان و مسكني خواهيم داشت؟ خواهيم خوابيد ؟ كار خواهيم كرد؟ آيا در آنجا هم حق و حسابي در كار هست؟ آيا در آنجا هم ارباب و نوكري هست؟ آيا در آن دنيا هم مانند اين دنيا زورگويان قويترند؟ آيا در آن دنيا هم همه جا بايد پارتي داشت تا كار كسي پيش برود؟ آيا اصلاً خدائي در كار هست كه آنطور كه در كتب آسماني نوشته اند از ما بازخواست كند؟ چه كسي مي تواند به اين سؤالات  جواب دهد؟ مردگان ديگر بر نمي گردند كه به ما گزارش دهند كه در آن دنيا چگونه بايد زيست ؟ پس ما بايد به آن دنيا برويم .من در خانواده اي به دنيا آمدم كه سيزده تا بچه داشت . از اين سيزده نفر چهار نفر در دوران كودكي فوت كردند و نه نفر ديگر هنوز در قيد حيات هستند كه با زن و شوهر و بچه‌هایشان جمعيتي نزديك به هفتاد نفر را شامل مي شوند. ناراحتي من بيشتر از اين بابت بود كه در بيمارستان دكتر از من پرسيد ، اگر اتفاقي براي شما افتاد ، به چه كسي بايد خبر دهيم . من كمي مكث كردم و سپس گفتم: به دخترم . با وجوديكه مي دانستم از دست اين دختر بچه هم كاري ساخته نيست . در خانة ما هميشه تعداد زيادي حضور داشتند. دوست ، آشنا ، غريبه ، ميهمان . هميشه سفرة ما گسترده بود و هر چه داشتيم با آنها مي خورديم . حالا ولي در جائي گير افتاده ام ، و در بيمارستاني بستري هستم كه هيچ كس به عيادتم نمي آيد . حتي اگر بميرم ، كسي نيست كه جسد مرا تحويل بگيرد . چه مصيبتي از اين بالا تر. اگر در ايران بودم ، لا اقل تعدادي از همين دوستان و آشنايان به عيادتم مي آمدند و لا اقل اگر مردم ، همين ها مي توانستند مرا كفن و دفن كنند . ولي حالا كسي

را ندارم و از اين دو تا بچه (پسرم و دخترم) هم كاري ساخته نيست .در بيمارستان و هنگامي كه كسي را عمل كنند از او مي پرسند كه اگر از زير عمل سالم بيرون نيامديد و به رحمت ايزدي پيوستيد ، چه كس يا كساني را بايد خبر كنيم .حالا می گویم : فقط مرده شور را خبر كنيد و به او بگوئيد كه جسد مرا نشويد ، بلكه جسدم را بسوزاند و خاكسترم را بر روي آبهاي دريا بپاشد. باشد كه بدين طريق روح بي قرار من ، آرامش يابد. شايد روح من بتواند بدينطريق به آن آرامشي كه سالها آرزويش را مي كشيد ، برسد . بي اختيار به ياد اين بيت از شعر مهستي گنجه‌ای افتادم :

همدمي دلسوز نبود مَهسَتي را همچو شمع 

                                 خود ببايد اشك ريزد ، در عزاي خويشتن

تنها زيستن و تنها مردن براي كسي كه در خانواده اي بزرگ بدنيا آمده و زندگي كرده ، خيلي گران تمام مي‌شود . در حالي كه هنوز هم براي خيلي ها كارهاي زيادي مي كنم ، ولي كارهاي خودم مانده ، كارهاي خودم را همه نيمه تمام رها كرده ام .گاهي اوقات به فكر خودكشي مي افتم . ولي از آنجائي كه خودكشي را نوعي قتل مي دانم از فكر كردن به آن زياد دلخوش نيستم . ولي گاهي اوقات درد چنان به من فشار مي آورد كه ديگر طاقتم طاق مي شود . هيچ مسكن و قرص و دارو مواد مخدري هم اين درد لعنتي را تسكين نمي دهد . در اين مواقع به خودكشي و خلا صي فكر مي كنم . نا اميدي. رهائي و آزادي ، آزادي از اين درد لا مذهب طاقت فرسا . وقتي كه قلب انسان خون باشد و درد كند . وقتي كه اعضاي بدن انسان ، خصوصاً دست و پا و نيمة صورت از كار بيفتد ، انسان ديگر انسان نيست . موقعي كه انسان حتي براي انجام دادن جزئي ترين كارها ، از قبيل رفتن به توالت و طهارت و شستن خود و حمام كردن و غذا خوردن به كسي احتياج داشته باشد ، اين كه ديگر نشد زندگي. مرگ صد بار به اين زندگي شرف دارد .موقعي كه پدر من فوت كرد ، من در ايران نبودم . ولي براي من تعريف كردند كه او قبل از مرگش گفته بود ، اگر روزي نتواند كارهاي شخصي خودش را انجام دهد ، ديگر حاضر نيست كه زنده بماند . اتفاقاً ايشان هم سكته كردند. طوري كه ديگر قادر نبود حتي خود را نظافت و طهارت كند. در همان روز از دكترمعالجش اجازه گرفته و به خانه آمد و تمام افراد فاميل را دور خود جمع كرد و از آنها خداحافظي كرده و دوباره به بيمارستان برگشت و نيمساعت بعد فوت كرد .به ياد دارم موقعي كه من در ايران بودم و به دبيرستان مي رفتم ، در نزديكي خانة ما مرده شور خانه اي بود كه من در ايام تابستان براي درس خواندن به آنجا مي‌رفتم . اين كار چند حسن داشت. اولاً جاي خنكي بود . سايه و آب داشت. دوماً چون مرده شور خانه بود و هميشه يك تابوت در آن وجود داشت ، مردم و خصوصاً بچه ها كمتر به آنجا مي آمدند و هميشه خلوت بود و كسي براي من مزاحمت ايجاد نمي كرد . گاهي اوقات كه خسته بودم ، در تابوت دراز مي كشيدم و استراحت مي كردم و چرتي مي زدم .يك روز ظهر كه هوا خيلي گرم بود و من هم خسته بودم، در تابوت دراز كشيدم و خوابم برد . يكي از دوستان من به نام منصور كه همكلا س من بود و از مرگ و تابوت و مرده شورخانه و هر چيز كه به نوعي با مرگ در رابطه بود ، ترس و واهمة عجيبي داشت ، و چون مي دانست كه من هر روز در ساية مرده شورخانه درس مي خوانم ، از چند قدمي مرا صدا زد . من هم كه مي خواستم كمي سر به سرش بگذارم ، جوابش را ندادم و همچنان در تابوت ماندم . منصور كه كتابها و وسائل مرا از دور مي ديد و مي دانست كه من بايد آنجا باشم ، چند بار مرا صدا كرد ولي جوابي نشنيد . منصور چند قدم به مرده شورخانه نزديك تر شد و باز مرا صدا كرد، من هم يك مرتبه از توي تابوت بيرون پريدم و دستهايم را بالا برده و نعره اي كشيدم . منصور هم از ترس فرار را بر قرار ترجيح داد و ديگر آنجا نيامد . حالا كه دارم راجع به مرگ مي نويسم ، اين وقايع يواش يواش به ذهنم هجوم مي آورند . من آنها را تقريباً فراموش كرده بودم .امروز يك شنبه و سي ام فروردين ١٣٨٣ است . باز هم قلب من دبه در آورده است و ناراحتم مي كند . آنقدر درد دارم كه مجبورم به بيمارستان مراجعه كنم . به بخش اورژانس مي روم و خودم را معرفي مي كنم و همانجا از هوش می‌روم . فوراً چند دكتر و پرستار به بالين من مي آيند و مرا با آمبولا نس به بيمارستان ديگري منتقل مي كنند . در بين راه مي شنيدم كه يكي از پرستاران به دكتر گفت: آقاي دكتر ، اين مرده ، ديگه به خودتون زحمت نديد و دستگاهها را خاموش كنيد . هر چه سعي كردم صدائي يا صوتي از دهانم خارج كنم و دكتر و پرستار را متوجه گردانم كه من هنوز نمرده ام، موفق نشدم . بعد از چند ثانيه دكتر پلك هاي مرا بالا كشيد و به پرستار گفت: "نه هنوز نمرده" . زود باش و آن قطرة مخصوص سكته را به من بده." پرستار هم فوراً يك قطره از توي يكي از كشوهايي كه در آمبولا نس بوده درآورد و مقداري از اين قطره را در دهان من ريختند . وقتي كه به بيمارستان دوم رسيديم ، من فقط توانستم به مدت كوتاهي چشمانم را باز كنم. دكتري كه همراه من آمده بود ، شانه ام را فشار داد و گفت : ما سعي خودمون را كرديم ، از حالا به بعد فقط خدا مي تونه كمكت كنه . بعد هم از من و سايرين خداحافظي كرد و رفت .

در بيمارستان مرا مورد معاينه قرار مي دهند و من هم به زحمت مي توانم به آنها بگويم كه تا حال چند بار سكته كرده ام و يكي از پرستاران به شوخي مي گويد ، ولي تا حالا كه نمرده اي و مرگ را شكست داده اي .همان روز دوباره مرا عمل مي كنند . ولي يكي از رگ هاي قلبم چنان سفت و سخت گرفته كه دكتر ها قادر به باز كردن آن نيستند . دوباره مرا به اتاقم منتقل مي كنند و چند روز را نبايد از تختخوابم بيرون بيايم . خوراك و پوشاك و دستشوئي و نظافت و همة اين كارها را بايد در تختخواب انجام بدهم . چه كار زشتي . و چه شغل مهم و پر مسئوليتي دارند ، پزشكان و پرستاران . من به نوبة خودم از آنها قدرداني مي كنم . تاكنون نمي دانستم كه در بيمارستانها چه مي گذرد.وقتي كه حالم كمي بهتر شد ، دكتر به من گفت كه ما متأسفانه ديگر كاري براي شما نمي توانيم انجام بدهيم. بايد با اين بيماري ساخت . سيگار نكشيد ، غذاهاي چرب و شيرين نخوريد ، ورزش كنيد .من هم كه از همه جا نا اميد و مأيوس بودم ، فقط گفتم : چشم آقاي دكتر . حتماً آقاي دكتر ، بله آقاي دكتر .يعني راحتم بگذار و برو .

يك روز پنج شنبه بود كه از بيمارستان مرخص شدم . تنها ، ناراحت ، افسره و غمگين ، راهي خانه شدم . كدام خانه؟ كدام زندگي؟ دلم نمي خواست به خانه برگردم ، ولي كيف سنگيني كه در دستم بود ، عذابم مي داد. ناچار راهي خانه شدم . به محض خروج از بيمارستان ، اولين كاري كه كردم ، خريدن يك پاكت سيگار بود. در ايستگاه اتوبوس يك سيگار روشن كردم و با ولع چند پك كشيدم . ناگهان سرم گيج رفت ، ولي سيگار را تا آخر كشيدم . بعد از چند دقيقه هم اتوبوس آمد و من به خانه برگشتم.اين بار پنجم است كه من به علت بيماري قلبم در بيمارستان بستري شده ام . روزي از دكتر معالجم پرسيدم ، راستي چرا ما دو تا گوش و دو تا چشم داريم . ولي فقط يك قلب ، و آن يك قلب هم در سينه‌ی من معيوب است.

دكتر گفت: من نمي دانم ، اين را از خدا بپرس.در جوابش گفتم: من سالهاست كه با خدا حرف مي زنم ، با او راز و نياز مي كنم ، دعا مي كنم ، نماز مي خوانم ، ولي او هرگز با من سخني نگفته است . گوئي او كريا لا ل است .از دست اين نارفيقان هم كلي ناراحت هستم . كساني كه خود را دوست و رفيق و همزبان مي دانستند ، همه براي پيشبرد كار خودشان رفاقت مي كنند .روزگاري بود كه در خانة من به روي همه باز بود . هر شب اين به اصطلا ح دوستان در خانة من جمع مي‌شدند و تا پاسي از شب گذشته ، غذا مي پختيم ، مي‌خورديم ، مي نوشيديم، ساز مي زديم و آواز مي‌خوانديم. روزي نبود كه در خانة من ده يا پانزده نفر ميهمان نباشند . من هم از همة آنها پذيرائي مي كردم . و اين كار هر روزشان بود . حالا كه بيمار م و ديگر نمي توانم از آنها مثل سابق پذيرائي كنم ، ديگر اثري از آنها نيست . اصلاً حالي هم از من نمي‌پرسند ، ببينند كه آيا من مرده ام ، زنده ام ، چه بر سرم آمده ، كجا رفته ام و چه كرده ام . اگر هم روزي به طور اتفاقي در شهر يا كوچه و بازار آنها را ببينم ،

راهشان را كج مي كنند و مي روند .من احمق بودم و ساده و كودن كه فكر مي كردم ، افراد فرصت طلبي مانند حسن و حسين و علي و غيره از دوستان من هستند . آنها فقط مصالح خودشان را درنظر مي گرفتند و اينكه چگونه مي توانند از زندگي خودشان لذت ببرند؟ چه كسي حداكثر احترام را به آنها مي گذارد و قدم آنها را گرامي مي دارد؟ چه كسي بهتر از من ، چه كسي احمق تر از من و چه كسي ساده تر از من؟ حالا كجا هستند ، اين دغل دوستان؟ چرا ديگر پيدايشان نيست . چرا ديگر سراغ شاهين را نمي گيرند . آيا آدمي بايد هميشه به آنها سرويس بدهد؟ بايد هميشه به آنها خدمت كرد ، تا از دوستي شان بهره مند گشت؟ رشوه دادن و پارتي بازي ، حتي در مورد دوستي! عطاي چنين دوستاني را بايد به لغايشان بخشيد . من به چنين دوستاني نيازي ندارم. همان بهتر كه تنها باشم ، همان بهتر كه هيچ كس در پيرامون من باشد .  آري ، از كه مي پرسم ، كه دور روزگارانرا چه شد . براي پرسش كردن هم اصول و فنوني وجود دارد. آدمي بايد بداند كه از چه كسي بپرسد . چنان خسته ام از اين جهان و آدميانش. آن چنان دلسرد و دلمرده هستم كه نمي دانم كجا روم ، چه كنم؟چاره از كجا جويم؟ به قول مولا نا از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست. گاهي اتفاق مي افتد كه چندين روز متوالي از خانه بيرون نمي روم . يكجا مي نشينم و فقط مي نويسم ، يا ترجمه مي كنم . يا ساز مي زنم و يا اينكه آواز مي خوانم . از روزی که گلویم را عمل کرده‌ام، صدایم را هم از دست داده‌ام، این مصیبت بزرگی است، که آدمی نتواند حرف بزند. گاهی که فشار به آدم می‌امد، فریادی می زدم، حالا که صدا ندارم، فریاد هم نمی‌توانم بزنم. گاهي نيمه هاي شب از خواب مي پرم و ديگر خوابم نمي برد . افكار زيادي به ذهنم هجوم مي آورند ، آنقدر زياد كه قلب مريض و خستة من آنها را تحمل نمي‌كند و در اين مواقع قلبم درد مي كند . نفسم مي گيرد . ضربان قلبم نامنظم مي شود و باز هم به طرف گنجة داروهايم مي روم و چند قرص مخصوص قلب مي‌خورم تا كمي آرام بگيرم ..روزي كه من در بيمارستان بستري شدم ، تنها كساني كه به عيادتم آمد ، دخترم بود و پسرم و نوه ام . كه تقريباً هر روز به بيمارستان مي آمدند . دخترم يك روز به من گفت كه مادرش (زن سابق من) مي گويد از شاهين بپرس كه آيا مي خواهد كه من به عيادتش بروم . بي شرمي را بنگريد . روزي بود كه ما عاشق و معشوق بوديم . ما ده سال با هم زندگي كرديم . دو تا بچه داريم . خلا صه ما دشمن هم كه نبوديم . فقط نتوانستيم با هم زندگي كنيم . هراتفاقي كه براي او مي افتاد ، من اولين نفري بودم كه به كمكش مي شتافتم .به ياد دارم روزي كه با شوهر جديدش به مرخصي رفته بودند و كسي نبود كه از سگش نگهداري كند ، از من خواست كه روزي يك دفعه به خانة آنها بروم و براي سگش نان و آب تازه تهيه كنم . خانة آنها بيرون شهر بود و تا خانة من بيش از بيست كيلومتر راه بود و من هر شب از ساعت ١٨ تا شش صبح كار ميكردم و صبح زود اولين كاري كه مي كردم اين بود كه به خانة اين زن بروم و غذا و آب براي سگش ببرم .حالا كه من در بيمارستان افتاده ام براي من پيغام مي فرستد كه آيا لا زم است كه او به عيادت من بيايد . من هم به دخترم گفتم، به مادرت بگو ، زحمت نكش ، اين همه راه نيا ، نكند خداي ناكرده خسته شوي . من به عيادت او نيازي ندارم . مرا راحت بگذارد. من چيزي از او نمي خواهم . بيشرمي برخي از اين بندگان خدا را بنگريد . اين است زندگي من . آيا چنين چيزي را مي شود زندگي ناميد؟ آيا مرگ به اين زندگي شرف ندارد؟ آيا اينك نبايد از خود پرسيد كه چرا از مرگ مي ترسيم ؟ آيا نبايد از زندگي ترسيد و از زندگان؟ مرگ و مرده كه ترس و واهمه اي ندارد . اين زندگي است كه آدمي را نفله و داغون مي كند ، نه مرگ . مرگ يك باراتفاق مي افتد و تا ابديت طول مي كشد . ديگر نه دردي وجود دارد ، نه غمي، نه ياران حق ناشناسي ، نه رنجي ، نه نامهرباني . آرامشي ابدي در انتظار ماست . آرامشي هميشگي. تنها نگراني من اين است كه اين ياران حق ناشناس و زورگويان و قلدران و قلندران و جامه دران ، ما را در آن دنيا هم تنها نگذارند . مي ترسم كه در آن دنيا هم به نوعي مجبور باشم با آنها زندگي كنم و آنگاه بايد كه تا ابد با آنها باشم . ديگر آنجا گريزي از دست آنها نيست . واي چه مصيبتي! چه مصيبتي بزرگتر از اين كه انسان از دست دغل دوستان بگريزد و در جهان باقي ، در آن دنيا هم نتواند از دست آنها خلا ص شود .مانند صادق هدايت كه در كتاب بوف كور نوشت :در زندگي زخمهائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميشود بكسي اظهار كرد، چون عموماً عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند - زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نكرده و تنها داروي فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيلة افيون و مواد مخدر است - ولي افسوس كه تأثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد ميافزايد. آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي، اين انعكاس ساية روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي كند كسي پي خواهد برد؟حالا من هم نمي توانم راجع به اين مسائل با كسي صحبت كنم . چون كسي نيست كه درد و غم و رنج آدمي را جدي بگيرد و به درد دل و حرفهايش گوش دهد .به همين علت هم مي نويسم ، چون كسي را ندارم كه برايش درد دل كنم . كسي نيست كه گوش به حرفهاي دل دردمند من بدهد . تنها يار و رفيق و مونس من فعلاً همين يك دستگاه كامپيوتر است كه هر چه بخواهم به او مي گويم و او با گشاده روئي گوش فرا مي دهد .

مگر صادق هدايت نبود، كه درد داشت ، رنج داشت، ناراحت و ناراضي بود . مگر جامعة ايران آنروز هدايت را آزاد گذاشت ، مگر دولتمردان آن روز رهايش گذاشتند ، همة درها و راهها را به رويش بستند . مگر كسي پيدا شد كه به حرفهاي هدايت گوش دهد و سعي كند مرحمي بر زخم دلش بگذارد . مگر همين مردم و دوستان هدايت نبودند كه بعد از خودكشي وي در پاريس فرياد زدند و گفتند ، ما نمي دانستيم كه در درون هدايت چه مي گذرد . اگر اين حضرات واقعاً دوست هدايت بودند ، مي بايستي كه بدانند در درون وي چه مي گذرد . اين روزها چنان از لحاظ رواني و روحي داغون شده ام كه ديگران هم برايم اظهار نگراني مي كنند . دوستي كه ندارم (چون اين دغل دوستان همه از دور و برم گريختند ) ولي همسايگان ، همكاران و پزشك معالجم مرتب مرا تحت فشار مي گذارند كه به يك روانپزشك مراجعه كنم . من هم هميشه از دست آنها در مي‌روم و تا حالا توانسته ام بارم را تنها بكشم . ولي خودم هم يواش يواش نگران مي شوم . گاهي با خودم بلند بلند حرف مي زنم. گاهي بي مورد مي خندم . اشكم هميشه روان است . از لحاظ روحي وضع متعادلي ندارم . دستم مي لرزد ، افسرده ام ، غمگينم . و نمي دانم كه آيا كسي مي تواند به من كمك كند يا نه. نمي دانم

اصلاً دلم مي خواهد كه كسي به من كمك كند . گل بود ، به سبزه نيز آراسته شد . ناراحتي قلب و روده و معده و تيروئيد كم بود، ناراحتي اعصاب هم بدانها اضافه شد . من تا كنون چندين بار با ديگران به روانپزشك مراجعه كرده ام ، ولي هميشه يا به عنوان همراه يا مترجم آنجا بوده ام و از روش كار آنها كاملاً خوب آگاهم و به همين علت هم نمي خواهم به اين زودي نزد روانپزشك بروم . چون هنوز كار حاد نشده و خودم مي توانم خودم را درمان كنم .

داروهاي مخصوص قلبم تمام شده و پول هم ندارم كه دارو و دوا بخرم . ضربان قلبم نامرتب شده و طپش قلب دارم . اگر دارو نخرم ، كار قلبم خرابتر از آنچه هست ، خواهد شد . مرتب با خدا دعوا دارم كه چرا مرا آفريده است . چرا مرا خلق كرده است . اگر مرا نمي آفريد كه كسي به او خرده نمي گرفت . كسي به او معترض نمي شد كه چرا مرا نيافريده است . كار اين دنيا بدون وجود من هم روبراه خواهد شد . كاشكي به جاي من اسب زيبائي آفريده بود . هميشه دوست داشتم و دارم كه در زندگي آينده ام ، اسب باشم . اسبی سرکش و توسن. اسبی که هیچ کس نتواند از او سواری بگیرد.  كاش مي توانستم خودم از پيش اين را تعيين كنم . اسب پر توان ، با قدرت ، و با نيرو است . حيوان زيبائي است . منفعتش به مردم مي رسد . مردم ولي از وجود من چه نفعي مي برند . باز هم مي گوئيد زندگي زيباست ؟ زيبائي زندگي عايد كساني مي شود كه از آن لذت مي برند . نه كسي كه بايد مرارت ببيند . مرارت زندگي نصيب من شده است و مرا خسته كرده است . خسته ام . خسته از زندگي و مردمان اين دوره و زمانه .

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

                               فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي

                              رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب

                               كه خود در ميان غزلها بميرد

گروهي برآنند كه اين مرغ زيبا

                              كجا عاشقي كرد ، آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

                              كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گويم كه باور نكردم

                             نديدم كه قوئي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا برآمد

                            شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش وا كن

                           كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

                      (دكتر حميدي)

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :