در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فاوست کیست - قسمت ۳

٢- كتاب هيستوريا[1]

در كتاب هيستوريا در بارة فاوست چنين نوشته شده است (خلا صه شده) :

دكتر فاوستوس فرزند يك كشاورز بوده كه در محلي به نام رُد[2] در نزديكي وايمار متولد مي شود . وي در اين شهر دوستاني داشته است و والدين او افرادي خداپرست و متعصب بوده اند . پدر وي كه در شهر ويتن برگ ساكن بوده مرد ثروتمند و متولي بوده است . او پدر حقيقي دكتر فاوستوس نبوده ، بلكه وي را به فرزندي قبول كرده و او را پرورش داده و بزرگ كرده است . زيرا كه او ورثه و فرزندي نداشته است و به همين علت نيز دكتر فاوستوس را به فرزندي قبول كرده است . پدرخواندة فاوستوس وي را به مكتب و دانشگاه فرستاده تا طلبه شود و فقه و علوم ديني بياموزد . ولي فاوستوس از راه راست منحرف شده و حرف خدا را پس زده و بدقولي كرده است . والدين فاوستوس كه مي خواستند فرزندشان از راه راست منحرف نشود، مانند هر پدر و مادر ديگري كه خيرخواه فرزند

خويش هستند ، اين روزها را نديدند . آنها زنده نماندند تا شاهد اين افعال و اعمال ننگ آميز فرزندشان باشند . آنها مانند حضرت ايوب صبور بودند و زحمات زيادي براي اين فرزند كشيدند . بارها اتفاق مي افتد كه والدين متين و با شرف و خداپرستي مانند والدين فاوستوس ، فرزندان ناخلف و كافر و خداناشناسي مانند فاوستوس دارند . در كتب اللهي نيز به آنها اشاره شده است، مانند قابيل ، كه برادرش را كشت. من اين چيز ها را مي دانم و مي گويم. والدين فاوستوس در دوران كودكي و جواني وي به او اجازة هر كاري را مي دادند و در حقيقت مقصر خود آنها هستند . آنها تحصيل فاوستوس را با جديت دنبال نكردند . آنها شاهد بودند كه فاوستوس سر پر سودائي دارد و تمايلي به تحصيل در رشتة فقه از خود نشان نمي دهد . فاوستوس شهرت داشت به اينكه با سحر و جادو در رابطه است

. آنها مي بايستي كه از همان اول به فاوستوس اخطار مي دادند و او را از سحر و جادو منع مي كردند .

ولي فاوستوس ميل به تحصيل داشت و به اتفاق شانزده دانشجوي ديگر تحصيل مي كرد كه او از همة آنها سر بود و بالا خره در علم فقه دكتر شد . فاوستوس دوستان بدي داشت . كتاب مقدس را مدتي در پشت در و گاهي زير ميز پنهان مي كرد . لا ابالي و از خدا بي خبر زندگي مي كرد، آنطور كه اين كتاب هيستوريا به وضوح نشان مي دهد . ما مثلي داريم كه مي گويد : كسي را كه با شيطان طرف است نمي توان نگه داشت . گذشته از اين دكتر فاوستوس افرادي مثل خودش را يافته بود ، كه كلداني و فارسي و عربي و يوناني صحبت مي كردند و تحصيل كرده بودند و براي هم سوگند وفاداري ياد كرده بودند ، و اين افراد با سحر و جادو در رابطه بودند. دكتر فاوستوس همة اين امور را دوست داشت . او شب و روز در اين راه زحمت مي كشيد و درس مي خواند . او ديگر نمي خواست كه فقيه باشد، بلكه مي خواست انساني باشد دنيا ديده ، و خود را دكتر در طب مي ناميد . منجم شد ، رياضيدان شد ، دكتر هم كه بود . اوائل هم در طب به افراد زيادي كمك كرد ، براي آنها دارو مي ساخت ، انواع شربت ها و ريشة گياهان و انواع آب و نوشيدني و بسياري چيزهاي ديگر را براي بيمارانش تهيه مي كرد . گذشته از اين انساني بود كه با مردم حرف مي زد ، در كلام اللهي و كتاب مقدس نيز تجربياتي داشت . از قواعد و قوانين مسيحيت نيز بسيار چيزها مي دانست . كسي كه خواست خدا را مي شناسد و طبق آن عمل نمي كند ، تنبيه مضاعف مي شود . مانند اين است كه بگوئيم ، هيچ نوكري نمي تواند در خدمت دو ارباب باشد . هيچ كس نبايد خدا را اغواء كند . او همة اين چيز ها را ناديده گرفت . . .

٣- درام های مختلف در باره فاوست

درام در ادبيات جايگاه ويژه اي دارد. درام هاي فاوست از طريق انگلستان وارد آلمان شدند . بلا فاصله بعد از چاپ و انتشار اولين كتاب در بارة فاوست در آلمان، اين كتاب توانست در انگلستان نيز راهي براي خود باز كند . ما مي‌دانيم كه بعد از انتشار اين كتاب در انگلستان، يك بالا د (نوعي ترانه)[3] در بارة فاوست نوشته و چاپ شده است . اولين كتاب در بارة فاوست در انگلستان در سال ١٥٩٢ منتشر شده است . كريستوفر مارلو كه در تاريخ ٦ فوریه 1564 متولد شده بود،  نويسنده اي كه اولين درام فاوست را نوشت،  در سن ٢٩ سالگي درگذشت . وي حتي قبل از شكسپير (1564 – 1616) در دورة اليزابت اول ملكة انگليس  درام را از پس پرده ها و نيم پرده هاي دولتي و رسمي بدر آورده و به عنوان هنر، هنر سن و صحنه به جهانيان معرفي كرد . البته درام اوليه اي كه وي در بارة فاوست  نوشت ، بدست ما نرسيده است و تنها چاپ بعدي آن كه به اصطلا ح تصحيح شده ولي از لحاظ كيفي بسيار بدتر از كتاب اوليه مي باشد ، به ما رسيده است . ولي همين كتاب نيز به اندازة كافي اطلاعات در اختيار ما قرار مي دهد تا از مفاد آن آگاه شويم و ببينيم كه اين شاعر تا چه اندازه از لحاظ ادبي به حكايت فاوست دلبند بوده است.

مارلو كه در ابتداي كتاب مقدمه اي براي گروه كر تهيه ديده است ، كه در آن فاوست در اطاق مطالعة خود نشسته و تمام علوم دانشگاهي را بررسي مي كند ، خصوصاً علم فقه را . در انتها فاوست از فقه نيز دست شسته و دست به دامان سحر و جادو مي زند تا شايد از اين طريق به دانش و بينش و قدرت برسد . مارلو سپس فاوست را در ميان دو فرشته نشان مي دهد، كه يكي در سمت راست وي و ديگري در سمت چپ وي قرار گرفته اند . فرشتة نيكي به فاوست هشدار مي دهد و فرشتة پليدي ها خواستار آن است كه فاوست را اغفال كند . فاوست كه به وسيلة دو آلماني در سحر و جادو وارد شده ، مفوستو فيليس[4] را احضار مي كند و از او مي خواهد كه در هيبت يك عابد فرانسيسكائي در آيد . وي كه از از دست دادن روح خود شاكي است، طالب آن است كه ٢٤ سال از تمام لذايذ دنيا

بهرمند گردد، حتي اگر به اين علت نيز با مرگ روبرو گردد . حتي مارلو نيز به اين ماجرا اشاره دارد كه براي اين كار بايد شيطان اجازه دهد و قراردادي عقد گردد . فاوست قرارداد خونين را امضا مي كند، زيرا كه به يك زندگي بعد از مرگ اعتقادي ندارد . بعد از پرواز و ورود به آسمان، فاوست و مفوستو فيلس نخست سر از قصر پاپ در مي آورند . جائي كه آنها تمام بلندپايگان مذهبي را به سخره مي گيرند . سپس در دربار پادشاه ظاهر مي شوند ، و بنا به درخواست شخص پادشاه وي اسكندر و معشوقش را احضار مي كند . قبل از اينكه عمرش به پايان مي رسد، به درخواست دانشجويانش ، هلناي يوناني را ظاهر مي سازد . وي كه شيفتة هلنا شده ترتيبي مي دهد كه مفوستو فيلس هلنا را به عنوان معشوقش پذيرا شود و بوسه اي از لبانش بربايد تا اسمان از دست رفته را دوباره تسخير

كرده و از آن مستفيض گردد . بعد از اين بوسه ، طبق سنت مرگ فاوست فرا مي رسد . فاوست قبل از مرگ يك مونولوگ يا مناجات با خود دارد . در اين منولوگ فاوست كه از مرگ مي هراسد به خود مي گويد كه حاضر است تمام كتابهاي سحر و جادويش را بسوزاند. ولي ديگر براي اين كار دير شده است . نواي كر در اين لحظه به عاقلا ن هشدار مي دهد كه از اعمال غير مجاز پرهيز كنند و فاوست را به عنوان اكليل غار آپولو شناسائي مي كند ، كه قد به آسمان كشيده است .

علماي مسيحي كه در سال ١٥٧٠ منافع خود را در خطر مي ديدند و در صدد بودند تا (احتمالاً از نوشته ها و كتب فاوست كه امروزه مفقودالا ثر شده اند) كتابي بنويسند تا به مردم هشدار دهند كه پا از گليم خود فراتر ننهند ، تكيه به اين داشتند كه نشان دهند كه: فاوست افسانه اي يا افسانة فاوست وي را انساني قلمداد مي كند كه به علت كنجكاوي و ميل شديد به لذايذ دنيوي وي را از مسير اللهي خارج ساخته و در اين گرداب هولناك انداخته است . فاوست در ادبيات انگليسي به ابر مردي بدل شده كه جنگاورانه در اين گرداب غوطه مي خورد و غرق مي شود و در هنگام غرق شدن نيز تماشاگران را كه در وي خطر را حس كرده اند ، تكان مي دهد . ولي يك چنين موقعيتي قابل اجرا نبوده است . به خاطر تماشاگران و به ذوق تماشگران نيز بايد احترام گذاشته شده و صحنه هاي خشني نيز وارد اين نمايش گردد. همانطور كه در بالا گفته شد، كمدين هاي انگليسي درام فاوست را وارد آلمان كردند . در سال ١٦٠٨ در شهر گراتس (در اطريش) و در شهر درسدن در سال ١٦٢٦ نمايشنامة فاوست به وسيلة بازيگران انگليسي به روي صحنه رفت . در آلمان آن موقع به علت روابط خاصي كه ميان دولت و كليسا حكمفرما بود ، و نيز به علت احترام به آرا عمومي اين بازيگران مجبور بودند كه اموري را رعايت و مراعات كنند . مثلاً در وين بازيگران مجبور شدند كه پادشاه را تبديل به پرنس كنند و عباي عارفانة روح جهنمي را با لباس دربار اسپانيا طاق بزنند و عوض كنند تا نه به پادشاه توهيني شده باشد و نه به كليسا. گذشته از اين عناصري مانند كاسپرله ٤٦ يا هانس وورست ٤٧ كه باعث شوخي و خنده مي شدند روز به روز بيشتر و وسيع تر عمل كنند . بالا خره گوته در سال ١٧٦٨ هنگامي كه به فرانكفورت برگشت و يك بار هم در سال ١٧٧٠ در اشتراسبورگ اين گونه نمايش ها را از نزديك ببيند. گوته ساليان سال قبل از اين گونه نمايشات ، فاوست را به صورت نمايشهاي عروسكي ديده بود . اين گونه نمايشات عروسكي حتي در زمان خود ما نيز ارائه مي شوند و جاي خاص خود را دارند . در اين سنت نمايشي كه پدر بزرگ و پدر ديالوگ ها را حفظ كرده و به پسر و نوه خود انتقال مي دهند ، گوته نيز اين

گونه نمايشات را به گونه اي ديده است كه امروزه هم نمايش داده مي شوند . ولي شيوه و روشي كه اينگونه نمايشات را براي مردم عادي كوچه و بازار نمايش مي دهند از بعد ادبي آن به ميزان قابل توجهي كاسته است .

١٧٦٦ ) معتقد بود كه اين لوس بازي هاي بچه گانه اي كه در كار نمايش دخول شده اند ، باعث شده كه هيچ كس ديگر نمايشاتي مانند فاوست را با رضا و رغبت تماشا نكند.  گوتشد  در اين باره گفته است : كافي است كه يك بار گفته شود : آي! آي!  حكايت دكتر فاوست و لسينگ-  فاوست! تا تمام برنامه به ابتذال كشيده شود . لسينگ خود باعث پيشرفت و رونق بيش از پيش اشعار فاوست شده است . افكار لسينگ بيشتر در حول محور روشنگري مي چرخيد ، كه هر چيزي كه با حواس پنج گانة ما قابل لمس نباشد و با عقل ما قابل بررسي نباشد ، ديگر قابل درك نخواهد بود ، و براي مسائلي مانند سحر و جادو ، حتي در نمايشات و بر روي سن جائي باقي نمي گذاشت . لسينگ مدتها به اين مسئله فكر كرده بود كه خود كتابي در اين مورد بنويسد و يك آدم بدجنس را در مقابل يك فرشته قرار دهد . او مي خواست داستان فاوست را به گونه اي مردمي يا خلقي خلق كند . نوعي درام ، كه در آن يك نفر اين نقش را بازي كند . لسينگ كه خود از كليسا و مذهب مسيحيت انتقاد مي كرد ، ولي با وجود اين از تفكر مذهبي خالص و بي غرض نيز حمايت مي كرد ، ولي با وجود اين براي خلق يك درام فاوست گونه احتياج به شيطان و ابليس پيدا مي كرد. لسينگ در طرح خود يك مقدمه وارد كرد و ارواح جهنمي را در يك كاتدرال (كليساي بزرگ و جامع) به هنگام نيمه شب وارد کرد. در اينجا يكي از شياطين حاضر مي شود كه فاوست را كه تشنة دانش است اغفال كند .

همة گناهان داراي يك منشأ هستند ، اگر انسان به آن بيش از حد اهميت دهد . دوستان لسينگ گزارش كرده اند، مانند آن است كه انسان نزديك ترين كس به خدا را بفريبد و بربايد، كسي كه متفكر است و تنهاست. فقط به دانش و بينش مي انديشد . به همة احساسات خود جواب رد داده و فقط به او مي انديشد . او فقط به حقيقت مي انديشد . اينجاست كه ما در مي يابيم كه شاعر از قهرمان داستان خود حمايت و پشتيباني مي كند . مسئله اي كه تا كنون در داستانها و حكايات فاوست پيش نيامده و تازه و بكر است ، اين است كه در اين كليساي بزرگ صداي يك فرشته به گوش مي رسد كه نتيجة زحمات شيطان را گوشزد مي كند . فرشته مي گويد: شما نبايد پيروز شويد . به همين ترتيب لسينگ مي خواست كه پردة آخر را تنظيم كند . يك فرشته مي بايستي كه در جهنم كه آمادة پذيرائي از قربانيان خود است بگويد: خوشحال نباشيد. شما بر انسان و دانش او پيروز نشديد . خدا اين نعمت را به انسان نداده است كه او را بدبخت و بيچاره كند . چيزي كه شما ديديد و حالا صاحب آن شده ايد ، فقط شمه اي بيش نيست . لسينگ قصد داشت كه تمام اين درام را به صورت خواب و رؤياي فاوست بنويسد . يعني تمام اين جريانات را فاوست در خواب و رؤيا ديده است .

ارثية تئاتري لسينگ در سال ١٧٨٦ به چاپ رسيد . و گوته كه در آن زمان ٣٧ ساله بود و قصد داشت كه برنامه اش را دنبال كند ، چنين مي توان برداشت كرد، كه او مي توانسته است از اين افكار لسينگ بهره مند شده باشد . ولي گذشته از آن فكر نجات فاوست چنان در روح خوش بين اين دوره رسوخ كرده بود كه گوته بدون اينكه حتي از افكار لسينگ بهره مند شده باشد ، مي توانسته است راه حل جديدي را در پيش گيرد . اشعار ديگري كه در مورد فاوست در قرن ١٨ سروده شده، در جوار فاوست گوته رشد كرده و نتوانسته است كه بر آن تأثير بگذارد .

در سال ١٧٧٥ يك شاعر اطريشي به نام پاول وايدمان درامي در ٥ پرده مي نويسد با عنوان : درام يوهان فاوست ، يك استعاره در ٥ پرده. در اين درام نيز شاعر دوباره فاوست را ميان نيكي و بدي قرار داده و گناهكاران زيادي را به روي سن مي فرستد . در آخر نيز از يك تبرئه و عفو عمومي كه دلا يل آن براي بيننده يا خواننده كاملاً معلوم نيست ، استفاده مي كند و رحمت ابدي شامل حال آنها مي شود . در صورتي كه مولر نقاش ، شاعري كه از عهد طوفان و هجوم مي آيد ، در يك درام ناتمام، با عنوان زندگي و مرگ دكتر فاوست در سال ١٧٧٨ پروفسور اينگول اشتاد را به صورت انساني معرفي مي كند كه تمام نيرو و توان خود را حس مي كند و بعد از اينكه ١٢ سال با شيطان زيسته ، دوباره وي را در مسير انتخاب قرار مي دهد و او دوباره فساد ابدي را انتخاب مي كند. ولي مولر

نقاش هم در اين فكر بود كه از فاوست فقط يك فانتوم را ترسيم كند و بدين ترتيب فاوست حقيقي را نجات دهد . فريدريش ماكسيميليان كلينگر نيز در سال ١٧٩١ يك رمان نوشت ، با عنوان زندگي، اعمال و به درك واصل شدن فاوست ٥٤ . كلينگر كه از دوستان دوران جواني گوته بوده است ، و ريشة ادبي خود را در دورة طوفان و طغيان دارد، فاوست را با مخترع دستگاه چاپ مقايسه كرده است . فاوست در اين رمان هم به اتحاد با شيطان تن در مي دهد و با نيروي خارق العاده اي كه دارد خواستار كنترل كردن بي عدالتي در جهان مي شود . او فقط به شك و ترديد دچار مي شود ، شك و ترديدي كه شاعر هم دچار آن است . در اين رمان فاوست از شيطان خواهش مي كند كه به زندگي اش خاتمه دهد .



[1] 

عنوان اين كتاب چنين است : Historia von D. Johann Fausten  (تاريخ د. يوهان فاوستن). از آنجائی که همه جا از این کتاب با نام (هیستوریا) یاد می‌کنند، ما نیز همین اسم را بکار می‌بریم.

 

[2] Rod

[3] Ballade

[4] Mephostophiles

گوته آن را مفیستوفلس و مارلو آن را مفوستوفیلس می‌نامند.

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :