در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگی افکار و آثار "گئورگ ورت"

زندگیَ، افکار و آثار "گئورگ ورت"

 

اولین شاعر پرولتاریای آلمان

 

ترجمه و تلخیص: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

"گئورگ ورت"  Georg Weerth ، به زعم "فریدریش انگلس" اولین و بارزترین شاعر پرولتاریای آلمان، فقط 34 سال عمر کرد. وی  در تاریخ 17 فوریه 1822 در شهر "دتمولد[1]" (آلمان) متولد شد. "گئورگ ورت" همشهری، همقطار،همفکر و هم‌رزم  "فردیناند فرایلیگرات[2]" می‌باشد،نام پدرش "فردیناند[3] " و نام مادرش "ویلهلمینه[4]" بود.   وی در 14 سالگی به علت بیماری پدرش، دبیرستان را رها کرد تا به شهر "البرفلد[5]" برود و در آنجا دوره‌ی کارآموزی در یک فروشگاه را آغاز کند.  پدرش "فردیناند" و یکی از خواهرانش مدت کوتاهی بعد از عزیمت وی درگذشتند. وی در سال 1837 و در دبیرستان با "فریدریش انگلس[6]" آشنا می‌گردد و مدتی بعد نیز با "فردیناند فرایلیگرات" طرح دوستی می‌ریزد. 

 

در همین دوران و در سال 1838 نیز به دنیای "شعر و ادبیات" راه می‌یابد و در سال 1839 با غرور و شادی فراوان به عضویت "مجمع ادبی محلی" در‌می‌آید.  "گئورگ ورت" عاشق سرودن بود، ولی منتشر کردن یا منتشر نکردن اشعارش برایش زیاد مهم نبود. همین مسئله ،یعنی منتشر کردن یا نکردن اشعارش، تمام عمر کوتاهش و دورةی کوتاهتر فعالیت ادبی‌اش را درنوردید. "فریدریش انگلس" در باره‌ی وی و اشعارش می‌گوید: " او با شاعران دیگر فرق داشت. فرق او با دیگر شعرا این بود، که او هنگامی که شعری را می‌سرود و آن را می‌نوشت، دیگر سراغی از این شعر نمی‌گرفت. گوئی که اشعارش برایش بی‌تفاوت بودند. موقعی که اشعارش را برای من یا "مارکس" می‌فرستاد، دیگر سراغ این اشعار را نمی‌گرفت و به سختی می‌شد وی را متقاعد کرد که این اشعار را در جائی چاپ کند. بدینگونه بود که شعر "سرود کارگری" وی را نیز در آثار "کارل مارکس" یافتیم."    در سال 1840 بعد از خاتمه‌ی دوره‌ی کارآموزی به شهر کلن می‌رود. در کلن شروع به تحقیق و تفحص در باره‌ی این شهرو شیوه‌های مختلف زندگی در این شهرمی‌کند. "کارنوال" معروف شهر کلن توجه‌اش را بیش از هر نکته‌ی دیگری جلب می‌کند. وی در سال 1841 به هیبت و لباس "دون کیشوت" در‌می‌آید تا در این کارنوال شرکت کند. در همین شهر و مدتی بعد از این "کارنوال" اولین آثارش را منتشر می‌کند، منجمله سرودی معروف به "سرود کارنوال[7]". شرکت در کارنوال و "سرود کارنوال" مادرش را وادار می‌کنند، تا فرزندش را به خداپرستی و دینداری دعوت کند. این زحمت و همت مادر، بدون نتیجه باقی می‌ماند.   "گئورگ ورت" نیز مانند "گئورگ هروگ" و "فردیناند فرایلیگرات" به "هاینریش هاینه" و اشعارش عشق می‌ورزید. در شهر "ووپرتال" امکانات زیادی را بدست می‌اورد تا به ادبیات بپردازد. وی در سال 1843 به عنوان "خبرنگار" برای روزنامه‌ی "کولنیشه تسایتونگ" کار می‌کند.  "ورت" در همین سال علیه اظهارات ضد یهودی کارکنان دولت در شهر "بن" با اداریان وارد کارزار می شود و متصدیان دولت چند جاسوس را برای مراقبت از وی مامور می‌کنند. "ورت" به انگلستان می‌رود و در شهر "برادفورد"  در یک کارخانه نساجی کار می‌کند و با "زندگی کارگری" و "زندگی کارگران" از نزدیک آشنا می‌شود. "گئورگ ورت" در انگستان با " فریدریش انگلس" که در شهر منچستر ساکن است، رابطه دارد. این دو مرتب با هم دیدار می‌کنند و اوقات زیادی را با هم به سر می‌برند. "گئورگ ورت" در این زمان شعر "جشن گل کارگران انگلیسی" را منتشر می‌کند. وی در ماه ژوئن 1845 به بروکسل می‌رود و در آنجا نیز با "کارل مارکس" آشنا می‌گردد. "ورت" در پائیز این سال دوباره به انگلستان بر‌می‌گردد تا اشعارتازه سروده‌اش را منتشر کند. نشریه‌ای که قرار بوده اشعار وی را منتشر کند، ورشکست می شود و این اشعار بعد‌ها در نشریه‌ی "نویه راینیشه تسایتونگ" منتشر می شود. "گئورگ ورت" در سالهای 1845 و 1846 تحقیقات مفصل‌تری درباره‌ی "نهضت کارگران انگلستان" را شروع می‌کند. رابطه و دوستی وی با "کارل مارکس" و "فریدریش انگلس" این امکان و فرصت را به او می‌دهند، تا در بطن کمونیسم رشد کرده و پرورش یابد. در همین دوره نامه‌ای به مادرش می‌نویسد و در این نامه قید ‌می‌کند: "من یکی از کمونیست‌های لومپن هستم. از همانهائی که به طرفشان مدفوع پرتاب می‌کنند و تنها جرمشان این است که برای فقرا و استعمارشدگان وارد میدان نبرد می‌شوند."  وی عضو "اتحادیه کمونیست‌ها" بود و در سال 1847 به همراه "کارل مارکس" به کنگره‌ی لندن می‌رود. این کنگره، همان کنگره‌ی معروفی است، که در آن تصمیم گرفته شد، تا "مانیفست حزب کمونیست" نوشته شود.  طبقه‌ی کارگر اینک دارای "صدائی" رسا شده بود.  "ورت" در سال 1846 به عنوان "نماینده‌ی" شرکتی که در آن کار می‌کرد، به بروکسل رفته و در سال 1947 به نمایندگی از طرف 3 میلیون کارگر انگلیسی، که وی 3 سال در میان آنها و با آنها کار و زندگی کرده بود، نطقی در "کنگره‌ی تجارت آزاد"  ایراد کرد، که باعث شهرت و محبوبیت بیشتر وی شد.

 

وقتی که انقلاب فوریه 1848 در پاریس شروع شد، "ورت" نیز به پاریس سفر کرد. 4 هفته بعد، در ماه مارس 1848 موج این انقلاب آلمان را درنوردید وتقریبا تمام اروپا را شامل شد. "ورت" در ماه می 1848 هنوز با روزنامه "نویه راینیشه تسایتونگ" کار می‌کند. به جز سردبیرى مارکس، هیات تحریریه این روزنامه عبارت بودند از: "فریدریش انگلس"، "فردیناند و ویلهلم وولف"، "ارنست درونکه"، "هاینریش بورگرز" و "فردیناند فرایلیگرات"، که همگى جزء اعضاى اصلى "اتحادیه کمونیست‌ها" بودند. "فریدریش انگلس" در سال 1883 در مورد نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ" و شخص "گئورگ ورت" چنین اظهار نظر کرده بود: " بعد از انقلاب مارس 1848 ما همگی در شهر کلن جمع شدیم تا نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ" را بنا نهیم. " "گئورگ ورت" مسئولیت قسمت ادبی و فرهنگی این نشریه را عهده‌دار شد. من مطمئنم که هرگز نشریات دیگری چنین قسمت فرهنگی و ادبی شوخ و برائی نداشته اند.    

 

قسمتی از نامه‌ی "گورگ ورت" به "کارل مارکس" که در تاریخ 28 آوریل 1851 نوشته شده است، نشان می‌دهد، که وی چگونه از این دوره لذت می‌برده است و چگونه شکست انقلاب وی را ناراحت و غمگین کرده است: "من این اواخر مطالب زیادی نوشتم. ولی هیچکدام را به نتیجه نرساندم، زیرا که در نویسندگی هدف و مقصدی نمی‌بینم. وقتی که تو راجع به "اقتصاد ملی" می‌نویسی، مطالبت معنی و مفهوم دارند. ولی مطالب من؟ مطالب من مزاحی بیش نیستند. مزاحی  در باره‌ی سرزمین پدری‌مان، که شاید بر روی لبان خواننده لبخند احمقانه‌ای بنشانند. واقعا، من چیزی بدتر از این سراغ ندارم. نویسندگی من هم با نشریه ی "نویه راینیشه تسایتونگ" تعطیل و تخطئه شد. من اعتراف می‌کنم، و متاسفم که این 3 سال گذشته را برای هیچ و پوچ از دست دادم و به همان نسبت خوشحال می شوم، وقتی که به دوره‌ی فعالیتمان درشهر کلن فکر می‌کنم. مهم این است، که ما خودمان را خراب نکردیم.  از زمان "کارل کبیر" تا کنون، کسی با ملت آلمان چنین رفتار نکرده بود، که این نشریه کرد. من نمی‌خواهم بگویم که این همه کار من بود، ولی من هم در این کار دخیل و سهیم بودم. "

 

پایان انقلاب، پایان فعالیت نشریه  "نویه راینیشه تسایتونگ" بود و پایان این دو نیز پایان فعالیت ژورنالستی "گئورگ ورت" بود. او دوباره به کارش برمی‌گردد و در یک شرکت در هامبورگ مشغول کار می‌شود و باید مرتب به شهرهای دیگر آلمان رفت و آمد کند. دادگاه او را محکوم به 3 ماه حبس می‌کند.  "گئورگ ورت" در سال 1851 با "هاینریش هاینه" ملاقات می‌کند. "هاینه" در بستر بیماری افتاده بود و آنطور که خودش معتقد بود، "سفلیس" داشته است. وی یک سال بعد با  "زن رؤیاهایش" آشنا می‌شود. زنی به اسم "بتی تندرینگ [8]". روابط او با "بتی" منجر به نامه نگاری‌های عاشقانه‌ی زیادی می‌شود. در سال 1852 دوباره به انگلستان می‌رود، و مدتی را نزد "کارل مارکس" در لندن و مدتی نیز میهمان "فریدریش انگلس"  در منچستر بوده است. وی بعد از ملاقات با مارکس و انگلس در انگلستان، متصدی یک آژانس در دریای کارائیب می‌شود، و اروپا را ترک می‌کند. او تقریبا به تمام کشورهای آمریکای جنوبی از قبیل : شیلی، آرژانتین، برزیل، ونزوئلا، مکزیک، کالیفرنیا، و کوبا سفر می‌کند.  در سال 1855 یک بار دیگر به اروپا بر‌می‌گردد و دوستان سابق‌اش را ، منجمله مارکس را در لندن، ملاقات می‌کند.  عشق‌اش به "بتی" به شکست  می‌انجامد، زیرا که "بتی" خواهان ازدواج و تشکیل خانواده نیست. او به آمریکای جنوبی برمی‌گردد و در جزیره‌ی "هائیتی" دچار تب می‌شود و نهایتا در تاریخ 30 ژولای 1856 در هاوانا (کوبا) در سن 34 سالگی درمی‌گذرد.  در هاوانا هنوز یادگاری از آن دوران که متنی از "فریدریش انگلس"  به زبان‌های  اسپانیولی و آلمانی  روی آن نوشته شده بود، وجود دارد، که خواننده را وادار به تفکر در باره‌ی اولین شاعر پرولتاریای آلمان می‌کند.

 

 

 

چند شعر از "گئورگ ورت":

 

 

 

  Das Hungerlied

 

1847 (unveröffentlicht)

 

Verehrter Herr und König,

 

weißt du die schlimme Geschicht?

 

Am Montag aßen wir wenig,

 

Und am Dienstag aßen wir nicht.

 

Und am Mittwoch mußten wir darben,

 

Und am Donnerstag litten wir Not;

 

Und ach, am Freitag starben

 

Wir fast den Hungertod!

 

Drum laß am Samstag backen

 

Das Brot, fein säuberlich;

 

Sonst werden wir sonntags packen

 

Und fressen, o König, dich!

 

 

 

 

 

 

 

Arbeite!  (ca. 1847)

 

Du Mann im schlechten, blauen Kittel;

 

Arbeite! schaffe Salz und Brot.

 

Arbeite! Arbeit ist ein Mittel,

 

Probat für Pestilenz und Not.

 

Arbeite! rühre deine Arme.

 

Arbeite sechzehn Stunden so!

 

Arbeite! Nachts ja lacht das warme,

 

Das Lager dir von faulem Stroh!

 

Arbeite! hast ja straffe Sehnen.

 

Arbeite! denk, mit schwangerm Leib

 

Harrt in der Hütte dein mit Tränen

 

Ein schönes, leichenbleiches Weib.

 

Arbeite! Gleich der Stirn der Rinder

 

Ist ja die deine breit und dick.

 

Arbeite! deine nackten Kinder,

 

Die küssen dich, kehrst du zurück.

 

Arbeite, bis die Adern klopfen!

 

Arbeite, bis die Rippe kracht!

 

Arbeite, bis die Schläfen tropfen –

 

Du bist zur Arbeit ja gemacht!

 

Arbeite, bis die Sinne schwinden!

 

Arbeite, bis die Kraft versiegt!

 

Arbeite! – wirst ja Ruhe finden,

 

Wenn dein Gebein im Grabe liegt.

 

 

 

„Es ist gut, daß ich kein deutscher Lyriker bin, sonst hätte ich Anwartschaft auf die Hölle.“

 

 

„Kein schöner Ding

 

ist auf der Welt, als

 

seine Feinde zu

 

beißen und über

 

all‘ die plumpen

 

Gesell‘n seine

 

lustigen Witze

 

zu reißen!“ (1848)

 

 

 



[1] Detmold

 

[3] Ferdinand

 

[4] Wilhelmine

 

[5] Elberfeld

 

[6] Friedrich Engels

 

[7]Karnevalslied 

 

[8] Betty Tendering

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
تگ ها :