در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

قصه هاي برادران گريم

قصه هاي برادران گريم

مترجم: شاپور چهارده چريك

Shapur_14@yahoo.de

 

 

برادران گريم (ياكوب ، لودويگ اميل و ويلهلم گريم)

"ياكوب گريم[1]" (1785-1863) آلمان شناس نامي ، پروفسور در دانشگاه گوتينگن از سال ١٨٣٠ تا ١٨٣٧، وي از بنيانگذاران رشتة ادبيات آلمان  در دانشگاه گوتينگن بود. همكاري هاي "ياكوب" و "ويلهلم گريم" در زمينة داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان بسيار پر ثمر و مؤثر بوده است، بطوري كه اين داستانها و قصه ها هنوز هم در شمارگان زياد در آلمان چاپ و انتشار مي يابند و طرفداران بسيار زيادي دارند . "برادران گريم" در سال ١٨٥٤ ميلا دي جلد اول "فرهنگ " خود را نوشته و منتشر كردند . هدف "برادران گريم" نوشتن فرهنگ لغتي بود كه كل زبان آلماني را در نظر داشت. بانی این کار را شاید بتوان "آخیم فون آرنیم[2]" و "کلمنس برنتانو[3]"  دانست. "برادران گریم" در سال 1803 میلادی در دانشگاه "ماربورگ" با این دوادیب آلمانی ملاقات کردند و آنها "برادران گریم" را به جمع‌آوری و تدوین و تنظیم این "مجموعه" تشویق کردند.

 

"ويلهلم گريم[4]" (1786-1859) ادیب و دانشمند آلمانی، برادر "یاکوب گریم" ، همكاري هايش با "ياكوب" در زمينة ادبیات و افسانه‌های آلمانی ، و نوشتن داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان معروف خاص و عام است.

 

"لودويگ اميل گريم[5]" (1790-1863) نقاش و گرافيكر. بيشتر به حرفة نقاشي و طراحي پرداخته است.

 

ادبيات آلمان در دوره‌ی كلا سيك و رمانتيك

اين ادوار که تا  سال ١٨٣٠ ميلا دي طول کشیده، در حقيقت دورة رشد و نمو ادبيات آلماني بوده است.  افرادي مانند "كلپ اشتك[6]"  و "ويلا ند[7]"  در اين راستا زحمات زيادي كشيدند . " لسينگ[8]"  را ميتوان به عنوان مخترع درام هاي كلا سيك نام برد كه بعد ها "گوته[9]"  و "شيلر[10]"  آن را پرورش داده و به حد اعلي رساندند . اين 5 تن (كه بايد نام "هردر[11]"  را هم  به آنها اضافه كرد) موضوع كتب خود را از مطالب دوره هاي قديم انتخاب مي كردند و "شكسپير"  هم بر آنها تأثيرات زيادي گذاشته بود .

افكار "هردر" بعد ها در دورة رمانتيك مورد تقليد قرار گرفت. در دورة رمانتيك قصه هاي كودكان و نوجوانان و داستانهاي برادران گريم  رفته رفته طرفداران زيادي پيدا كردند. اين داستانها امروزه هم از طرف كودكان و نوجوانان خوانده مي شوند . برادران گریم در این دوره زندگی می‌کردند.

 

فريدريش شيلر ،شاعر معروف آلماني در بارة ادبيات كودكان مي گويد: ". . . و معني عميق در قصه‌هاي دوران كودكي ما نهفته است، نه در حقايقي كه زندگي به ما مي آموزد.”

 

قصه‌های زير از مجموعه اي انتخاب شده اند ، كه برادران گريم (ياكوب و ويلهلم گريم) جمع آوري و تدوین و تنظيم كرده و يا خود نوشته اند.

 

 

كليد طلا ئي

در فصل زمستان ، موقعي كه برف سنگيني باريده بود ، پسرك جواني بايد از خانه بيرون مي رفت و با سورتمه اش هيزم مي آورد . پسرك موقعي كه هيزم را جمع كرد و بر روي سورتمه اش نهاد ، قبل از اينكه به خانه بر گردد ، خواست آتشي روشن كرده و خودش را گرم كند . او اول برف را كنار زد و همينطور كه محل آتش را درست مي كرد ، يك كليد كوچك طلا ئي پيدا كرد . پسرك فكر كرد ، جائي كه كليد باشد ، بايد قفل هم در همان محل باشد و بدين ترتيب به جستجو ادامه داد تا صندوقچه اي كوچك و فلزي در زير زمين يافت . پسرك فكر كرد ، اگر با اين كليد بتوان در اين صندوقچه را گشود ، بي گمان گنجينة گرانبهائي را مي توان از آن بدست آورد . پسرك به دنبال سوراخ كليد مي گشت ولي هر چه گشت ، از سوراخ كليد اثري نيافت . تا نهايتاً سوراخ بسيار كوچكي را پيدا كرد ، كه به زحمت ديده مي شد . پسرك كليد را در سوراخ كليد كرد .خوشبختانه كليد درست به اندازة سوراخ كليد بود . پسرك كليد را گرداند و حالا بايد منتظر نشست و ديد تا در اين جعبه چيست.

 

چوپان كوچولو

روزي روزگاري چوپان كوچولوئي بود كه به علت حاضرجوابي اش خيلي معروف شده بود . حتي پادشاه هم از حاضرجوابي اين چوپان كوچولو حكايت هائي شنيده بود و دستور داد تا اين چوپان كوچولو را به دربار وي بياورند . پادشاه از چوپان كوچولو پرسيد : من سه سؤال از تو مي پرسم ،

ببينم مي تواني به آنها جواب بدهي؟ اگر جوابهاي تو درست باشند ، تو را مانند بچة خودم نگه خواهم داشت و تو من بعد در اين قصر و در پيش من زندگي خواهي كرد .

چوپان كوچولو پرسيد: اين سه سؤال چه مي باشند؟

پادشاه گفت: سؤال اول اين است كه چند قطره آب در اقيانوسهاي جهان وجود دارند ؟

چوپان كوچولو گفت: عاليجناب ، بگذاريد جلوي تمام رودخانهاي دنيا را سد كنند تا ديگر حتي يك قطره آب هم وارد اقيانوس نشود ، تا من آبي كه در اقيانوسهاي جهان هست ، اندازه گيري نمايم و به شما بگويم كه چند قطره آب در آنها موجود است .

سؤال دوم اين است : چند تا ستاره در آسمان وجود دارد؟

چوپان كوچولو گفت: لطفاً يك ورق كاغذ سفيد و يك مداد به من بدهيد . سپس آنقدر نقطه هاي كوچك روي اين كاغذ رسم كرد كه اصلاً قابل شمارش نبودند و سرم آدم گيج مي رفت ، اگر كسي مي خواست به آنها نگاه كرده و آنها را بشمارد و سپس گفت ، همين مقدار ستاره در آسمان وجود دارد. شما مي توانيد بشماريد .

سؤال سوم اين است : ابديت چند ثانيه طول مي كشد ؟

چوپان كوچولو گفت: در ناحية ما كوهي است به نام دمانت . اين كوه يك ساعت طول و يك ساعت عرض و يك ساعت ارتفاع دارد . هر صد سال يك پرنده به اين كوه مي آيد و با منقارش شروع مي كند به كندن اين كوه . موقعي كه تمام كوه كنده شود ، يك ثانيه از ابديت تمام مي شود .

پادشاه به هوش و ذكاوت اين چوپان آفرين گفت و دستور داد تا او را در قصر پادشاه سكني دهند . و از آن روز به بعد پادشاه اين چوپان كوچولو را مانند فرزند خودش دوست مي داشت.

 

دختر آسيابان

روزي روزگاري آسيابان فقيري بود كه دختر زيبائي داشت . اتفاقاً اين آسيابان روزي پادشاه را ملا قات كرد . آسيابان براي خودشيريني نزد پادشاه ، به او گفت : دختر من مي تواند از كاه طلا بسازد . پادشاه به آسيابان گفت : اين هنر بزرگي است كه بسيار مورد علا قة من است . اگر دخترشما آنطور كه شما مي گوئيد ، هنرمند است و از كاه طلا مي سازد ، او را فردا با خود به قصر من بياوريد ، تا او را بيازمايم . روز بعد دختر آسيابان را نزد پادشاه بردند . پادشاه دخترك را در كاهداني داخل نمود كه پر از كاه بود و يك چرخ ريسندگي و وسايل لا زمه را در اختيار او قرار داده و گفت : شروع كن به كار كردن. اگر امشب تا صبح تمام اين كاه را به طلا تبديل نكني ، تو را مي كشم . بعد هم در كاهدان را بست و رفت و دخترك تنها ماند .

دختر آسيابان كه اينك تنها مانده بود و نگران بود كه چكار بكند . او اصلاً نمي دانست كه چگونه مي توان از كاه طلا درست كرد . دختر آسيابان آنقدر ترسيده بود كه شروع كرد به گريه كردن . در اين هنگام در كاهدان باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : شب به خير دخترخانم، چي شده كه شما اينطور گريه مي كنيد؟

دخترك گفت : آخ چي بگم . به من گفتند كه بايد از كاه طلا درست كني و من نمي دانم كه اين كار چگونه انجام مي گيرد. آدم كوچولو گفت :چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم. دخترك در جواب گفت :گردن بندم را به شما مي دهم .

آدم كوچولو. گردن بند دخترك را گرفت و پشت چرخ ريسندگي نشست و شروع به كار كرد . يك - دو - سه ، يك دسته كاه تبديل به طلا شد .

باز هم دستة دوم را برداشت و يك - دو - سه ، آنها را هم تبديل به طلا كرد . اين كار تا صبح ادامه داشت .

هنگام سپيده دم ، تمام كاه تبديل به طلا شده بود . و لحظاتي بعد پادشاه آمد . از ديدن آن همه طلا خوشحال و متعجب شد . ولي حريص تر هم شد. پادشاه دستور داد تا دختر آسيابان را به كاهدان بزرگتري ببرند ، كه كاه بيشتري در آن وجود داشت و به دخترك گفت : اگر امشب تا صبح اين

كاه را تبديل به طلا نكني ، تو را خواهم كشت.

دختر آسيابان نمي دانست چكار بايد بكند . در اين هنگام در كاهدان براي دومين بار ، باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: اين انگشتر را به شما مي دهم . آدم كوچولو انگشتر را گرفت و تمام كاه را تا صبح فردا تبديل به طلا كرد .

پادشاه از اين كار دختر آسيابان هم خوشحال شد ، ولي هنوز راضي نبود و باز هم حريص تر شد و دستور داد تا دخترك را به كاهدان بزرگتري ببرند . پادشاه به دختر آسيابان گفت : اگر تا فردا صبح اين مقدار كاه را تبديل به طلا كني ، زن من خواهي شد . و پيش خود فكر كرد ، گرچه او فقط دختر يك آسيابان است ، ولي در همة دنيا زني ثروتمند تر از او پيدا نخواهم كرد .

موقعي كه دخترك در كاهدان تنها ماند ، براي سومين بار ،آدم كوچولو وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: من ديگر چيزي ندارم كه به شما بدهم . آدم كوچولو گفت : به من قول بده كه موقعي كه ملكه شدي،

اولين بچه ات را به من بدهي . دختر آسيابان پيش خود فكر كرد : تا آن موقع خدا مي داند چه پيش خواهد آمد ، زيرا كه راه ديگري نداشت .

بعد از اين قول و قرار آدم كوچولو باز هم شروع كرد به درست كردن طلا از كاه . صبح روز بعد كه پادشاه دوباره آمد و طلا ها را ديد ، باز هم خوشحال شد و دختر آسيابان را به زني گرفت و بدين ترتيب دختر آسيابان ملكه شد .

بعد از يك سال ملكه بچه اي به دنيا آورد ، و به آدم كوچولو ديگر فكر نمي كرد . روزي به طور ناگهاني آدم كوچولو در اطاق ملكه ظاهر شد و

گفت : حالا بايد به قولت وفا كني . ملكه از حركت او ترسيد و به آدم كوچولو گفت : تمام ثروت مملكت را به تو مي دهم ، اگر دست از بچة من

برداري. آدم كوچولو گفت : نه ، يك موجود جاندار براي من ارزش بيشتري دارد تا تمام طلا هاي دنيا.

ملكه ناگهان شروع كرد به گريه كردن . آدم كوچولو دلش به حال او سوخت و گفت : سه روز به تو وقت مي دهم. اگر تا آن موقع دانستي كه من كيستم ، مي تواني بچه ات را نگه داري. ملكه تمام اسم هائي را كه تا كنون شنيده بود، از نظرش گذراند تا بداند كه اسم اين آدم كوچولو چيست .

مأموراني را به سراسر مملكت فرستاد، تا اسامي مردم را نوشته و براي او بياورند .

روز سوم ، آدم كوچولو دوباره ظاهر شد . ملكه شروع كرد به گفتن اسامي : كاسپر ، مل شيور ، بالت هازار و اسامي ديگر را به ترتيب ذكر كرد .

ولي آدم كوچولو هر بار بعد از شنيدن اسمي مي گفت : نه ، اين اسم من نيست . روز بعد ملكه دستور داد تا اسامي نادر و عجيب و غريبي كه در آنجا رواج داشتند ، همه را يادداشت كرده و به ملكه بدهند، تا او بتواند اين اسامي را به آدم كوچولو بگويد ، شايد اسم او در ميان اين اسامي باشد .

اسم هائي مانند: "ريپن بيست"  ، "هاملز واده"  يا "شنور بين"

آدم كوچولو ولي هميشه جواب مي داد ، نه ، اسم من اين نيست . اسم من اين نيست . روز سوم ، يكي از مأموران ملكه نزد او آمده و گفت : اسم جديدي نيافتم ، ولي وقتي كه از دامنة كوه بلندي مي گذشتم ، جائي كه روباه و خرگوش به وفور يافت مي شود ، در آنجا خانة كوچكي را ديدم و در جلوي خانه آتش كوچكي روشن بود . آنجا آدم كوچولوي مضحكي را ديدم كه دور آتش مي چرخيد و مرتب اين آواز را مي خواند :" امروز نان مي پزم ، فردا آبجو درست مي كنم، پس فردا بچة ملكه را مي آورم . آه ، چه خوب كه هيچ كس نمي داند كه اسم واقعي من رومپل  مي باشد"

شما مي توانيد فكرش را بكنيد كه ملكه از اين رخداد چقدر خوشحال شد . وقتي كه آدم كوچولو براي بار بار سوم به نزد ملكه آمد و پرسيد : خوب ، شما توانستيد اسم واقعي مرا كشف كنيد . ملكه اول چند اسم را به زبان آورد و آدم كوچولو گفت : نه ، اين اسم من نيست . تا اينكه ملكه گفت :شما رومپل نيستيد؟

آدم كوچولو ناگهان فرياد زد : شيطان اين اسم را به شما گفت . شيطان اين اسم را به شما گفت . آدم كوچولو چنان خشمگين شده بود كه از شدت خشم با پاي راستش چنان بر روي زمين كوبيد ، كه تا ناف در زمين فرو رفت . او آنقدر خشمگين شده بود كه با دو دستش پاي چپش را گرفته و از وسط خودش را دو شقه كرد .

 

دختير يتيم

يكي بود ، يكي نبود . دختر كوچكي بود كه پدر و مادرش را از دست داده بود . اين دخترك چنان فقير بود كه محلي براي سكونت نداشت ، جاي خواب نداشت . هيچ چيز برايش باقي نمانده بود ، به جز لباسي كه بر تن داشت و تكه ناني كه آدم خيري به او داده بود . ولي اين دختر انسان خوب و باوجداني بود . براي اينكه ديگر كس و كاري نداشت، روزي همينطور به اميد خدا از خانه بيرون رفت ، به طرف كشتزار ها . در بين راه به مرد فقيري برخورد كه از شدت گرسنگي ، فرياد مي زد : آه ، به من فقير گرسنه كمك كنيد . دخترك تكه ناني كه از مرد خير گرفته بود ، به پير مرد داد و گفت : بخور ، نوش جان . و باز به راهش ادامه داد .

چند قدمي كه رفت ، پسر كوچكي را ديد كه با صداي لرزاني مي گفت : سر من از شدت سرما به درد آمده است . چيزي به من بده كه سرم را با آن بپوشانم. دخترك ، كلا هش را به او داد و باز به راهش ادامه داد .

هنوز چند قدمي نرفته بود كه باز هم طفل گرياني را ديد كه برهنه بود و از شدت سرما به خود مي لرزيد . دخترك زيرپيراهنش را به او داد و باز هم به راهش ادامه داد . بعد از مدتي دخترك ديگري راه را بر او سد كرده و از او خواست تا دامنش را به او بدهد . دخترك فقير دامنش را هم به اين يكي داد و باز به راهش ادامه داد . بعد از مدتي راه رفتن به جنگلي رسيد . هوا تاريك شده بود . اينجا هم طفل گرياني را ديد كه برهنه بود و از او خواست كه پيراهنش را به او بدهد . دختر پيش خود فكر كرد : هوا تاريك است و كسي تو را نخواهد ديد . و بدين ترتيب پيراهنش را هم به اين دخترك داد . دختر فقير لخت و برهنه در ميان جنگل ايستاده بود . ناگهان ستارگان آسمان شروع به باريدن كردند . وقتي كه ستارگان به نزديك دختر مي رسيدند ، تبديل به سكه هاي پول مي شدند . پيراهني كه دخترك به طفل گريان داده بود ، ناگهان تبديل به پيراهني نو گرديد كه از بهترين جنس بافته شده بود . او ديگر لخت نبود و مقدار زيادي سكه در اختيار داشت . دخترك سكه ها را در دامن پيراهنش جمع كرد و ناگهان به انساني ثروتمند تبديل شد .

 

دكتر دانا

يكي بود ، يكي نبود. در زمانهاي قديم كشاورز فقيري بود به اسم خرچنگ. اين كشاورز فقير روزي دو تا گاوميش خود را با هيزم بار كرده و به شهر رفت و اين هيزم را به يك نفر دكتر فروخت . موقعي كه دكتر پول هيزم ها را به كشاورز داد ، وقت ناها بود و دكتر شروع كرد به خوردن غذا.

كشاورز در همة اين مدت دكتر را تماشا مي كرد . دكتر با دقت و حوصلة زيادي غذا مي خورد . كشاورز هم دلش مي خواست كه دكتر باشد .كشاورز مدتي نزدي دكتر نشست و بالا خره به خود جرأت داده و از او پرسيد: آيا من هم مي توانم دكتر شوم؟ دكتر در جوابش گفت : بله ، شما هم مي توانيد .

چكار بايد بكنم تا دكتر شوم ؟

دكتر جواب داد: اول بايد يك كتاب طب تهيه كني، كتابي مثل اينكه من دارم . دوم اينكه بايد گاري و گاوميش هايت را بفروشي و مقداري پول تهيه كني ، تا بتواني براي خود لباس و پوشاك مناسب تهيه كني و هر آنچه يك پزشك نياز دارد . سوم اينكه به يك تابلو نياز داري ، تابلوئي كه روي آن نوشته شده باشد : من دكتر دانا هستم و سپس اين تابلو را بر سر در خانه ات آويزان كن . كشاورز همة اين كار ها را انجام داد . بعد از اينكه كشاورز مدت كوتاهي در ده به شغل طبابت پرداخت . از قضا در شهر از يكي از ثروتمندان مقداري پول به سرقت رفت . اهالي به مرد ثروتمند گفتند كه در فلا ن ده دكتري زندگي مي كند به نام دكتر دانا . او بايد بداند كه چه كسي پول شما را به سرقت برده است. مرد ثروتمند هم به خدمه اش دستور داد تا اسبهاي او را زين كرده و به ده نزد دكتر رفت . در آنجا از دكتر پرسيد: آيا شما دكتر دانا هستيد؟ كشاورز جواب داد: بله من دكتر دانا هستم .مرد ثروتمند به او گفت : شما بايد همراه من بيائيد و پول به سرقت رفتة مرا پيدا كنيد .

كشاورز جواب داد: با كمال ميل . ولي گرت ، زن من هم بايد همراه من بيايد. مرد ثروتمند ، مخالفتي نكرده و همگي به اتفاق به شهر آمدند، به خانة مرد ثروتمند .در خانة مرد ثروتمند ، ميز غذا را چيده بودند و وقت نهار بود .

دكتر گفت : پس زن من چي ؟ او هم بايد غذا بخورد.

مرد ثزوتمند گفت: باشد ، من مخالفتي ندارم.

هنگامي كه اولين پيشخدمت ، اولين بشقاب غدا را آورد ، كشاورز با آرنجش به پهلوي زنش زد و گفت:  گرت ، اين اولين بود . و منظورش ازاولين اين بود كه اين اولين بشقاب غذاست . ولي پيشخدمت كه اين جمله را شنيد ، پيش خود فكر كرد كه دكتر گفته است ، اين اولين است و منظورش اين است كه اين مرد اولين دزد مي باشد، چون پيشخدمت واقعاً دزد اصلي بود . و چون پيشخدمت به نزد دوستانش رفت ، به آنها گفت كه دكتر دانا از همه چيز آگاه است و حاشا بي فايده است . و اضافه كرد كه دكتر در حضور خود وي گفته است : من اولين بودم . پيشخدمت دوم از رفتن به حضور ارباب و ميهمانانش خود داري كرد و نمي خواست بشقاب دوم را ببرد . ولي او چاره اي نداشت و بايستي كه مي رفت و بشقاب غذا را مي برد . هنگامي كه پيشخدمت دوم ، دومين بشقاب غذا را به درون سالن برد، دكتر باز هم با آرنج به پهلوي زنش زد و گفت : گرت ، اين دومين است . پيشخدمت از اين گفتار دكتر به وحشت افتاد و به سرعت آنجا را ترك كرد . پيشخدمت سوم نيز به همين ترتيب آمد و دكتر به زنش گفت : گرت ، اين سومين است . موقعي كه پيشخدمت چهارم آمد ، ظرف سربسته اي را در دست داشت و ميزبان از دكتر پرسيد ، كه در اين ظرف چيست؟ دكتر كه نمي دانست در درون اين ظرف چيست ، و مستأصل مانده بود كه چه بگويد ، از روي نا علا جي گفت : آخ ، من خرچنگي بيش نيستم . از قضا در درون ظرف خرچنگ بود . و ميزبان چون اين شنيد ، گفت: آري ، اينك مي دانم ، كه شما دكتر دانائي هستي و ميداني كه چه كسي پولهاي مرا به سرقت برده است . پيشخدمت در اين ميان با ايما و اشاره به دكتر حالي كرد كه چند دقيقه با وي به اطاقي ديگر آيد . وقتي كه دكتر با اطاق ديگر آمد ، پيشخدمتان همه حاضر شدند و اعتراف كردند كه پول را آنها ربوده اند . آنها حاضرند كه همة پول را پس

بدهند و مبلغي هم به خود دكتر بدهند ، اگر او آنها را از اين مخمصه نجات دهد . در غير اين صورت ارباب آنها را خواهد كشت . پيشخدمتها محل اختفاي پول را هم به دكتر نشان دادند و سپس دكتر به نزد ميزبان برگشت و گفت : جناب ، من حالا بايد در كتابم جستجو كنم و محل اختفاي پول را به شما بگويم . پيشخدمت پنجم ، خود را در شومينه مخفي كرده بود تا بشنود كه دكتر به ارباب چه مي گويد . دكتر در نزد ميزبان نشسته بود و كتابش را ورق مي زد و در جستجوي خروسك روي كتابش بود و چون آن را نمي يافت ، گفت: تو كه اين تو هستي ، پس بيا بيرون. منظورش به خروسك بود ، نه به پيشخدمت و پيشخدمت كه فكر مي كرد ، دكتر او را مخاطب قرار داده ، از درون شومينه بيرون آمده و فرياد زد: اين مرد همه چيز را مي داند . دكتر حالا به ميزبانش ، جناب ارباب محل اختفاي پول را نشان داد ، ولي نگفت كه چه كسي پول را ربوده است و از هر دو طرف مقدار زيادي پول دريافت كرد و بدين ترتيب آدم معروفي شد.

 

 

دوازده شكارچي

يكي بود ، يكي نبود . شاهزاده اي بود كه نامزدي داشت و اين شاهزاده به نامزدش بسيار علا قه داشت . روزي شاهزاده با نامزدش نشسته بودند كه خبر آمد : شاه در بستر مرگ افتاده و شاهزاده بايد هر چه زودتر به بالين پدرش برود . شاهزاده به نامزدش گفت ، من بايد بروم، ولي قبل از رفتنم ، يك انگشتر به تو هديه مي دهم . وقتي كه من شاه شدم، بر مي گردم و تو را با خودم مي برم . و سوار بر اسبش شد و رفت . وقتي كه شاهزاده به بستر پدر بيمارش نزديك شد ، شاه در حال مرگ بود . شاه به شاهزاده گفت : پسر عزيزم ، من خيلي دلم خواست كه قبل از مردنم تو را يك بار ديگر ببينم. تو بايد به من قول بدهي كه طبق نظر من ازدواج كني . و اسم دختر پادشاهي را برد كه شاهزاده بايد با او ازدواج مي كرد.

شاهزاده چنان ناراحت و نگران بود كه ديگر به نامزدش فكر نكرد ، فقط گفت: بله پدر حتماً ، هر چه شما بفرمائيد. شاه بعد از اداي اين جملا ت چشمانش را بست و درگذشت .

بعد از اينكه شاه مرد و عزاداري به پايان رسيد ، شاهزاده بايد به قولش عمل مي كرد و دختر پادشاه ديگري را به زني مي گرفت . اين ماجرا به گوش نامزد اولش رسيد و او از شنيدن چنين خبري و بي وفائي شاهزاده بسيار نگران و ناراحت شد. پدر دختر چون او را ناراحت ديد از او پرسيد كه چه شده است و او چرا ناراحت است . هر آرزوئي داري بگو تا من آن را برايت برآورده كنم. دختر كمي فكر كرد و گفت : پدر جان ، من به يازده دختر احتياج دارم كه از لحاظ قيافه و وزن و قد ، كاملاً شبيه به من باشند . پدر به دخترش گفت : اگر اين كار امكان پذير باشد ، حتماً آرزوي تو برآورده خواهد شد . پدر دختر در تمام مملكت مأموراني را گسيل داشت تا دنبال دختراني بگردند كه شبيه دختر خودش باشند . وقتي كه يازده دختر همشكل و هم وزن پيدا شدند ، همگي را به نزد دخترك آوردند و او دستور داد تا دوازده دست لباس مخصوص شكارچيان كه همه يك اندازه و يك شكل بودند ، براي آنها بدوزند . يازده دست از لباس را به دختر ها داد و دوازدهمي را خودش پوشيد . آنها همگي سوار بر اسبهايشان شدند و به بارگاه شاه جوان كه همان نامزد قبلي خودش بود ، رفتند . وقتي كه آنها به نزد شاه رسيدند ، دختر از شاه پرسيد كه آيا او به شكارچي نياز دارد و آيا او مي خواهد دوازده شكارچي ماهر داشته باشد . شاه جوان نامزد قبلي خود را نشناخت . ولي از آنجائي كه همة آنها شكارچي هاي خوشگلي بودند ، شاه همة آنها را به استخدام خود در آورد و بدين ترتيب آنها دوازده شكارچي شاه شدند .

شاه جوان شيري داشت كه حيوان عجيب و غريبي بود و به همة اسرار آگاه بود . شبي شير به شاه جوان گفت : تو فكر مي كني كه دوازده شكارچي ماهر داري؟ شاه جواب داد: بله، من چنين فكر مي كنم . شير جواب داد: تو در اشتباه هستي. آنها دوازده دختر مي باشند ، نه دوازده شكارچي. شاه گفت: اين اصلاً حقيقت ندارد . تو چگونه مي تواني اين حرفت را ثابت كني. شير جواب داد : بگذار در جلوي اطاقت مقداري نخود بپاشند . به زودي همه چيز روشن خواهد شد . اگر آنها مرد باشند ، بايد داراي قدم هاي محكمي باشند . اگر روي نخود ها راه بروند . زنها ولي پاشنه هايشان را روي زمين مي كشند و بدين ترتيب نخود ها را به اينطرف و آنطرف مي رانند . شاه جوان از اين حرف شير خوشحال شد و دستور داد تا در جلوي اطاقش نخود بپاشند .

در ميان خدمة شاه ، پيشخدمتي بود كه با دختران شكارچي ميانة خوبي داشت . او چون شنيد كه شاه مي خواهد دختران را بيازمايد ، نزد آنها رفته و تمام ماجرا را به آنها گفت و اضافه كرد : شير مي خواهد به شاه ثابت كند كه شما دختر هستيد . دختر از پيشخدمت تشكر كرد و به همقطارانش گفت : هنگام راه رفتن به پاهايتان فشار بياوريد و مانند مردان راه برويد . صبح روز بعد ، هنگامي كه شاه دوازده شكارچي را به حضور پذيرفت و آنها وارد اطاق شاه شدند ، چنان با صلا بت و محكم راه رفتند كه هيچ نخودي از جاي خود تكان نخورد . بعد از اينكه دوازده شكارچي از حضور شاه مرخص شدند ، شاه به شير گفت : تو به من دروغ گفتي ، آنها مردند و مانند مردان راه مي روند . شير گفت : آنها مطلع شده بودند كه شما مي خواهيد آنها را بيازمائيد و به همين علت هم به خود فشار آوردند تا مانند مردان راه بروند .

شير گفت : اجازه دهيد كه دوازده چرخ ريسندگي بياورند و آنها را با چرخ ريسندگي آزمايش كنيد . آنها حتماً از ديدن اين چرخ ها خوشحال خواهند شد. شما هيچ مردي را نمي يابيد كه از ديدن چرخ ريسندگي خوشحال گردد . شاه باز هم حرف شير را گوش كرده و دستور داد تا دوازده چرخ ريسندگي بياورند . اين بار هم پيشخدمت نزد شكارچي ها رفت و ماجرا را تعريف كرد . دختر هم يازده نفر بقيه را دور خود جمع كرد و گفت : موقعي كه ما به حضور شاه مي رسيم ، مبادا كه از ديدن چرخ هاي ريسندگي شادي كنيد . اصلاً اعتنائي به دور و بر خودتان نكنيد . صبح روز بعد باز هم شاه دستور داد تا شكارچي ها را به حضورش بياورند . باز هم دختران به حضور شاه رفتند و به چرخ هاي ريسندگي اصلاً اعتنائي نكردند . شاه به شير گفت : باز هم تو مرا فريب دادي . آنها مردند و ديدي كه به چرخ هاي ريسندگي اصلاً نگاه هم نكردند . . شير گفت : آنها مطلع شده بودند كه شما مي خواهيد آنها را بيازمائيد و به همين علت هم به خود فشار آوردند تا مانند مردان رفتار كنند . شاه ولي ديگر نمي خواست به حرف شير گوش كند . دختران شكارچي مرتب شاه را در شكار همراهي مي كردند و شاه هم رفته رفته به حضور آنها عادت كرده بود. روزي كه شاه با شكارچي هاي خود به شكار رفته بود ، خبر آمد كه نامزد جديد شاه در راه مي باشد و عنقريب به اينجا خواهد رسيد . دخترشكارچي كه نامزد اول شاه بود ، از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شد و بيهوش نقش زمين گشت . شاه كه از ديدن اين صحنه ناراحت شده بود به طرف دختر شكار چي دويد تا به او كمك كند و موقعي كه به نزد دخترك شكارچي آمد ، اول دستكش هاي دخترك را از دستش در آورد و ناگهان چشمش به انگشتري افتاد كه به نامزدش هديه داده بود . و وقتي كه دقيق تر به صورت او نگاه كرد ، او را شناخت . شاه از ديدن اين صحنه چنان تحت تأثير قرار گرفت كه بي اختيار دخترك را بوسيد . موقعي كه دخترك چشمانش را باز كرد ، شاه گفت : ما به هم تعلق داريم ، و هيچ انساني در روي زمين نمي تواند ما را از هم جدا كند . شاه مأموري نزد نامزد دومش فرستاد تا به او بگويد كه به سرزمين خود برگردد و پيامي براي او فرستاد كه : كسي كه كليد قديمي خود را باز يابد ، به كليد جديد نيازي ندارد . بعد هم شاه جوان و نامزد اولش با هم عروسي كردند وشير هم مورد عفو ملوكانه قرار گرفت ، زيرا كه هميشه حقيقت را گفته بود .

 

 

عروسي چوپان جوان

در روزگاران قديم ، چوپان جواني بود كه خيلي دلش مي خواست ازدواج كند . او سه خواهر را مي شناخت كه هر سه خوشگل و زيبا بودند . آنقدر زيبا كه چوپان نمي توانست يكي از آنها را انتخاب كند . انتخاب برايش مشكل شده بود. چوپان از مادرش درخواست كمك كرد . مادر چوپان به او گفت: هر سه ي آنها را به خانه دعوت كن و مقداري پنير جلوي آنها بگذار و خوب نگاه كن و مراقب باش كه آنها پنير را چگونه مي بُرند . چوپان جوان نيز همين كار را كرد و آنها را به خانه دعوت كرد.

يكي از خواهران ، پنير را با پوسته اش قورت داد . خواهر دوم ، پوسته را از پنير جدا كرد ، ولي مقدار زيادي پنير هنوز در پوستة آن وجود داشت و او آن پوسته را دور انداخت . خواهر سوم ، پنير را آنطور كه بايد و شايد از پوسته جدا كرد و خورد . چوپان همة ماجرا را براي مادرش تعريف

كرد . مادرش گفت : خواهر سوم را انتخاب كن . چوپان نيز خواهر سوم را به زني گرفت و ساليان سال به خوبي و خوشي با او زندگي كرد.

 

 

كفاش فقير

يكي بود ، يكي نبود ، كفاش فقيري بود كه بي گناه و تقصير چنان فقير شده بود كه هيچ چيز نداشت ، به جز مقداري چرم ، آنقدر كم كه كفاف يك جفت كفش را مي داد . كفاش فقير هنگام غروب چرم را بريد تا صبح فردا از آن يك جفت كفش درست كند . از آنجائي كه اين كفاش انسان با وجداني بود ، با خيال راحت به بستر رفته ، دعاي شبش را خواند و خوابيد . صبح روز بعد، بعد از اينكه دعاي صبح را خوانده و آمادة كار شد ، ناگهان ديد كه چرمي كه شب گذشته بريده بود تا از آن يك جفت كفش درست كند ، اكنون حاضر و آماده و به صورت كفشي بسيار زيبا روي ميز قرار دارد . كفاش فقير از اين ماجرا به حيرت آمد و نمي دانست كه چكار بايد بكند .كفاش كفش را برداشت و آن را از همه طرف با دقت بررسي كرد . كفش با دقت و حوصلة زيادي دوخته شده بود ، مانند آنكه يك كفاش خبره و با سابقه آن را دوخته باشد . ناگهان خريداري پيدا شد و كفش را به قيمت خوبي خريد. كفاش از اين پول توانست چرم براي دو جفت كفش بخرد.. كفاش دوباره چرم ها را بريد و آنها را آماده كرد تا صبح فردا به دوختن آنها بپردازد . ولي صبح روز بعد وقتي كه كفاش از خواب برخاست ، دوباره مانند روز قبل ، ناگهان كفش ها را دوخته و حاضر و آماده بر روي ميز ديد . خريدار هم براي اين كفش ها زود پيدا شد و اين خريداران آنقدر پول به كفاش دادند كه او توانست با اين پول ها ، چرم براي چهار جفت كفش خريداري كند . صبح روز بعد دوباره كفش ها دوخته و آماده روي ميز بودند و اين وضع همچنان ادامه داشت. چرمي كه او شب قبل آماده مي كرد تا صبح روز بعد بدوزد، شبانه خودبخود دوخته مي شد و او از اين طريق زندگي راحت و آرامي داشت و رفته رفته به مردي غني و ثروتمند تبديل شد .

بالا خره شبي قبل از كريسمس ، كفاش به زنش گفت ، امشب را بايد بيدار بمانيم و مراقب باشيم تا ببينيم كه اين كفش ها شبانه چگونه دوخته ميشوند؟

زن كفاش با اين پيشنهاد موافق بود و چراغي روشن كرد و آنها در يك كمد لباس پنهان شدند تا ببينند كه امشب چه اتفاقي مي افتد . نيمه هاي شب ، دو انسان كوچولو و لخت و برهنه به سراغ كارگاه كفاش آمدند و چرم ها را برداشته و شروع به دوختن كفش ها كردند . آنها چنان سريع و با دقت كار مي كردند كه كفاش را به تعجب واداشتند . آن دو مرد كوچولو تمام كفش ها را دوختند و سپس ناپديد شدند .صبح روز بعد زن كفاش به شوهرش گفت : اين انسانهاي كوچولو ما را به ثروت رساندند ولي خودشان لخت و برهنه هستند . من مي خواهم كه براي آنها كت و شلوار و دامن و پيراهن بدوزم و براي هر كدام يك جفت جواب ببافم . و تو هم بايد براي هر كدام يك جفت كفش بدوزي. كفاش هم در جواب گفت : من با اين پيشنهاد موافقم . شب قبل از خوابيدن ، كفاش به جاي اينكه چرم هاي بريده شده را بر روي ميز بگذارد ، هدايائي را كه او و زنش براي آدم كوچولوها تهيه كرده بودند ، روي ميز قرار دادند و خود را پنهان كردند تا ببينند كه چه اتفاقي مي افتد . دوباره نيمه هاي شب آدم كوچولوها از مخفيگاه خود بيرون آمدند تا كفش ها را بدوزند ، ولي از چرم اثري نديدند و به جاي چرم ، آن هداياي نفيس را يافتند . آنها اول كمي تعجب كردند ولي بالا خره از اين كار خوشحال شدند ، و به سرعت لباسها را پوشيدند و شروع كردند به آواز خواندن: مگر ما تميز و شيك نيستيم؟ پس لا زم نيست ديگر كفاش باشيم

و به خواندن و رقصيدن ادامه دادند و از در خارج شدند و ديگر كسي آنها را نديد . وضع مالي كفاش ولي چنان خوب شده بود كه ديگر احتياجي به كفش دوختن نداشت و به هر كاري كه دست زد ، موفق شد .

 



[1] Jakob Ludwig Carl Grimm

[2] Achim von Arnim

[3] Clemens Brentano

[4] Wilhelm Karl Grimm

[5] Ludwig Emil Grimm

[6] Klopstock

[7] Wieland

[8] Lessing

[9] Goethe

[10] Schiller

[11] Herder

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
تگ ها :