در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نظری به تاریخ آلمان- ۲

آگاهي و شعور نژادپرستي

اعتقاد به برتري نژادي

تفكرات هيتلر روي اين محور مي چرخيد كه نژادهاي انساني ارزش يكساني ندارند. اين پندار، كه نژاد سفيد بر نژاد هاي ديگر برتري دارد و نژاد آريائي گل سر سبد و سردستة آنهاست، مطلبي است كه براي اولين بار از طرف "يوزف آرتور گراف گوبينيو[1]" عنوان شد . وي در كتابي كه در سال

١٨٨٥ چاپ و منتشر کرد[2]،  چنين نوشته بود :" سرنوشت نژاد آريا يعني سرنوشت سران و اعيان و اشراف آن به عنوان رهبران انسانيت". اين آقا از بررسي تاريخي فقط همين را آموخته بود كه طبقة

اعيان و اشراف به عنوان رهبران جامعه و انسانيت، به علت ادغام نژادها، در طول تاريخ به تباهي كشانده شده است . وی شخص بسیار بدبيني بود. به قول خودش، هميشه در فكر راه نجات بود، تا اين اشرافيت را از تباهي نجات دهد. شخص ديگري كه در ساختار اين نظام و تبيين جهان بيني آن ، نقش داشت، "هوستون استوارت چمبرلين[3] " است . ايشان كتابي دارند با نام "مباني قرن نوزدهم[4] " كه در سال ١٨٩٩ انتشار يافته است و تا كنون در تيراژهاي زيادي در آلمان انتشار يافته است . "چمبرلين" معتقد بود كه ژرمن ها آريائي هاي اصيل و هستة مركزي اين نژاد هستند و فرهنگ و تمدن فقط به وسيلة ژرمن ها بوجود آمده است . افكار و عقايد كليمي ستيزي كه در كتاب "گوبينيو" پنهان نگاه داشته شده بودند، در كتاب "چمبرلين" به صورت بارزتري ظهور كرده و با عقايد و افكار ضد مسيحي در هم آميخته شدند و مباني فكري وي را تشكيل دادند.

واژة آريا از علم زبان شناسي به عاريت گرفته شد . در زبان شناسي از اين واژه براي رده بندي گروهي از زبانها استفاده مي شده است. با وجود اعتراض زبان شناسان، اين واژه را وارد مكتب نژاد پرستي كردند و از آن به عنوان علا مت و نشانه براي رده بندي نژادي و زيست شناختي سوء استفاده

كردند. علماي علم زبان شناسي معتقد بودند كه علم زبان شناسي با علم نژاد شناسي در موضوع با هم اختلا ف دارند و واژگان و اصطلا حات اين يك را نمي توان براي ديگري بكار برد.

از اين پندار كه : نژاد برتري وجود دارد كه همانا نژاد آرياست. از فورمول آريائي يعني ژرمن و ژرمن يعني آلماني معادله اي خلق كردند كه پايه و اساس و ادعاي رهبريت براي قوم آلمانها را به سركردگي هيتلر بوجود آورند. هيتلر عقيده داشت كه ژن نژاد آريا فقط در قوم ژرمن، پاك و منزه باقي مانده و اين امكان فقط براي آلمانها وجود دارد تا از ادغام نژادهاي مختلف جلوگيري كند. واژة نژاد نزد هيلتر مفهومي كاملاً ذهني داشت. او بر اين عقيده بود كه نژادي پاك و منزه ،بدون اينكه با نژاد هاي ديگر ادغام شده باشد ، به نام نژاد آريا وجود داشته  و دارد كه كلية صفات و خصوصيات نيك بشري را دارا است. هيتلر مي دانست كه قوم آلمانها از لحاظ نژادي، واحدي يكدست و يكپارچه نيست. به همين دليل هم آيندة اين قوم را به آگاهي و شعور نژادي و قومي گره زد. براي هيتلر ارزش نژادي هر قوم همچنان در معرض خطر خواهد بود و تا اين قوم دانسته و آگاهانه به ريشه هاي قومي خود بازنگردد و اين ريشه ها را حفاظت و نگهداري نكند اين خطرات همچنان وجود خواهد داشت . فقط كسي مي تواند ادعا كند كه داراي ارزش نژادي است كه ارزش نژادش را بداند. نژاد آريا براي هيتلر از ديدگاه ديگري نيز ارزشمند بود. وي معتقد بود كه نژاد آريا داراي صفات و خصوصيات نيك بشري است كه اين صفات و خصوصيات از نسلي به نسل ديگر انتقال داده مي شود چون موروثي هستند و تمامي اين خصوصيات در نزد آلمانها يك جا در دسترس مي باشد، پس بايد برتري آنها را تضمين كرد.

تصورات هيتلر از تاريخ بشر، يك جنگ و نبرد دائمي بين نژاد هاي عالي و نژاد هاي پست است. او در مورد انسان معتقد به "انتخاب طبيعي " یا انتخاب اصلح است. در اين انتخاب، طبيعتاً آن كه ضعيف‌تر است محكوم به فناست . نژاد يا نژاد هاي پست (منظور وي از نژاد پست ، نژادي است كه با ساير نژادها در هم آميخته شده باشد و آريائي نباشد) سرنوشتي جز بردگي براي نژاد هاي عالي ندارند. آقائي و رهبري مختص نژاد برتر، یعنی نژاد  "آريا " ست . اصل نبرد دائمي كه از فلسفة داروين سرقت شده و در نازيسم استفاده مي گرديد، پاكسازي و نظافت نژادي، يعني تميز نگه داشتن خون از لحاظ نژادي. (مخالفت با ادغام نژاد ها) ، اعتقاد به رهبري شخصيت هاي اصيل آريائي، از اصول آموزش و پرورشي در رايش سوم بودند. ترويج و گسترش قهرماني و پهلوانی يا صفات و خصويات وابسته به آن ، مي بايستي كه مردم را در موقعيتي قرار دهد تا از اين نبرد دائمي نژاد ها به علت ارزش خوني سربلند بيرون آيند. شخصيتي كه شعور و آگاهي نژادي داشته باشد ، و به طبع آن خلاقيت از خود نشان دهد ، به عنوان سمبل رهبريت طلقي مي گردد ، یعنی شخص هیتلر.

 

عملكرد سياسي یهودی ستيزي

يكي از علا ئم و نشانه هاي نظام هاي توتاليتر (تماميت خواه) اين است كه براي دوام حكومت خود به يك قطب مخالف نياز دارند تا از ديدگاه تاكتيكي حواس مردم را متوجه اين قطب مخالف نمايند. طبق قواعد و اصول نبرد دائمي نژاد ها ، يهوديت براي هيتلر اين قطب مخالف را تشكيل مي داد. زيرا

كه براي هيتلر يهوديت به معناي دشمن جهان بود . دشمني كه آقائي و سروري و رهبري نژاد آريائي را تهديد مي كرد. پس دو قطب تشكيل شده عبارت بودند از نژاد آريائي بر عليه نژاد سامي. در روبروئي اين دو قطب يا درمقابلة اين دو قطب، كاراكتر شبه علمي و شبه فلسفة نژادي كاملاً مشهود

است . با بكار گرفتن واژة (سامي) ، همان روش سابق و بدلي كه در زبان شناسي بكار گرفته شد ، اينجا هم اعمال گرديد . ولي به محض اينكه اين واژگان با واقعيت برخورد كردند ، ثابت شد كه از لحاظ علمي پايه و اساسي ندارند . بنابراين نژاد آريا را تبديل به مظهر نيكي و پاكي و خوبي كردند و نژاد سامي را مهر تاريكي و پليدي زدند . نازي ها از تمام امكانات موجود خود براي هتك حرمت و شكستن كمر اين قوم استفاده كردند . تصوير زشتي كه از ساميان عرضه مي شد ، با تمام قوا دنبال مي‌شد . مثلاً با بي شرمي رواياتي از مراسم قرباني کردن كليميان انتشار مي دادند، که با واقعیت مغایرت داشت. اين سياست نفرت نژادي به مسئلة (توطئة ثابت نشدة يهود) بر مي گردد. از آنجائي كه نازي ها تمام تصورات خود را بر مبناي تبعيض نژادي داير و استوار كرده بودند، از همين زاويه هم روابط سياسي قرن بيستم را بررسي مي كردند. طبق اظهارات نازي ها ، نظام سرمايه داري و نظام كمونيسم هر دو از اختراعات و ابداعات يهودي ها هستند . اختراعاتي كه تهديدي جدي براي نژاد آريائي به حساب مي آمدند. برنامة "توطئة جهاني يهود" به نظر نازي ها در "پروتكل دانایان  يهودً" به ثبت رسيده بود. اين پروتكل ها به كرات مورد بررسي و بازبيني قرار گرفته اند و بدل بودن آنها به اثبات رسيده است . گذشته از آن ، همين پروتكل ها در تبليغات ضد سامي نقش اساسي داشتند . ضديت با نژاد سامي در تفكرات نازي ها ، نوش داروئي بود كه رهبري رايش تمام مشكلا ت ونارسائي هاي مملكت را مي خواست به گردن آن بيندازد و موانع را از پيش پاي خودش بردارد. موجوديت يك گروه بين المللي كه مدعي حكومت جهاني است، ولي وجود خارجي نداشت، به بهترين وجهي براي اهداف تبليغاتي و توجيه نارسائي ها و كمبود هاي مردم چاره ساز بود . تمام نمودهايي كه از حيطة چهارچوب ملي فراتر روند ، خواه موجوديت داشته باشند، خواه نداشته باشند، خطري براي تمام رژيم هاي تماميت خواه (توتاليتر) به حساب مي آيند . يهود ، فراماسونري ، كاتوليك ها ، و ... سازمانهائي بودند كه نازي ها نه تنها تحسين مي كردند، بلكه از شيوة كار آنها تقليد نيز مي كردند. از طرف ديگر به مقابله با آنها مي پرداختند. نازي ها به وسيلة شكايت هاي پي درپي كه از اين سازمانها مي كردند، سعي داشتند تا بدينوسيله خًطرات اين گروه هاي قويً را به مردم ثابت كند. بي جهت نبود كه هيتلر اين پيشنهاد را مطرح كرد: ظرفيت مردم براي جذب وقايع خيلي محدود است. فهم آنها هم ناقص است. ولي قوة فراموشي مردم قوي است. بدين علت يك تبليغات وسيع و كار ساز بايد محتواي اندكي داشته باشد و اين نكات بايد شعارگونه آنقدر تكرار شوند تا آخرين نفر هم به آنچه منظور ماست ، واقف گردد.

ضديت نژادي با يهوديان، آنطور كه نازي ها عمل كردند، به اين علت بين مردم رواج پيدا كرد كه ريشه هاي اين ضديت از قبل موجود بودند، يعني از دوران جنگ جهاني اول. در جنگ جهاني اول يهوديان هم به نسبت اقشار غير يهودي تلفات جاني و مالي دادند. اين نوع از يهودي ستيزي فقط در

چهارچوب اجتماعي مؤثر بود و از افراطي گري نازي ها فرسنگ ها فاصله داشت. ولي موقعي كه عوامل قومي و ناسيوناليستي در آن رخنه كردند و در آن تأثير گذاشتند به يك نوع يهودي ستيزي خشن تبديل شد كه در محافل و مجامع عمومي هم عمل مي شدند. براي هيتلر شرايط نه فقط از لحاظ

تئوريك مهيا بود، بلكه يك ترمينولوژي افراطي هم در بين فناتيك هاي نژاد پرست در حال رشد و توسعه بود. كتبي از قبيل "مسئله يهود يك مسئلة نژادي ، آداب و رسومي و فرهنگي است " به قلم "اويگن دورينگ[5]" كه در سال ١٨٨١ منتشر شد ، حاوي الفباي افراطي گري و ضد سامي بود، كه بعد ها هم از طرف نازي ها مورد استفاده قرار گرفت. مشكلا تي كه براي تئوريسين هاي نژادپرست در بارة مسائل نژادي و اينكه در آلمان فقط يك اقليت كوچك، آثاري از اين نژاد آريائي را در خود دارد كه افرادي هستند قد بلند با موهاي زرد و بور و طلا ئي و چشمان آبي ، نازي ها را بر آن داشت تا با استفاده از تئوري هاي مختلف به حل اين مشكلا ت به قول خودشان اقدام كنند . هدف نهائي نازيها خلق انسان ديگري بود كه با تصورات آنها مغايرت نداشته باشد. تعاريفي كه نازي ها براي واژه هائي مانند:

نژاد آريائي ، هند و ژرمن ، قبايل شمالي ، يا نژاد آلماني ارائه مي دادند ، قانع كننده نبود ، زيرا كه آرزوها و آرمانها با واقعيت اختلا ف فاحشي داشتند. براي نازي ها نداشتن تعريف براي واژه هاي مختلف مشكلي نبود ، براي اينكه اين يك عقيدة جزمي نبود  كه امنيت رژيم را تضمين مي كرد ، بلكه يك اطاعت بي چون و چرا از رهبر بود كه جهان بيني خاص هيتلر را تفسير مي كرد.

 

هيتلر و اهداف قومي

هيتلر با عقايد ضد سامي خود در دورة جمهوري وايمار  تنها نبود، گرچه اين افكار نزد هيتلر شدت و غلظت بيشتري داشتند[6]. انگيزه هاي هيتلر اغلب در حول محور مسائل قومي دور مي زد. زيرا كه وي به آنها وابستگي بيشتري داشت. گروه هاي افراط گر در آلمان و اطريش در دوران قبل از جنگ

جهاني اول وجود داشتند ولي از بعد از جنگ فعاليت آنها شديد تر شد. پيروان اولية هيتلر اكثراً از اين گروه ها بودند. برنامة آنها تشكيل شده بود ازضديت با نژاد سامي، مركزيت دادن به نژاد آريائي و ژرمن ها و عقايد ضد مسيحي . نكات اصلي و اساسي اين قوم منحصر مي شده به "حفاظت از آلماني جماعت" حفاظت در برابر كلية تأثيرات خارجي . آنها از هر چه كه بوي بين المللي مي داد نفرت داشتند . مسئلة آنها ، مسئلة آريائي و ژرمن بود. هيتلر برنامة وسيعي داشت كه آلمانها را در كلية امور به خودكفائي برساند . اهم آن عبارتند از:

١- در مورد سياست جمعيتي مي بايستي كه خون نژاد آلماني از كلية عناصر خارجي پاكسازي شود. (پاكسازي نژادي) .

٢- در مورد اقتصاد ، بايد تمام سرمایه‌هاي بورسي و بين‌المللي حذف گردند. همچنين روابط اقتصادي جهاني.

٣- در مورد انديشه، تمام هم و غم ما بايد متوجه فكر و انديشة آلماني باشد. بايد عوامل خارجي كنار گذاشته شوند. بخصوص بايد ادبيات يهودي (ضد آلماني) نابود گردد.

٤- در مورد زبان آلماني ، تمام لغات و اصطلا حات خارجي يا بايد طرد گردند و يا به آلماني ترجمه شوند.

٥- در مورد هنر، از هنري حمايت مي كردند كه به قول خودشان "منحرف [7] " نباشد ، يعني هنري كه از راه هنر منحرف نشده باشد و بر عليه تصورات نازي ها نباشد.

٦- در مورد سياست ، بايد تمام سازمانهاي خارجي لغو گردند و به جاي آنها يك نظام كشوري بر پاية قومي تأسيس گردد.

٧- در مورد دين، ما بايد خداي يهودي را خذف كرده و به جاي آن يك خداي آلماني بگذاريم.

 

همة اين نكات با افكار هيتلر نزديكي و قرابت داشتند. تئوريسين هائي كه هيتلر از آنها استفاده مي كرد، كنار گذاشته شدند ولي هيتلر حتي بعد ها نيزاز ايده‌هاي آنها استفاده كرد. هيتلر اين تئوريسين ها را به ديدة تحقير مي نگريست. زيرا كه آنها فقط حرف مي زدند و هيتلر عمل مي كرد. براي خيل عطيمي از مردم، بينش و شعور و آگاهي قومي با بينش و شعور و آگاهي آلماني هم معني و يكسان شده بود. به همين علت هم هيتلر توانست تا با تكيه بر روي اهداف ملي "حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان" براي خود و حزبش آراء زيادي را كسب كند.

 

توماس مان در خاطراتش مي نويسد :

"پايين آمدن سطح فكر، از بين رفتن فرهنگ، حماقت و تحميق مردم و محدود كردن آنها به يك تودة كوچك بورژوازي، از طرف روشنفكران هم رد نشد. بلكه اين روشنفكران همة اين امور را تأييد مي‌كردند . ديوانه صفتي آنها در پاره اي امور آنها را به خطا برده و ناديده گرفته اند كه امور اخلا قي وروشنفكري به هم وابسته هستند. كه اين دو امور با هم رشد كرده و يا با هم نابود مي شوند. كه توحش اخلا قي، يكي از پيامدهاي ناديده گرفتن عقل است. اينجاست كه علوم غيبي، علوم نيمه كاره و اديان ظاهري، به وجود مي آيند. تمام اين امور از طرف روشنفكران و تحصيل كردگان آلماني تأييد شدند.

نتيجه اينكه اين امور از فقر فرهنگي يا امري پيش پا افتاده به تولد دوبارة زندگي و روح مردمي صعود كردند” .

رابطة بين هيتلر و كليسا چنين بود كه هيتلر مي خواست بداند كه كليسا ها در پيش برد اهدافش چه نقشي را مي توانند بازي كنند . با وجودي كه هينلر در كتاب (نبرد من) با آزادي كامل در بارة اهدافش سخن مي گويد ، ولي مسئلة دين فقط يك مسئلة تاكتيكي بود . تا سالهاي اولية تأسيس رايش سوم،

هيتلر سعي در اين داشت تا ظاهري دين پرستانه به خود و نهضتش بدهد . گرچه در برنامة "حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان" كه در سال ١٩٢٠ معرفي شد ، آزادي ديني و آزادي اديان گنجانده شده بود ولي موقعي كه كشور در خطر باشد يا مصالح مملكتي چنين ايجاب كنند، اين امور

محدود مي گردند. نازي ها هميشه از يك مسيحيت مثبت صحبت مي كردند ولي هيچ موقع هم تعريفي براي آن پيدا نكردند كه مسيحيت مثبت چيست؟ منابع زيادي حكايت از آن دارند كه هيتلر به مسيحيت اعتقاد نداشت. هميشه آن را دست كم مي گرفت. به همين علت هم نمي توانست بفهمد كه اگر يك نفر تمام وقتش را در اختيار كشورش يا دولتش بگذارد، ديگر جائي براي مسيحيت و كليسا نمي ماند  و اين خود نوعي مخالفت و ضديت است. موقعي كه هيتلر سعي كرد ظاهري بي تفاوت نسبت به دين براي خود بسازد ، تعدادي از رهبران حزب با اين عقيده پا به ميدان گذاشتند كه مسيحيت را آلماني

كنند . يعني جامه اي از عناصر آلماني يا ژرمني را بر پيكر مسيحيت بپوشانند. پاره اي ديگر از رهبران حزب مي خواستند كه بر عليه مسيحيت سوري- رومي قيام كرده و بت ها و خدايان ژرمني و آرمانهاي ژرمني را وارد دين مسيحيت كنند. اين اقدام ها از نابودي عهد عتيق شروع شده و تا مسيحيت را در بر مي گرفت . پروتكل هائي وجود دارند كه سخنان هيتلر را هم در مجامع خصوصي و هم در مجالس رسمي ثبت كرده اند. از كلية اين پروتكل ها مي توان دريافت كه هيتلر مسيحيت را رد مي كرد. "پاولوس[8] " براي هيتلر كسي نبود جز بنيانگذار يهودي بلشويسم . به عقيدة هيتلر ، "پاولوس" مسيحيت را به صورت شعبه اي از دين يهود در آورد و نهايتاً اينكه مسيحيت براي هيتلر نوعي تقلب يهودي محسوب مي شود. هدف هيتلر اين بود كه از قدرت و نفوذ كليسا ها بكاهد و به جاي آن، جهان‌بيني ناسيونال سوسياليست را بكارد . "عيد پاك مسيحي[9] " ، ديگر زنده شدن مسيح را به ياد نمي‌آورد ، بلكه تولد سرزمين مقدس ماست، كه مرگ را نمي شناسد. روح جنگ آوري و آزادي قوم ماست . صليب شكسته (آرم نازيها) مي بايستي كه جاي صليب مسيح را بگيرد. هيتلر افكار و عقايد كفرآميز عده اي از پيروانش را آگاهانه تحمل مي كرد. هيتلر معتقد بود كه اين افكار و عقايد باعث مي‌شوند كه ايده آلهاي ما جاي ايده آلهاي مسيح را بگيرد واين عملي است كه ما مي توانيم انجام دهيم. در تبليغات نازيها ، سعي بر اين بود تا با بهره گيري از سمبل ها و علا ئم و آثار مسيحيت يك نوع مذهب ناسيونال سوسياليستي ايجاد گردد. شعار هاي رايج آنها عبارت بودند از:

-         اعتقاد مقدس به آلمان

-          اعتقاد به قوم برگزيدگان (منظور نژاد آرياست)

-          نفرت از دشمن (قوم يهود) ،

-         هيتلر ناجي ماست .

اين خود نشان‌دهندة آن است كه تبليغات چقدر وسيع و كارساز بوده كه امور تعليم و تربيت را چنان تحت تأثير خود درآورده است . اين ستايش هائي كه از هيتلر مي شد ، تأثير مستقيم روي مردم داشت . تعداد زيادي از مردم بر اين عقيده بودند كه ضديت با هيتلر يكي از گناهان كبيره محسوب مي شود . هيتلر از طرفداران سياست انزوا و عزلت براي يهوديان بود . اخراج يهوديان از مناطق مسيحي نشين . در همان حال معتقد بود كه سازماندهي كليساهاي كاتوليك بايد تقليد شود .

"گروه ضربت اس اس"  طبق الگوي "سازمان عيسويان" تشكيل شده بود . مردم داري و مردم شناسي از نكاتي بودند كه هيتلر تمايل داشت براي سران حزبش از كليساي كاتوليك تقليد كند. صورت واقعي روابط هيتلر با كليسا هاي كاتوليك و پروتستان موقعي به خوبي نمايان شد، كه هر دوي اين كليسا ها از دخالت دولت و حزب در مسائل ديني و مذهبي جلوگيري كردند (يا خواستند كه جلوگيري كنند )،عواقب اين اقدام بسيار وخيم بود. "گشتاپو[10]"  روحانيون را دستگير و زنداني نمود  يا آنها را به اردوگاههاي اجباري مي فرستاد و يا اينكه ممنوعيت شغلي برايشان تعيين مي كرد.  مردم و روحانيون را وادار مي‌كردند تا كليسا را ترك كنند . نشرية "اشتورمر[11]" نيز آتش بيار معركه بود. با وجود اين، مسئلة دين و مذهب و كليسا در نظام" ناسيونال سوسياليستي" نيمه كاره ماند و اين امر هم به شروع جنگ جهاني دوم بستگي داشت كه حواس هيتلر را كلاً به خود جمع كرده بود. هيتلر به خوبي مي دانست كه مسيحيت ريشه هاي عميقي در مردم دارد و ريشه كن كردن كليسا ها در آلمان بخصوص در دوران جنگ به اين سادگي نخواهد بود. با وجود ضربات مهلكي كه هيتلر بر پيكر مذهب و مذهبيون وارد كرد ولي اين مسئله براي هيتلر لاینحل باقي ماند.

ادامه دارد.

 



[1] Josef Arthur Graf Gobineau

[2] Essai sur I inegalite des races humaines

[3] Houston Stewart Chamberlin

[4] Grundlagen des 19. Jahrhundert

 

[5] Eugen Döhring

[6] در مقاله‌ی دیگری با عنوان "مارتین لوتر و یهودی‌کشی" به ریشه‌های ضدیت آلمانها با کلیمیان اشاره کرده‌ام و نشان داده ام که ریشه‌های این ضدیت به دوران مارتین لوتر (اواخر قرن 15 و اوایل قرن 16، وحتی تا قبل از این دوره یعنی به قرون 12 و 13 میلادی بر‌می‌گردد.

[7] Entartete Kunst

 

[8]Paulus

[9] Ostern

[10]  یعنی پلیس مخفی دولتی می‌باشد. Geheime Staatspolizei گشتاپو مخفف

[11] Der Stürmer

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
تگ ها :