قصه هاي برادران گريم

قصه هاي برادران گريم

مترجم: شاپور چهارده چريك

Shapur_14@yahoo.de

 

 

برادران گريم (ياكوب ، لودويگ اميل و ويلهلم گريم)

"ياكوب گريم[1]" (1785-1863) آلمان شناس نامي ، پروفسور در دانشگاه گوتينگن از سال ١٨٣٠ تا ١٨٣٧، وي از بنيانگذاران رشتة ادبيات آلمان  در دانشگاه گوتينگن بود. همكاري هاي "ياكوب" و "ويلهلم گريم" در زمينة داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان بسيار پر ثمر و مؤثر بوده است، بطوري كه اين داستانها و قصه ها هنوز هم در شمارگان زياد در آلمان چاپ و انتشار مي يابند و طرفداران بسيار زيادي دارند . "برادران گريم" در سال ١٨٥٤ ميلا دي جلد اول "فرهنگ " خود را نوشته و منتشر كردند . هدف "برادران گريم" نوشتن فرهنگ لغتي بود كه كل زبان آلماني را در نظر داشت. بانی این کار را شاید بتوان "آخیم فون آرنیم[2]" و "کلمنس برنتانو[3]"  دانست. "برادران گریم" در سال 1803 میلادی در دانشگاه "ماربورگ" با این دوادیب آلمانی ملاقات کردند و آنها "برادران گریم" را به جمع‌آوری و تدوین و تنظیم این "مجموعه" تشویق کردند.

 

"ويلهلم گريم[4]" (1786-1859) ادیب و دانشمند آلمانی، برادر "یاکوب گریم" ، همكاري هايش با "ياكوب" در زمينة ادبیات و افسانه‌های آلمانی ، و نوشتن داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان معروف خاص و عام است.

 

"لودويگ اميل گريم[5]" (1790-1863) نقاش و گرافيكر. بيشتر به حرفة نقاشي و طراحي پرداخته است.

 

ادبيات آلمان در دوره‌ی كلا سيك و رمانتيك

اين ادوار که تا  سال ١٨٣٠ ميلا دي طول کشیده، در حقيقت دورة رشد و نمو ادبيات آلماني بوده است.  افرادي مانند "كلپ اشتك[6]"  و "ويلا ند[7]"  در اين راستا زحمات زيادي كشيدند . " لسينگ[8]"  را ميتوان به عنوان مخترع درام هاي كلا سيك نام برد كه بعد ها "گوته[9]"  و "شيلر[10]"  آن را پرورش داده و به حد اعلي رساندند . اين 5 تن (كه بايد نام "هردر[11]"  را هم  به آنها اضافه كرد) موضوع كتب خود را از مطالب دوره هاي قديم انتخاب مي كردند و "شكسپير"  هم بر آنها تأثيرات زيادي گذاشته بود .

افكار "هردر" بعد ها در دورة رمانتيك مورد تقليد قرار گرفت. در دورة رمانتيك قصه هاي كودكان و نوجوانان و داستانهاي برادران گريم  رفته رفته طرفداران زيادي پيدا كردند. اين داستانها امروزه هم از طرف كودكان و نوجوانان خوانده مي شوند . برادران گریم در این دوره زندگی می‌کردند.

 

فريدريش شيلر ،شاعر معروف آلماني در بارة ادبيات كودكان مي گويد: ". . . و معني عميق در قصه‌هاي دوران كودكي ما نهفته است، نه در حقايقي كه زندگي به ما مي آموزد.”

 

قصه‌های زير از مجموعه اي انتخاب شده اند ، كه برادران گريم (ياكوب و ويلهلم گريم) جمع آوري و تدوین و تنظيم كرده و يا خود نوشته اند.

 

 

كليد طلا ئي

در فصل زمستان ، موقعي كه برف سنگيني باريده بود ، پسرك جواني بايد از خانه بيرون مي رفت و با سورتمه اش هيزم مي آورد . پسرك موقعي كه هيزم را جمع كرد و بر روي سورتمه اش نهاد ، قبل از اينكه به خانه بر گردد ، خواست آتشي روشن كرده و خودش را گرم كند . او اول برف را كنار زد و همينطور كه محل آتش را درست مي كرد ، يك كليد كوچك طلا ئي پيدا كرد . پسرك فكر كرد ، جائي كه كليد باشد ، بايد قفل هم در همان محل باشد و بدين ترتيب به جستجو ادامه داد تا صندوقچه اي كوچك و فلزي در زير زمين يافت . پسرك فكر كرد ، اگر با اين كليد بتوان در اين صندوقچه را گشود ، بي گمان گنجينة گرانبهائي را مي توان از آن بدست آورد . پسرك به دنبال سوراخ كليد مي گشت ولي هر چه گشت ، از سوراخ كليد اثري نيافت . تا نهايتاً سوراخ بسيار كوچكي را پيدا كرد ، كه به زحمت ديده مي شد . پسرك كليد را در سوراخ كليد كرد .خوشبختانه كليد درست به اندازة سوراخ كليد بود . پسرك كليد را گرداند و حالا بايد منتظر نشست و ديد تا در اين جعبه چيست.

 

چوپان كوچولو

روزي روزگاري چوپان كوچولوئي بود كه به علت حاضرجوابي اش خيلي معروف شده بود . حتي پادشاه هم از حاضرجوابي اين چوپان كوچولو حكايت هائي شنيده بود و دستور داد تا اين چوپان كوچولو را به دربار وي بياورند . پادشاه از چوپان كوچولو پرسيد : من سه سؤال از تو مي پرسم ،

ببينم مي تواني به آنها جواب بدهي؟ اگر جوابهاي تو درست باشند ، تو را مانند بچة خودم نگه خواهم داشت و تو من بعد در اين قصر و در پيش من زندگي خواهي كرد .

چوپان كوچولو پرسيد: اين سه سؤال چه مي باشند؟

پادشاه گفت: سؤال اول اين است كه چند قطره آب در اقيانوسهاي جهان وجود دارند ؟

چوپان كوچولو گفت: عاليجناب ، بگذاريد جلوي تمام رودخانهاي دنيا را سد كنند تا ديگر حتي يك قطره آب هم وارد اقيانوس نشود ، تا من آبي كه در اقيانوسهاي جهان هست ، اندازه گيري نمايم و به شما بگويم كه چند قطره آب در آنها موجود است .

سؤال دوم اين است : چند تا ستاره در آسمان وجود دارد؟

چوپان كوچولو گفت: لطفاً يك ورق كاغذ سفيد و يك مداد به من بدهيد . سپس آنقدر نقطه هاي كوچك روي اين كاغذ رسم كرد كه اصلاً قابل شمارش نبودند و سرم آدم گيج مي رفت ، اگر كسي مي خواست به آنها نگاه كرده و آنها را بشمارد و سپس گفت ، همين مقدار ستاره در آسمان وجود دارد. شما مي توانيد بشماريد .

سؤال سوم اين است : ابديت چند ثانيه طول مي كشد ؟

چوپان كوچولو گفت: در ناحية ما كوهي است به نام دمانت . اين كوه يك ساعت طول و يك ساعت عرض و يك ساعت ارتفاع دارد . هر صد سال يك پرنده به اين كوه مي آيد و با منقارش شروع مي كند به كندن اين كوه . موقعي كه تمام كوه كنده شود ، يك ثانيه از ابديت تمام مي شود .

پادشاه به هوش و ذكاوت اين چوپان آفرين گفت و دستور داد تا او را در قصر پادشاه سكني دهند . و از آن روز به بعد پادشاه اين چوپان كوچولو را مانند فرزند خودش دوست مي داشت.

 

دختر آسيابان

روزي روزگاري آسيابان فقيري بود كه دختر زيبائي داشت . اتفاقاً اين آسيابان روزي پادشاه را ملا قات كرد . آسيابان براي خودشيريني نزد پادشاه ، به او گفت : دختر من مي تواند از كاه طلا بسازد . پادشاه به آسيابان گفت : اين هنر بزرگي است كه بسيار مورد علا قة من است . اگر دخترشما آنطور كه شما مي گوئيد ، هنرمند است و از كاه طلا مي سازد ، او را فردا با خود به قصر من بياوريد ، تا او را بيازمايم . روز بعد دختر آسيابان را نزد پادشاه بردند . پادشاه دخترك را در كاهداني داخل نمود كه پر از كاه بود و يك چرخ ريسندگي و وسايل لا زمه را در اختيار او قرار داده و گفت : شروع كن به كار كردن. اگر امشب تا صبح تمام اين كاه را به طلا تبديل نكني ، تو را مي كشم . بعد هم در كاهدان را بست و رفت و دخترك تنها ماند .

دختر آسيابان كه اينك تنها مانده بود و نگران بود كه چكار بكند . او اصلاً نمي دانست كه چگونه مي توان از كاه طلا درست كرد . دختر آسيابان آنقدر ترسيده بود كه شروع كرد به گريه كردن . در اين هنگام در كاهدان باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : شب به خير دخترخانم، چي شده كه شما اينطور گريه مي كنيد؟

دخترك گفت : آخ چي بگم . به من گفتند كه بايد از كاه طلا درست كني و من نمي دانم كه اين كار چگونه انجام مي گيرد. آدم كوچولو گفت :چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم. دخترك در جواب گفت :گردن بندم را به شما مي دهم .

آدم كوچولو. گردن بند دخترك را گرفت و پشت چرخ ريسندگي نشست و شروع به كار كرد . يك - دو - سه ، يك دسته كاه تبديل به طلا شد .

باز هم دستة دوم را برداشت و يك - دو - سه ، آنها را هم تبديل به طلا كرد . اين كار تا صبح ادامه داشت .

هنگام سپيده دم ، تمام كاه تبديل به طلا شده بود . و لحظاتي بعد پادشاه آمد . از ديدن آن همه طلا خوشحال و متعجب شد . ولي حريص تر هم شد.پادشاه دستور داد تا دختر آسيابان را به كاهدان بزرگتري ببرند ، كه كاه بيشتري در آن وجود داشت و به دخترك گفت : اگر امشب تا صبح اين

كاه را تبديل به طلا نكني ، تو را خواهم كشت.

دختر آسيابان نمي دانست چكار بايد بكند . در اين هنگام در كاهدان براي دومين بار ، باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: اين انگشتر را به شما مي دهم . آدم كوچولو انگشتر را گرفت و تمام كاه را تا صبح فردا تبديل به طلا كرد .

پادشاه از اين كار دختر آسيابان هم خوشحال شد ، ولي هنوز راضي نبود و باز هم حريص تر شد و دستور داد تا دخترك را به كاهدان بزرگتري ببرند . پادشاه به دختر آسيابان گفت : اگر تا فردا صبح اين مقدار كاه را تبديل به طلا كني ، زن من خواهي شد . و پيش خود فكر كرد ، گرچه او فقط دختر يك آسيابان است ، ولي در همة دنيا زني ثروتمند تر از او پيدا نخواهم كرد .

موقعي كه دخترك در كاهدان تنها ماند ، براي سومين بار ،آدم كوچولو وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: من ديگر چيز

/ 6 نظر / 240 بازدید
خورجین

جالب بود!بسیار لذت بردم خوشحال میشم به خورجین من هم سرکی بکشید.. به امید دیدار

يکا

سلام سلام ممنونم که اومدی و از نظر لطفت متشکرم داستان کفاش را خوندم بايد سر فرصت بقيه را هم بخونم و لذت ببرم عالی بود بازم منتظرت هستم بيايی خوشحالم ميکنی تا دوباره انشاالله

بانو**

شاپور خوب سلام و بازم سلام اين بارو که کولاک کردی واقعا داستانها و انتخابشون و نوع ترجمه .. واقعا عالی بود. من همه رو برداشتم واسه خودم بازم ممنون دوست فرهيخته هميشه سلامت باشی و شاد منتظر خبر بعديتم

گلی محمدی

بسیار مفید بود