آسمان هفتم - داستانی کوتاه از شاپور چهارده‌چریک

آسمان هفتم

شاپور چهارده‌چریک

در يكي از سفرهايي كه به ايران كردم با محمد خان آشنا شدم. محمد خان آدم بسيار جالبي است. حدود ٦٥ سال سن دارد، قد بلند و باريك اندام، با موهاي مجعد و صورتي كه آثار بيماری آبله را به خوبي نشان ميدهد . پدر محمد خان ازخوانين بزرگ ايل قشقايي بوده و مال و ثروت بسياری برای دو پسر خود علي خان و محمد خان به ارث گذاشته است . محمد خان پنج سال از برادرش علي جوانتر است .او بيشتر دنبال قمار و زن و ماشين و شب زنده داري است تا يك زندگي در “محيط گرم خانوادگي” . محمد خان گويا از همان بچه گي و دوران نو جواني آدم تخس و بدجنسي بوده است. تعريف هايي كه بعضی‌ها از دوران نو جوانی او مي كنند، آدم را گاهي به تعجب وا مي دارد. بايد آدم شير دلي هم بوده باشد، چون بعضي كارهايي كه او كرده شجاعت لا زم دارند. باب آشنايي ما از آنجا شروع شد كه من در سال ١٣٦٣ در بحبوحه‌ی جنگ ايران و عر اق مسافرتي به ايران داشتم و قرار من بر اين بود كه بعد از يك هفته اقامت در تهران و انجام كارهاي ضروري به طرف اهواز حركت كنم. بالا خره كارها را ترتيب دادم و بليطي تهيه كرده و عازم ايران شدم .

هواپيما به فرودگاه مهرآباد نزديك می‌يشود و صداي خانمي از بلندگوي هواپيما مسافران را دعوت به نشستن و خاموش كردن سيگار مي كند.

بالا خره هواپيما در مهرآباد به زمين نشست. بعد از انجام مراسم مربوطه در فرود گاه و ديدار و رو بوسي با اخوي قدم زنان به طرف اتومبيل ايشان كه در گوشه اي پارك بود به راه افتاديم. .

در حين صحبت از ايشان پرسيدم : " امشب بايد در كدام هتل بخوابيم؟"

اخوی جواب داد‌: " اين مدت را ما مي توانيم در آپارتمان دوستش حسن بگذرانيم . خود حسن آقا براي يكماه در مأموريت است و كليد آپارتمان نزد برادر حسن آقا است كه هم اكنون در خانه منتظر ما مي باشد.

در بين راه با ناباوري تمام اطرافم را نگاه مي كنم و از اينكه دوباره در ايران هستم و مي توانم با فاميل و دوست و آشنا و كوچه و خيابان‌ها ديداري تازه كنم ، خوشحال بودم . در ناحيه اي در شمال تهران از اتومبيل پياده شده و زنگ در آپارتمان حسن آقا را به صدا در مي آوريم . جوان متوسط القامه ای با چهره‌ی كاملاً برنزه در را به روی ما مي گشايد .

اخوي ايشان را با نام مسعود معرفي كردند و ما وارد آپارتمان شديم . آپارتمان چهار خوابه با حمام و توالت فرنگي مجزا و بالكن بزرگ . حدود ١٤٠ یا ١٥٠ متر مربع. كاملاً مجهز و شيك. قفسة بزرگي مملو از كتاب در يك گوشه اطاق نشيمن حالت مخصوصي به اين اطاق داده و توجه هرتازه واردي را به خود جلب مي كند.

طفلك مسعود خان زحمت زيادي كشيده بود و دو نوع غذاي لذيذ ايرانی تهيه ديده بود با مخلفات كامل. بعد از غذا از هر دري سخني رانديم .

حدود ساعت ١١ شب زنگ در آپارتمان حسن آقا به صدا در آمد و مسعود خان گفت : "اين حتماً محمد خان است  چون ديروز از شيراز تلفن كرده و خبر داده كه امروز به تهران مي آيد  و با رويي بشاش به طرف در مي‌رود تا آنرا به روي محمد خان باز كند. مردی بلند قد و لا غراندام وارد شده و بعد از سلا م و احوالپرسي مسعود خان را در آغوش مي‌كشد و دو گونه‌ی او را مي بوسد .

در همين اثنا مسعود خان با صداي بلند رو به من كرده و مي گويد: "محمد خان ، ازدوستان بسيار نزديك بنده و داش حسن مي باشند." ايشان در حق ما خيلي بزرگواري كرده اند. و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از محسنات محمد خان.

بعد از چند دقيقه محمد خان به اطاق ديگري مي رود تا كت و شلوارش را در آورده و لباس راحتي به تن كند. مسعود خان از همان توي آشپزخانه داد مي زند: "محمد خان ، شام حاضر است. قورمه سبزي يا چلو قيمه؟"

محمد خان كه گويا قدري گرسنه مي باشد بلا درنگ در جواب ايشان مي گويد: "ازهر دوتاش می‌خوام ".

بعد از چند دقيقه محمد خان وارد آشپزخانه شده و صندلي را به طرف ميز كشيده و مشغول خوردن غذا مي شود.

بعد از صرف شام و تشكر از مسعود خان و نوشيدن چای ، سيگاري روشن كرده و در كنار بخاری براي خود جايی درست مي كند تا هم بتواند تلويزيون را تماشا كرده و هم جاي گرم و نرمي داشته باشد. از حركات و گفتار محمد خان پيداست كه هنوز احساس آرامش نمي كند. قدري بی‌قرار است و مرتب مي پرسد، خوب ديگه چه خبر؟ بدون اينكه شخص بخصوصي را مخاطب قرار بدهد .

مسعود خان كه گويا ايشان را بهتر و بيشتر مي شناسد مي گويد: "- محمد خان اگر شما خسته هستيد مي توانيد در يكي از اطاقها استراحت كنيد ."

محمد خان در جواب مي گويد: " خستگي من با استراحت بر طرف نمي شود . سپس رو به من كرده و بي مقدمه مي پرسد: "در آلمان به چه كاري مشغول هستيد؟"

و من در مضيقه گير كرده ام كه چه بگويم . بالا خره بعد از كمی مكث چون جواب ندادن به سئوال ايشان را بي ادبي مي دانستم گفتم :" من در دانشگاه هامبورگ شيمي مي خوانم ".

- "هواي آلمان چطور است؟"

-" سرد و غالباً باراني ".

ـ "برف هم مي بارد؟"

ـ" بله"

ـ" آلماني ها چطور آدمهائی هستند؟ منظورم اين است كه با ايراني ها چطور رفتار مي كنند؟ تلويزيون ايران گاهي تصاويري نشان ميدهد كه آلماني ها به جان خارجي ها افتاده اند و هر از چندي خانه و كاشانة خارجيان را به آتش مي كشند و در اين آتش سوزي ها تا كنون چندين نفر جان خود را باخته اند. آیا این اخبار و گزارشها صحت دارند؟"

ـ" درست است. كاملاً همينطور است كه مي فرماييد. "

ـ" چرا؟ مگر ارث پدري شان را از خارجي ها طلبكارند. "

من بلا فاصله درك مي كنم كه اين محمد خان چند ان هم آدم پرت و بي هوشي نيست كه بعضي ها تصور مي كنند. بلكه بر عكس ، آدمي است كه از سياست و اقتصاد و دين و اجتماع خود و دیگران هم چيزي مي داند.

در حين صحبت بي مقدمه رو به من مي كند و مي پرسد: " در آلمان ترياك هم هست؟"

ـ من شخصاً خبر ندارم ولي گاهي در جرايد درج مي شود كه در فلا ن شهر چند نفر را گرفته اند كه مقدار زيادي ترياك به همراه داشته اند. مثلاً چند هفته قبل در شهر هامبورگ سه شهروند ايراني را به جرم داشتن ٢٨٠ كيلو از اين ماده حبس كره اند."

ـ" پس گير مياد؟"

ـ" بله. براي كسي كه دنبالش باشه گير مياد. در این کشور پول حاکم است، اگر پول داشته باشی، همه چیز گیرت میاد. "

محمد خان، بعد از مكث كوتاهي و نگاه به مسعود خان و اخوي از من مي پرسد: "ـمي بخشيد كه اين سؤال را از شما مي كنم . اگر شما مخالفتي نداريد ما بساطي راه بيندازيم و دودي بگيريم ."

ـ" خواهش مي كنم. به خاطر من خودتان را عذاب ندهيد . كاملاً راحت باشيد. "

محمد خان سپس رو به مسعود خان كرده و سراغ منقل را مي گيرد . مسعود خان در جواب ايشان می‌گوید:" بايد توي انباري باشه. آخرين دفعه اي كه از اون استفاده شده شش ماه پيش بود كه شما اينجا بوديد . از آن موقع تا حالا ديگر كسي از آن استفاده نكرده است." و بلند مي شود تا منقل را از انباري آورده و به محمد خان بدهد .

بعد از چنددقيقه مسعود خان با يك منقل و مقداري ذغال در بغل باز مي گردد.

محمد خان هم جاي گرم و نرم خود را ترك گفته و به طرف آشپزخانه براه مي افتد .

محمد خان كار روشن كردن ذغال و راه انداختن منقل را خود شخصا به عهده گرفته است. در اين مدت هم مسعود خان بيكار ننشسته و بقيه اسباب لا زم را تهيه ديده است. قاليچه كوچك و نسبتاً كهنه اي را در محل قرار گرفتن منقل پهن كرده و چاي درست كرده است. قند و شكر ومقداري شيريني و عسل هم در كنار آن جاي داده است.

بعد از يك ربع ساعت محمد خان با منقل پر از ذغال سرخ و سوزان وارد اطاق شد و ضمن جا دادن آن در جلوی بخاری و روي قالي كهنه، مي گويد: " اگر ذغال خوب نگرفته و دود كند آدم سر درد مي گيرد . به همين خاطر بايد فقط ذغال سرخ در منقل باشد."

خاكستر نرم و تميزي كه در منقل بود، توجه مرا بخود جلب نمود. زير چشمي مواظب محمد خان بودم تا ببينم مي‌خواهد با اين خاكستر نرم چکار كند.

محمد خان هم خاكستر را كنار زده و ذغال ها را روي هم انباشت و دوباره خاكستر را به روي آنها ريخت. از اين كار محمد خان تعجب كرده و از او پرسيدم: " محمد خان، ذغالها خاموش نمي شوند، اگر خاكستر به روي آنها ريخته شود."

ـ " نه، اتفاقاً برعكس ، ذغالي كه زير خاكستر باشند، هميشه سرخ و خار باقي مي ماند."

ـ چرا اين خاكسترها اينقدر نرم و تميزند؟"

ـ "مثل اینکه شما ایرانی نیستید، یا آدم تریاکی در خانه نداشته‌اید. براي اينكه من هميشه خاكستر ها را الك مي كنم، که هم نرم مي شه و هم تميز. "

بعد از نيمساعت كه محمد خان چانه اش گرم شده و حال خود را كرده است،  شروع مي كند به شوخي كردن با مسعود خان .به شوخي نيمه جدي رو به من كرده و مي گويد: "  اين لا مذهب

/ 0 نظر / 77 بازدید