نمایشنامه ی رادیوئی شاهـزاده تورانـدخت اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

نمایشنامه ی رادیوئی   شاهـزاده تورانـدخت[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

بر اساس قصه ای از هزارویک شب

  

در باره ی نمایشنامه و اپرای توراندخت

 

نمایشنامه ی توراندخت اول بار توسط  کارلو گزی[2](1720-1806)  نمایشنامه نویس ونیزی نوشته و در سال 1762 نیز در تئاتر ونیز اجرا شد. بعد از گزی نویسندگان زیادی به این نمایشنامه پرداختند.

فریدریش شیلر (1759-1805)، شاعر و نویسنده ی شهیر آلمانی نیز نماشنامه ای دارد با عنوان "توراندخت؛ شاهزاده ی چینی"  که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

کارل گوستاو فل مولر[3] (1878-1948) نویسنده و شاعر و زبان شناس آلمانی نیز سرنوشت توراندخت را در سال 1911 تحت عنوان "توراندخت، یک قصه ی چینی" نوشت.

ولفگانگ هیلدسهایمر(1916-1991) شاعر و نویسنده ی آلمانی نیز در سال 1954 نمایشنامه ی توراندخت را با عنوان (شاهزاده توراندخت) برای رادیو نوشت.

برتولت برشت(1898-1956) نویسنده و شاعر آلمانی نیز نمایشنامه ای با همین عنوان داشت؛ که اجل مهلتش نداد و نتوانست آن را به پایان برساند.

توراندحت برای اپرا نیز نوشته و اجرا شده است.  اپرائی با همین نام  آخرین اپرای جیاکومو پوچینی[4] (1858-1924) موسیقی دان ایتالیائی بوده است؛ که بعد از مرگ پوچینی و در سال 1926 به اجرا درآمد.

فروچیو بوسونی ایتالیائی (1866-1924) نیز اپرائی با همین نام دارد.

فردیناند نیریوت[5] موسیقی دان آلمانی نیز قظعه ای موسیقائی به همین نام دارد.

 نقش آفرینان:

گوینده

 یک خانم

 یک پیر مرد

شاهزاده توراندخت

 لیانگ؛ یک برده

 پنینا؛ برده ای دیگر

خاقان چین

 یک خدمتکار

شاهزاده ی دروغین آستراخان

 صدراعظم هو

 شاهزاده ی راستین آستراخان

 مردم

 

بدون اعلام برنامه. مقدمه ای موسیقائی؛ که یک فضا ایجاد می کند؛ بدون اینکه وارد فضای معماری چین شده و یک فضای کاذب چینی ایجاد کند. موسیقی را موقعی که گوینده ی برنامه سحن می گوید؛ به تدریج کم و کم تر کنید. 

گوینده:  با صدای بلندو با شجاعتی دیپلماتیک؛ چنین اعلام می کند:

قصه ی توراندخت؛ شاهزاده ی چینی. 

موسیقی دوباره برای مارش کاملا بلند پخش شود. با سنج و طبل و ضرب و دهل؛ ولی نه شبیه اپرا. صدای موسیقی نزدیک تر می شود. خیابان؛ همهمه مردم.

 

زن (برافروخته و با هیجان): آنجا؛ آنجا یکی دیگر دارد می رود!

پیرمرد (فهمیده؛ با حالتی رد کننده) : ؛ دوباره! این بار دیگر کیست؟

 

مرد دوم: مردم می گویند که یک شاهزاده ایرانی است.

 

زن (ساده لوحانه؛ غرق در هیبت شاهزاده) : چه شاهزاده ی زیبائی است. ببین او چقدر زیباست. آها؛ آها؛ را بر زبان می آورد.

 

مرد دوم( غرغرکنان): خوب؛ او یک شاهزاده است.

 

زن: آنها هم شاهزاده بودند. ولی آنها چنین هیبتی نداشتند.  

 

مرد دوم: به نظرت چنین می آید. (مکث). اینکه همیشه شاهزاده های جدیدی یافت می شود, که به خود چنین جراتی می دهند. من این را نمی فهمم.

 

زن: تو خیلی چیزها را نمی فهمی. قبل از همه چیز هم عشق حقیقی را نمی فهمی.

 

مرد دوم (تسلیم شده): شاید چنین باشد.

 

زن (با هیجان): ببین! جلاد را ببین! چقدر رنگ سرخش برق می زند. چقدر هم سرد و بی احساس است. شاهزاده ی بی چاره!

 

مرد دوم: من هم مایل نیستم که در پوست او بگنجم.

 

پیرمرد:   خودش می خواست. مقصر خودشان هستند. هر کسی قبر خودش را می کند.

 

زن (ملایم): او چقدر زیباست. او تا کنون نوزدهمین است.

 

مرد دوم: آنها را شمردی؟

 

زن (محکم): معلوم است که می شمارم. (قدری ملایم تر): ببینیم نفر بعدی کیست.

 

پیرمرد: امیدوارم که نفر بعدی وجود نداشته باشد. خدایان روزی انتقام خویش را خواهند گرفت و تمام چین را غرق خواهند کرد.

 

زن (گوش نمی کند؛ مانند بالا): چه نگاهی! من که نمی فهمم؛ چرا این شاهزاده خانم عاشق او نمی شود. اگر من بودم؛ این کار را می کردم.

مرد دوم: تو این حرف را در مورد شاهزاده ی قبلی هم گفتی. شاید هم این شاهزاده خانم عاشق او شده باشد. ولی او این امتحان را قبول نشده باشد.

 

پیرمرد (تائید کننده): بله؛ بله؛ برای این کار هم زیبائی لازم نیست؛ بلکه هشیاری لازم است. قوانین آهنین هستند. (آه می کشد): به خصوص که این قوانین را آدمیان ساخته باشند.

 

نوای موسیقی آهسته فرو می نشیند؛ صفوف می روند. پخش سروصدای خیابان را قطع کنید. اتاق جدید دیگری؛ اصوات نرم؛ اتاق شاهزاده خانم توراندخت.

 

توراندخت با صدائی زیر و اوقاتی نه چندان تلخ ولی متناسب با موضوع؛ ولی گاهی ناخواسته: لیانگ! 

 

لیانگ؛ پیر؛ مادرانه؛ و خوش خواهانه؛ ولی با زیرکی: شاهزاده؟!

 

توراندخت: آئینه!

 

لیانگ: بفرمائید شاهزاده!

 

(مکث کوتاه)

 

توراندخت: من امروز پیر به نظر می رسم. نظر تو چیست؛ لیانگ؛ که من امروز پیر به نظر می رسم؟

 

لیانگ: خوب؛ ما که جوانتر نمی شویم, شاهزاده خانم.

 

توراندخت (مضحکانه): چاه دانائی تو هم که خیلی عمیق است. 

 

لیانگ؛ همچنان طعنه زنان؛ که می تواند اجازه این کار را به خودش بدهد: شما مسخره می کنید؛ شاهزاده خانم.

 

توراندخت: من این امتیاز را دارم.- این هم تنها امتیاز من نیست.

 

لیانگ (کمی خروشان): بله؛ شما مسخره می کنید. ولی در اعماق قلبتان می دانید؛ که حق با من است. شوهر، زن را جوان نگه می دارد. ولی وقتی که کسی خواستگارانش را یکی بعد از دیگری بکشد، گناه این کشتار آدمی را پیر خواهد کرد. (عاقلانه): گناه آدمی را زشت تر می کند؛ تا گذشت زمان.

 

توراندخت: لیانگ، اگر کسی جرات آن را داشته باشد که با من یک به دو کند، خودش را به کشتن می دهد. همه ی شما این را می دانید. و اینکه آدم باید از شوهرش بخواهد که عاقل تر از  همسرش باشد، برای این کار هم که آدم نباید شاهزاده باشد. 

 

لیانگ: ولی اینکه آدم دستور بدهد که خواستگارش را بکشند، اگر او عاقل نباشد، برای این کار آدم باید شاهزاده توراندخت باشد.   

 

توراندخت: تو این را نمی فهمی، لیانگ. شاید تو هم پیر شده ای. راستی چند سال داری؟

 

لیانگ: نمی دانم. شاید بیش از صد سال داشته باشم.

 

توراندخت: سن و سال تو، تو را آرام تر کرده است و کمی زودباور و ساده لوح. این صفت تو، با خواستگاران من مشترک است. اگر تو ساده لوح و زودباور نبودی، من تا کنون شوهر کرده بودم. ولی تو حتی در بحث و مکالمه هم نمی توانی بر من غالب شوی.

 

لیانگ: صحبت های یک شاهزاده به نام توراندخت، با صحبت های شاهزاده های معمولی فرق می کند. این را همه می دانند. ولی همه این را هم می دانند، که بسیار سخت است که آدم عاقل باشد، وقتی که زندگی بدان وابسته است. 

 

توراندخت: هیچ چیز سخت نیست، لیانگ. به شرطی که آدم احمق نباشد. ساعت چند است؟

 

لیانگ: نگهبانها مدتهاست که ناقوس های نیمه شب را به صدا درآورده اند.

 

توراندخت: من خسته هستم، رختخواب مرا مهیا کن، لیانگ. و پنینا را صدا کن تا برایم قصه ای بخواند تا من بخوابم.

 

لیانگ: با کمال میل. علیاحضرت. شب به خیر.

(قدم هائی از شاهزاده دور می شوند و بعد دوباره قدم هاوی که به وی نزدیک می شوند)

 

پنینا:  (آدمی خودخواه و دماغ بالا، گاهی سرسخت و اغلب ننر). تو مرا صدا کردی، شاهزاده. 

 

توراندخت: من تو را صدا کردم. ولی تو نباید مرا "تو" خطاب کنی. من این نکته را بارها به تو گوشزد کرده ام. بالاخره تو برده ی من هستی.

 

پنینا:  من یک پرنسس هستم. مانند تو. ولی تو مرا برده ی خود کردی.

 

توراندخت: من نکردم، پنینا! بلکه حقوق جنگی تو را برده کرده است. ما کشور شما را مغلوب کردیم. اگر شما کشور ما را مغلوب می کردید، حالا من برده ی تو بودم.

 

پنینا:  ما هرگز به کشور شما حمله نمی کردیم.

 

توراندخت: اگر حمله می گردید، حالتان گرفته می شد. - برایم قصه ای بخوان.

 

پنینا:  (با لجاجت) من نمی خواهم امشب چیری بخوانم.

 

توراندخت: (به سردی) تو نمی خواهی؟ پس می گذارم تو را بکشند. یا اینکه تو پیشنهاد دیگری داری؟ من با تو چه باید بکنم؟

 

پنینا:  تو با من چه باید بکنی؟ آزادم کن.

 

توراندخت: خوب، بعد از آزادیت چه خواهی کرد، ای احمق.

 

پنینا:  آزادم کن و یکی از خواستگارانت را به من بده. از آنها به زودی کس دیگری باقی نخواهد ماند.

 

توراندخت: آنها حتی برای کسی مثل تو هم احمق هستند،پنینا. خواستگاران مثل اینکه از سایر مردان احمق تر به نظر می رسند. 

 

پنینا:  ولی هر چه باشد، آنها شاهزاده هستند و سرزمینی دارند. بیش از این که من چیزی نمی خواهم. من دیگر نمی توانم به خودم اجازه دهم که این زیاده خواهی ها را بکنم، مانند تو.

 

توراندخت: تو حتی موقعی هم که شاهزاده بودی نمی توانستی از این زیاده خواهی ها بکنی. ولی، خوب، من باید در این مورد فکر کنم. شاید خواستگار بعدی را به خاطر تو ببخشم.

 

پنینا:  اگر همین یکی تو را شکست داد چی؟

 

توراندخت: تو می دانی، که این احتمال زیاد وجود ندارد.

 

(صدای پایی عجولانه به گوش می رسد)

 

لیانگ: (آهسته و عجولانه) خاقان می آید. (آهسته) او لباس خواب به تن دارد.

 

پنینا:  (با عجله) پس من می روم.

 

توراندخت:  نه، بمان. اگر تو یک شاهزاده را به عنوان همسر می خواهی، باید به این هم عادت کنی، که یک حاکم را در لباس خواب ببینی. پدر، شما در این موقع شب اینجا چه می کنید؟

 

خاقان:  (پیر و عاقل، گرچه کمی محافظه کار، کفش های خانگی دخترش را به پا دارد؛ کمی پریشان خیال به نظر می آید) دیروقت است؟

 

توراندخت:  شب از نیمه گذشته است.

 

خاقان:  شب از .... آها؟ بله دخترم، می بینی؛ که سر مرا خوب گرم کرده بودند.

 

توراندخت:  (از این به بعد بیشتر و بیشتر دقت می کند): پدر؛ کس سر شما را چنین گرم کرده بود؟

 

خاقان:  کی؟ آها. شاهزاده ی آستراخان. البته که میهمان من هستند.

 

توراندخت:  پدر، من اصلا نمی دانستم، که شما میهمانی در قصر دارید.

 

خاقان:  آخ؛ تو نمی دانستی؟ شاهزاده ی آستراخان وارد شده است. ما امشب به اتفاق غذا را صرف کردیم و هنگام صرف غذا به خوبی با هم صحبت کردیم. یک انسان با شرم و یک شلوغ دوست.

 

توراندخت:  پدر! چه چیز باعث شد که بعد از این مصاحبه ی خوب؛ به دیدار من بیائید. آن هم در لباس خواب.

 

خاقان:  چه چیز باعث شد؛ من .... خوب، من فکر کردم برای تو هم جالب باشد.

 

توراندخت:  این موضوع همین الآن به فکر شما خطور کرد، موقعی که داشتید به رختخواب می رفتید؟ چیز دیگری سبب نشده است؟

 

خاقان:  (گرفتار شده) چه چیزی باید سبب شده باشد؟

 

توراندخت:  خوب؛ شاید یک خواستگار جدید؟

 

خاقان:  (مثل بالا) فرزندم! من نمی توانم چیزی را انکار کنم. شاهزادهی آستراخان به خاطر تو اینجا آمده است.

 

توراندخت:  من فکر می کردم.

 

خاقان:  او می خواهد از تو خواستگاری کند. فرزندم من باید بگویم که ...

 

توراندخت:  مثل اینکه خدایان به کمک تو رسیده اند؛ پنینا.

 

خاقان:  (متعجب؛ سرگشته) برده ی تو با این جریان چه ارتباطی دارد.

 

توراندخت:  من الساعه همه چیز را برایتان توضیح خواهم داد، پدر. به سخن تان ادامه دهید. 

 

خاقان:  بله، کجا بودم. آها. شاهزاده ... بله (جدی تر می شود): فرزندم، فکر آن را بکن، که ما تا کنون بیست و نه خواستگار از نژاد شاهان اینجا داشته ایم. 

 

توراندخت  (حرفش را قطع می کند): نوزده خواستگار، پدر!

 

خاقان  (کمی دست پاچه شده): بسیار خوب، نوزده خواستگار از نژاد شاهان را کشته اید. این بدین معناست، که تو این کار را کرده ای، با کمک صدراعظم من هو. خدایان لعنتش کنند. آنها می دانند که من بی گناهم. تو هم دیگر نباید گناهان بیشتری مرتکب شوی و باعث شوی که  تاج و تخت چین هم گناهکار شود.  به همین دلیل از تو می خواهم که به سخنان شاهزاده ی آستراخان گوش فرا دهی.

 

توراندخت:  پدر! خدایان نیز می دانند، که هیچ سوگندی را نباید شکست. و اگر این خدایان می خواهند که مرا شوهر دهند، باید خواسته ی ایزدی خود را به من نشان دهند و کاری کنند که یکی از خواستگاران من، مرا شکست دهد. آنها که تا کنون این را نخواسته اند. 

 

خاقان:  فرزندم! من که تو را می شناسم و می دانم که به خدایان اعتقادی نداری.

 

توراندخت:  پدر! تفاوتی نمی کند؛ که آیا من به آنها اعتقاد دارم یا نه. من طوری عمل می کنم، که گوئی من به آنها اعتقاد دارم. و خلق باور دارد که من به خدایان اعتقاد دارم. فقط به همین بستگی دارد.

 

خاقان:  شما کافرها، کارها را برای خودتان سهل و آسان کرده اید.

 

توراندخت:  برعکس، شما دین دارها؛ کارها را برای خود سهل و آسان می کنید. شماها خودسری تان را با اعتقاد بنا می کنید، طوری که دیگر مسئولیتی بر عهده نگیرید. ولی بسیار خوب، پدر! من قسمتی از این آرزوی شما را برآورده خواهم کرد. من می خواهم که اول در یک صحبت و مصاحبه بر این شاهزاده غالب شوم. زیرا که نمی خواهم از این کار صرف نظر کنم. و بعد او را مخفیانه بخشوده و او را به برده ام پنینا ببخشم. 

 

خاقان  (بیمناک): بچه مگر عقل و شعورت را از دست داده ای؟

توراندخت  (آرام): ... فقط به این شرط؛ که آنها الساعه کشور را ترک کرده و طبیعتا به یک شرط دیگر؛ که پنینا شاهزاده را بپذیرد.

 

خاقان:  (برانگیخته  ولی با متانت) یک برده! حالا ما باید بیست و نه برابرگناه خون...

 

توراندخت (با آرامی سخنش را قطع می کند): نوزده برابر پدر!

 

خاقان:  (هنوز برانگیخته است) بیست و نه برابرگناه خون دیگران را به گردن بگیریم و یک تحقیر را هم به آنها اضافه کنیم. شاهزاده حتما خواستار آن خواهد شد؛ که او را بکشند. من هم می گویم, حق با اوست.

 

توراندخت:  شاهزاده الآن کجاست؟

 

خاقان:  کجا می تواند باشد، در اتاق مهمان است.

 

توراندخت:  پنینا، برو آنجا و با او صحبت کن...

 

خاقان:  توراندخت، من قدغن می کنم که تو ...

 

پنینا: ولی شاهزاده در این وقت شب. او حتما غرض از این ملاقات را بد تفسیر خواهد کرد.

 

توراندخت:  پنینا، تو باید بتوانی از صفات نیک ات دفاع کنی.

 

خاقان:  تو عقل و شعورت را از دست داده ای...

 

توراندخت:  از طرف من پیش او برو و راجع به امتحانش به او اخطار بده. او را در یک بحث داخل کن و ...

 

خاقان  (با اعتراضی که دارد نمی تواند حرفش را به کرسی بنشاند): من این اجازه را نمی دهم.

 

توراندخت:  (همچنان) ... و او را زیر نظر داشته باش. او به تو تعلق خواهد داشت، اگر از او خوشت بیاید.

پنینا: بسیار خوب، شاهزاده! من می روم.

 

(صدای شنیدن قدم های پا )

 

توراندخت:   پدر، اگر این به گونه ی انسانی عمل نشده باشد ...

 

خاقان:  فرزندم! تو نمی دانی؛ که داری چه کار می کنی.

 

توراندخت:  من تاکنون همیشه می دانستم، که چه کار می کنم.

 

(در اتاقی دیگر)

 

خاقان:  

 

شاهزاده ی دروغین:  یک آهنگ شاد را ترنم می کند.

 

خدمتکار:  (آهسته) شاهزاده!

 

شاهزاده ی دروغین (زیاده جوان نیست، همیشه شوخی کنان، ولی هرگز تمسخر نمی کند): کی آنجاست؟

 

خدمتکار:  یکی از برده های شاهزاده توراندخت مایل است که با شما صحبت کند.

/ 1 نظر / 52 بازدید
اتحادی

با تشکر از اینکه ترجمه های به این زیبایی از متون آلمانی را به رایگان در اختیار ما قرار می دهید. بسیار لذت بردم.