نمایشنامه‌ی یک ساعت توقف-اثر: هاینریش بل

نمایشنامه‌ی رادیوئی: یک ساعت توقف

اثر: هاینریش بل

 

شخصیت‌های داستان:

دونات کرانتوکس[1]

باربر

راننده تاکسی

گارسن

آنه

صدای برونو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

(این صحنه در یک گوشه‌ی خلوت در یک ایستگاه راه‌آهن اتفاق می‌افتد. جلوی باجه، گاهی و از راه دور صدای ترن‌هائی شنیده‌می شوند که یا وارد ایستگاه می شوند، یا آن را ترک می‌کنند. صدایی از بلندگوی راه‌آهن ورود و خروج قطار‌ها را اعلام می‌کند. صدای پا شنیده‌می شود. صدای باز یا بسته شدن باجه‌های فروش بلیط.)

 

باربر: بالاخره بار‌تان را تحویل دهم یا ...

 

کرانتوکس: صبر کنید.

 

باربر: آقا، هنوز تصمیمتان را نگرفته‌اید؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: قطار بعدی ساعت سیزده و نه دقیقه حرکت می‌کند. این یک ساعت اقامت را باید بپذیرید.

 

کرانتوکس: من حساب این را نکرده بودم، که قطار اینجا توقف کند. دراین‌صورت می‌توانستم مسیر دیگری را انتخاب کنم. حالا مجبورم که اینجا قطارم را عوض کنم.

 

باربر: آقا، واقعا این‌قدر بده است؟ شما تا آتن حتما سه روز در بین راه خواهید بود. حالا به همین یک ساعت بستگی دارد؟

 

کرانتوکس: به این یک ساعت نه، ولی به این شهر بستگی دارد.

 

باربر: شاید شما مایل باشید که از شهر دیدن کنید، شهر بدی نیست. اماکن دیدنی، خرابه‌های تاریخی، ساختمانهای جدید، کلیسا‌ها، مجسمه‌های یادبود – و آدم‌های مهربان. تقریبا داشتم دلخور می‌شدم، ولی (با خستگی) من به این زودی دلخور نمی شوم.

 

کرانتوکس: من این شهر را می‌شناسم.

 

باربر: شما تا حالا اینجا بوده‌اید؟

 

کرانتوکس: بله.

 

باربر: دراز‌مدت؟

 

کرانتوکس: هفده سال.

 

باربر: نه.

 

کرانتوکس: من که دارم به شما می‌گویم: من هفده سال اینجا زندگی کردم. قبول ندارید؟

 

باربر: طبیعی است که به حرف شما اعتقاد دارم. ولی به نظر من خیلی نامحتمل می‌رسد. هفده سال، خیلی است. و شما (کمی مکث می‌کند) من حدس می‌زنم، که شما نباید پیرتر از چهل سال باشید.

 

کرانتوکس: حدس شما تقریبا درست است. من چهل‌و‌سه سال دارم. چرا نباید هفده سال اینجا زندگی کرده باشم.

 

باربر: شما مثل یک خارجی هستید.

 

کرانتوکس: من یک خارجی هستم.

 

باربر: شما زبان آلمانی را خوب صحبت می‌کنید.  تقریبا ... فکر کنم ... خوب ...

(حرفش را قطع می‌کند).

  

کرانتوکس: شما چه فکر می‌کنید؟

 

باربر: به نظر من، شما تقریبا کمی به لهجه‌ی ما صحبت می‌کنید. شاید هم فقط دارم خیال می‌کنم. 

 

کرانتوکس: شاید هم صحت داشته باشد.

 

باربر: باری به هر جهت، بالاخره بارتان را به قسمت نگهداری از بارها تحویل بدهم، یا اینکه مایل هستید که بالا روی سکو منتظر ورود قطارتان باشید؟

 

کرانتوکس: دلم می‌خواست که با قطار بعدی به یک ایستگاه دیگر بروم و آنجا منتظر ورود قطار آتن بمانم.

 

باربر: این‌چنین خاطره‌ی بدی از شهر ما دارید؟

 

کرانتوکس: خاطره‌های بد و خوب.

 

باربر: آقا، خاطرات خوبتان را تجدید کنید.

 

کرانتوکس: الآن (مکث کوتاه) ساعت یازده و پنجاه‌و‌هفت دقیقه است. تا ساعت سیزده‌و‌نه دقیقه، کمی بیشتر از یک ساعت وقت داریم. (با صدای متغیر و کمتر سرد) اینجا جنگ بود؟

 

باربر: بله. دوازده سال قبل هم به پایان رسید. آخرین جنگ. (خسته) من گاهی جنگ‌ها را با هم قاطی می‌کنم.

 

کرانتوکس: من آنقدر از اینجا دور بودم، که جنگ فقط گاهی به صورت شایعه  تا پیش من می‌رسید: بمب، گرسنگی، مرگ ، قتل.  اینجا خیلی ویرانی به بار آمد؟ 

 

باربر: نسبتا. ولی شما آثار زیادی از این ویرانی‌ها نخواهید دید. موقعی که شما اینجا بودید، کجا زندگی می‌کردید؟

 

کرانتوکس: سوفین اشتراسه[2].

 

باربر: اوه، آدم‌‌حسابی‌ها. آن قسمت زیاد خراب نشده بود. پشت سوفین‌پارک، درست است؟

 

کرانتوکس: آیا پارک هنوز وجود دارد؟

 

باربر: بله، تازه وستعتش هم داده‌اند.

 

کرانتوکس: کافه و تراس‌رقص هم هنوز وجود دارند؟

 

باربر: بله. مایل نیستید که آنها را ببینید؟ (کرانتوکس سکوت می‌کند، و او بعد از مکث کوتاهی ادامه می‌دهد) جنگ دوازده سال است که خاتمه یافته است و شش سال هم طول کشید. هفده سال هم اینجا زندگی کردید. چه زمانی بود؟

 

کرانتوکس: من اینجا متولد شده‌ام.

 

باربر: حتما مهاجرت کردید.

 

کرانتوکس: بله.

 

باربر: شما یهودی هستید؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: به خاطر – مسائل سیاسی؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: ببخشید، پس برای چه از اینجا رفتید؟

 

کرانتوکس: من گاهی از خودم می‌پرسیدم، که چرا از اینجا رفتم. خیلی چیز‌ها بودند. شاید به خاطر یک دختر.

 

باربر: آه، ناراحتی‌های عشقی؟

 

کرانتوکس: نه. (هر دو سکوت می‌کنند و بعد کرانتوکس ادامه می‌دهد) نمی‌فهمید؟

 

باربر: نه. اگر شما در سوفین‌اشتراسه متولد شده‌اید- پدرتان ثروتمند بود؟

 

کرانتوکس: بله، پدرم ثروتمند بود.

 

باربر: خیلی‌ها از اینجا مهاجرت می‌کنند، چونکه پدرشان فقر است.

 

کرانتوکس: بله، ولی پدر من ثروتمند بود.

باربر: من که نمی‌فهمم.

 

کرانتوکس: آن موقع، فکر می‌کردم، که می‌دانم، که چرا از اینجا رفتم. ولی دلایل رفتنم را دیگر دقیقا به یاد ندارم. شاید فقط می‌خواستم که از اینجا بروم. در هر صورت یک دلیل وجود داشت. من فقط می‌خواستم بروم.

 

باربر: شما چیزی از یک دختر نگفتید؟

/ 0 نظر / 47 بازدید