آیفون - اثر: هاینریش بل

آیفون  (1962)

 

 

 

شخصیت‌های این داستان:

فرانتس رهباخ، پدر، اواخر چهل

ماریانه رهباخ، همسر فرانتس، اوائل چهل

فرانتس رهباخ، پسر، تقریبا ده ساله

روبرت کهلر، اواخر چهل

 

 

ملاحظات: 

در این دیالوگ باید، به جز صحنه‌هائی که که در آنها فرانتس رهباخ با همسر یا پسرش صحبت می‌کند، از امکانات فنی استفاده کرد، مانند تغییرات صوتی، خش و خش دستگاه، که به هنگام صحبت کردن در یک دستگاه آیفون ایجاد می شود،

و غیره تا به این صحنه‌ها یک رنگ و روی غیر رئالیستی داد. و سایر صحنه‌ها باید رنگ و روی سطحی داشته باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

( زنگ در خانه به صدا در می‌آید، یک‌بار، دو‌بار، نه زیاد بلند)

رهباخ: تو که گفتی که من خانه نیستم.

 

فرانتس: بله، من به او گفتم. (سکوتی کوتاه)

 

رهباخ:  (با آه و ناله) مثل اینکه دارد می‌رود. خدا را شکر. فرانتس، بیا  این را بگیر، یک سکه‌ی بسیار زیبا برایت آورده‌ام. این تصویر فیلیپ دوم است. زمینه‌ی طلائی این سکه چقدر زیباست و تصویر سیاه این پادشاه روی آن. تو که می‌دانی فیلیپ دوم کی بود، و چه اهمیتی داشت؟

 

فرانتس: بله پدر- - چه سکه‌ی زیبائی.

 

رهباخ: بیا این هم یک سکه‌ی زیبای دیگر از سوئیس. با یک سنگ قیمتی روی آن. این سنگ را می‌شناسی؟

 

فرانتس: بله، این سنگ توپاس[1] است، پدر. زیباست...

 

رهباخ: ببین چه ساختار زیبائی دارد! عالی است. اینها یک سری کامل هستند، من ببینیم که آیا (زنگ در دوباره به صدا در می‌آید. یک بار، خیلی آرام.) – مثل اینکه آدم سمجی است. آدم‌های وجود دارند که نمی‌دانند که ما هم گاهی به استراحت احتیاج داریم. (با عصبانیت) آنها اصلا درک نمی‌کنند. (زنگ در، یک بار).

 

فرانتس: من بروم؟

 

رهباخ:  بله، برو و بگو که من خانه نیستم، ولی محکم بگو.

 

فرانتس: (فرانتس می‌رود و در را کمی باز می‌گذارد. صدای او از هال به گوش می‌رسد که درون آیفون صحبت می‌کند). من که به شما گفتم، که پدرم در خانه نیست. (صدای نامفهومی از آیفون بگوش می‌رسد، فرانتس کمی نامطمئن است.) او نمی‌خواهد صحبت بکند. (صدای ضعیفی از دستگاه آیفون شنیده می شود). خیلی خوب، ببینم چه کار می شود کرد. (فرانتس بر‌می گردد و از جلوی در شروع به صحبت کردن با پدرش می‌کند). من به او گفتم ...

 

رهباخ:  (با صدای ضعیف و درگوشی) دستگاه را خاموش کردی؟

 

فرانتس: بله، او گفت...

 

رهباخ:  (با خشم) تو محکم نبودی، اول می‌گوئی که پدرم خانه نیست، بعد می‌گوئی که او نمی‌خواهد صحبت کند. از صدای تو می شد دریافت که داری دروغ می‌گوئی. خودتو جمع کن، با صدای محکم و مطمئن صحبت کن.

 

فرانتس: او گفت، اگر اسمش را به تو بگوید، تو در خانه خواهی بود.

 

رهباخ:  اسمش؟

 

فرانتس: او گفت که اسمش روبرت است.

 

رهباخ:  (با هیجان) روبرت – روبرت – اسم خانوادگی‌اش را نگفت؟

 

فرانتس: نه اسم خانوادگی‌اش را نگفت. او گفت همین کافی است که به تو بگویم، که روبرت آمده و می‌خواهد با تو صحبت کند.

 

رهباخ:  روبرت – این همان روبرت کهلر نیست؟ روبرت کهلر که ... (او بر‌می‌خیزد و به سرعت به درون هال می‌رود، و با صدای آمیخته با ترس درون آیفون صحبت می‌کند)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2

 

رهباخ:  شما کی هستید؟

 

کهلر: (با خنده) من ربرت هستم.

 

رهباخ: روبرت کهلر؟

 

کهلر: (با خنده) من نمی‌دانم که تو چند تا روبرت می شناسی و آیا صدای من ...

 

رهباخ: (با هیجان) روبرت فورا بیا بالا. – تو باید بیائی بالا، نه، من می‌آیم پائین. تمام این مدت را کجا پنهان شده بودی؟ -- من آمدم.

 

کهلر: (به سردی) اگر بیائی پائین، من می‌روم. همان بالا بمان.

 

رهباخ: (سردرگم) خوب، پس بیا بالا.

 

کهلر: (ملایم‌تر)  من بالا نمی‌آیم. من نمی‌خواهم تو را ببینم. من فقط می‌خواهم با تو صحبت کنم.

 

رهباخ:  چرا نمی‌خواهی مرا ببینی؟

 

کهلر: (با خنده) من نمی‌خواهم صورتی را ببینم، که آخرین بار هفده سال قبل دیدم...

 

رهباخ: ولی... روبرت...

 

کهلر: دست بردار، من نمی‌خواهم، همین شنیدن صدایت به اندازه کافی زجر‌آور هست، تا چه رسد به دیدنت...(می‌خندد)

 

رهباخ: من نمی‌دانم که چه لطمه‌ای می‌توانم به تو زده باشم. طوری که تو با من صحبت می‌کنی. من خوشحالم که می‌توانم تو را ببینم. – ما فکر می‌کردیم، تو مفقود‌الاثر شده‌ای. ما همه جا را گشتیم و گشتیم، ولی اثری از تو نیافتیم. روبرت، چرا نمی‌آئی بالا؟ بیا. تو که می‌دانی: من هر چه که دارم، مال تو هم هست.

کهلر: (می‌خندد) همه چیز؟

 

رهباخ: بله، همه چیز. چرا تو مرتب می‌خندی؟

 

کهلر: خنده مهمترین خوراک من است. (می‌خندد) خنده نان من است، شراب من است ...

 

رهباخ: این که خیلی ناجور است، که ما اینجا بایستیم و از طریق این دستگاه با هم صحبت کنیم ...

 

کهلر: (با صدای بلند تر و مداوم‌تر می‌خندد)من فکر می‌کنم که این دستگاه‌ها خیلی عالی هستند. از طریق آنها می‌توان با کسی صحبت کرد، بدون اینکه صورتش را ببینی.

 

رهباخ: که تو آن پائین ایستاده‌ای و اجازه نمی‌دهی که من پائین بیایم. تلفن کردم که کم‌تر زجر‌آور بود، روبرت، چرا   ؟

 

کهلر: تلفن کردن به پول احتیاج دارد. (می‌خندد)

 

رهباخ: به پول نیاز داری؟

 

کهلر: (با خنده) این حرف تو طوری به نظر می‌رسد، مثل اینکه تو نمی‌توانی تصور کنی، که آدم به پول نیاز دارد.(ادای رهباخ را در می‌آورد) به پول احتیاج داری؟ به هوا احتیاج داری؟ شاید به چند جفت جوراب احتیاج داشته باشی؟ بله فرانتسة من هم به چند جفت جوراب و هم به مقداری پول نیاز دارم.

 

رهباخ: خدای من، این‌قدر وضعت خراب است؟ روبرت بگو .. دیگر: تمام این مدت را چه‌کار کردی؟ کجا بودی؟ حال و احوالت چطور بود؟ آخرش را کجا بودی.ما به مردهائی مانند تو نیاز داریم. مردهاوی که...

 

کهلر: شما به مردهائی مانند من نیاز دارید؟ شما کی هستید؟ (می‌خندد) که به مردهائی مانند من نیاز دارید... 

 

رهباخ: خوب، منظور من این است که—دولت و جامعه، و هیچ خجالت هم نمی‌کشم که بگویم تمام انسانیت به م

/ 0 نظر / 33 بازدید