نمایشنامه ی رادیوئی "تمام شدنی نیست " - اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

 

نمایشنامه ی رادیوئی

تمام شدنی نیست[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

Wolfgang Hildesheimer

مترجم: شاپور چهارده چریک

 

نقش آفرینان

 مارتین روریش[2]

یک مرد

آقای فوگلر[3]

خانم فوگلر

خانم فون گولیات[4]

فرانسیسکا[5]

دکتر برون[6]

آلبرت[7]

دو مرد دیگر

 توجه:

در طول بازی باید  دقت کرد که به شنونده چنین القا شود که این نمایشنامه در چند سطح اتفاق می افتد.

  

(موسیقی کنکرت[8]؛ به تدریج خاموش شود. در می زنند. صدای در. صدای پا.)

 مارتین روریش: بیائید تو!

 

یک مرد:  روز به خیر. شما آقای مارتین روریش هستید؟

 

مارتین روریش:  بله من همان هستم.

 

مرد:  من نامه ای برای شما دارم.

 

مارتین روریش: نامه؟ پست در این موقع روز؟

 

مرد: این نامه از پست نیست.

 

مارتین روریش: از پست نیست؟ پس ازکجاست؟

 

مرد: از ادارات است.

 

مارتین روریش: (مکث کوچکی می کند. بدجوری غافلگیر شده است.) از ادارات؟ برای من؟ (مکث کوتاه) سیگار؟

 

مرد: نه، متشکرم. من در حین انجام وظیفه سیگار نمی کشم.

 

مارتین روریش: آها، شما هنوز در حین خدمت هستید!

 

مرد: بله. من باید منتظر شوم تا شما با امضای تان دریافت نامه را گواهی کنید.

 

مارتین روریش: گواهی کنم؟ آها! بدهید به من. (نامه را می خواند): "اداره ی عالی ساختمان"  من تاکنون نمی دانستم که چنین اداره ای هم وجود دارد. "به آقای مارتین روریش" آدرس درست است. پاکت نامه را پاره می کند. به خواندن ادامه می دهد: خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم برای تاسیس ساختمانهای جانبی ادارات محلی که در یک پروژه ی عمومی در نظرگرفته شده است، ایجاد شود. مکث.  این دیگر چه زبان عجیب و غریبی است؟

 

مرد: متوجه محتویات آن شدید؟

 

مارتین روریش: بله، متوجه محتویاتش شدم، ولی کاملا آن را نفهمیدم.

 

مرد: ماموریت من این به این محدود می شود؛ که شما محتویات آن را گواهی کنید. من با فهمیدن آن کاری ندارم. لطفا اینجا را امضا کنید.

 

مارتین روریش: خوب؛ بفرمائید.

 

مرد: متشکرم. خوب من باید بروم. بیش از چهار آپارتمان که در این ساختمان  وجود ندارد؟ یا وجود دارد؟

 

مارتین روریش:  (در فکر فرو رفته) چه فرمودید؟ (به خود می آید) آها؛ نه. بیش از چهار تا نیستند.

 

مرد:  متشکرم؛ خداحافظ!

 

مارتین روریش:  خدا حافظ! صدای در. صدای پا روی پله ها که به طرف پائین می رود.

 

(نزدیک میکروفون. ولی آهسته و در اندیشه فرورفته)... خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم ... اتاقهایتان را خالی کنید ...  صدای در زدن او را از افکارش بیرون می آورد.

امروز چه خبر است؟ بیائید تو! صدای در. صدای پا. آها، آقای فوگلر شما هستید!

 

فوگلر: (به طور ناخوشایندی با سروصدا) شما هم یک دستور تخلیه دریافت کردید؟ چنین نیست؟

 

روریش: آها؛ این را امروزه یک دستور تخلیه می نامند؟ پس این یک دستور تخلیه است؟

 

فوگلر:  بله. من آدمی هستم که  اسم هر چیزی را روی آن چیز می گذارم. من همیشه می گویم که ما باید به صورت هر چیزی بنگریم.  

 

مارتین روریش: بله، ولی من کاملا متوجه نمی شوم که ...

 

فوگلر: شما متوجه نمی شوید؟ وقتی که توی خیابان نشستید؛ متوجه خواهید شد.

 

روریش: توی خیابان بنشینم؟ اصلا به شما مربوط نمی شود؟ شما هم  همانطور که خودتان می گوئید "این دستور تخلیه " را دریافت کرده اید؟ یا نه؟ پس به همه ی ما مربوط می شود.  

 

فوگلر: بله؛ به همه ی ما مربوط می شود. ولی من دارم فکر می کنم که همین طور ساده هم هر چیزی را نپذیرم. ملتفط هستید؟ من علیه آن خواهم جنگید. من سروصدا راه می اندازم. اگر این آقایان فکر می کنند که می توانند هر کاری را  من بکنند؛ اشتباه کرده اند. این آقایان اشتباه می کنند. با این کارها نمی توانند جلوی مرا بگیرند؛ جلوی مرا نمی توانند بگیرند.   

 

روریش: (خسته) خوب؛ جلوی شما را نمی توانند بگیرند؟ مکث.  دیگران چه می گویند؟ همسر شما چه می گوید؟

 

فوگلر: آه، شما که می دانید، زنها روی آب خانه می سازند. آنها زود تسلیم می شوند. زن من که می خواهد همین الآن اسباب و اثاثیه اش را جمع کند. ولی نمی شود. من به شما ضمانت می دهم که این طور نخواهد شد. من نمی گذارم با من  بازی کنند. من مشت هایم را به آنها نشان خواهم داد. آنها باید مشت های ...

 آهسته خاموش شود.

در یک سطح دیگر.

 خانم فون گولیات: فکر کنم، که مردم نمی دانند؛ با چه چیزی سروکار دارند. ولی در هر صورت این کار هم اشتباه است؛ که بگذاریم آنها سوارمان شوند. یک چنین کاغذ بی معنی ای را اصلا نباید خواند. گذشته از آن؛ خیلی هم نامفهوم نوشته شده است. من که باید از آقای دکتر برون خواهش کنم؛ آن را برای من توضیح بدهد. من که از یک چنین زبانی چیزی نمی فهمم و نمی خواهم که بفهمم. مکث. در هر حال، آنها که نمی توانند اسباب و اثاثیه ی ما را توی خیابان بریزند. فرانسیسکا، نظر تو چیست؟ زیاد هم مطمئن نیست: آنها که نمی توانند ما را بیرون کنند. آنها نمی توانند این کار را بکنند. 

 

فرانسیسکا: خانم فون گولیات؛ من نمی دانم که مردم چه کاری می توانند انجام بدهند.

 

خانم فون گولیات: بچه؛ تو که هیچ چیز نمی دانی. اما من می دانم؛ که آنها نمی توانند ما را بیرون کنند. مکث. در هر صورت؛ من به وزیر تلفن می کنم و از او خواهش می کنم که به من کمک کند. او برای یک دوست قدیمی کاری انجام خواهد داد. درست است؛ چینگ مه؟ او باید برای یک دوست قدیمی کاری انجام بدهد. به چینگ مه شیر تازه دادی؟  

 

فرانسیسکا: بله؛ خانم فون گولیات.

 

خانم فون گولیات: چینگ مه عزیز! فکرش را بکن؛ می خواهند ما را بیرون کنند. ولی ما هنوز پارتی داریم. درست است چینگ مه؟ هنوز پارتی داریم؛ فرانسیسکا؛ فکر می کنی که آقای وزیر بتواند برای ما کاری بکند؟ 

 

فرانسیسکا: من نمی دانم؛ خانم عزیز. من که او را نمی شناسم.

 

خانم فون گولیات: طبیعی است؛ که تو او را نشناسی. ولی من او را می شناسم و می دانم که او برای ما کاری انجام خواهد داد. کافی است که فقط به او زنگ بزنم. ولی نه حالا. او خیلی کار دارد. در هر حال او به من کمک خواهد کرد. او یک دوست قدیمی است. او سالها قبل با هم ... 

 

فرانسیسکا: می دانم خانم عزیز. می دانم.

 

خانم فون گولیات: او به من کمک خواهد کرد. آنها که نمی توانند با من چنین رفتار کنند. من کجا بروم؛ با این مبلمان سلطنتی و گلدان های اتروسکی[9]، با این چینی های ...  فرانسیسکا چینگ مه می خواهد بیرون برود. درست است؛ چینگ مه عزیزم. تو می خواهی بروی بیرون؛ جلوی در. چه حیوان خوبی؛ چه حیوان تمیزی. بعدا به او کمی از آن جگر بده؛ فرانسیسکا.  او گرسنه است.  پینگ مه بیچاره!  این کارها برای او هیجان آفرین است! فرانسیسکا؛ فراموش نکن که به سلما بگوئی که با دقت بیشتری اینجا را تمیز کند. روی اشیا نقره ای چیپندیل[10] کلی خاک نشسته است. من امروز صبح می توانستم حتی اسمم را روی آنها بنویسم. ما هنوز اینجا هستیم و تا زمانی که اینجا هستیم؛ مایلم که در خانه ی من همه چیز با نظم و ترتیب پیش برود. می فهمی؟

 

فرانسیسکا: من سخن شما را کلمه به کلمه فهمیدم، خانم فون گولیات. تا زمانی که ما اینجا هستیم؛ دوست نداریم که به آنارشیسم فرصتی بدهیم.

 

خانم فون گولیات: کاملا درست است. ما هنوز اینجا هستیم و وزیر هم هنوز زنده است. من به او زنگ می زنم؛ همین فردا صبح. او به ما کمک خواهد کرد، درست است چینگ مه؟ او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا؛ چینگ مه کجاست؟

 

فرانسیسکا: جلوی در است؛ خانم گرامی!

 

خانم فون گولیات: آها، درست است. زنگ می زنند. که می تواند باشد؟ نکند مهمان باشد؛ این وقت شب؟ من الان نمی خواهم  پذیرائی کنم. من خیلی هیجان زده هستم. فرانسیسکا؛ اگر مهمان است؛ بگذار کمی صبر کند تا من دستی به سرورویم بکشم.

 

فرانسیسکا: بله خانم گرامی. صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از خانه. صدای در. چقدر خوب تو که آمدی، مارتین. من می خواستم همین الان نزد تو بیایم. ولی خانم فون گولیات خیلی نگران است.

 

روریش: من می خواهم با او صحبت کنم؛ فرانسیسکا.

 

فرانسیسکا: می توانی این سعی را بکنی. ولی کار ساده ای نخواهد بود. او کاملا خود را باخته است. از او چه می خواهی؟

 

روریش:  در حقیقت کاری با او ندارم. فقط می خواستم بدانم که سایر مستاجرین در این باره چه فکر می کنند. آیا باید کار مشترکی انجام دهیم یا اینکه منتظر سرنوشت خویش باشیم و بگذاریم که امور همین طور پیش برود. می فهمی؟ من می خواهم یقین داشته باشم. 

 

فرانسیسکا: او می خواهد به وزیر تلفن کند.

 

روریش: این کار کمکی نخواهد کرد. وزرا دیگر نمی توانند اینجا کمکی  کنند.

صدای در. صدای پا.

 

خانم فون گولیات: آه؛ آقای روریش. فکر کنم می دانم که از کجا این افتخار نصیب من شده است؛ که شما به دیدن من آمده اید. به خاطر این نامه ی مضحک است. اینطور نیست؟

 

 روریش: کاملا درست است؛ خانم گرامی؛ به خاطر همین نامه است. ولی طوری که شما فرمودید مضحک؛ متاسفانه چندان هم مضحک نیست. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش؛ همانطور که چندی پیش به فرانسیسکا گفتم؛ آنها که نمی توانند ما را همینطور بیرون کنند.

 

روریش: من می ترسم که آنها همین کار را بکنند، اگر ما اقدامی نکنیم. به همین علت هم باید گوش به زنگ باشیم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، من ابا دارم که این کار را جدی بگیرم. من به وزیر تلفن می کنم. او دوست من است. ما یک بار مدتها قبل با هم ...  ولی این دیگر به اینجا ربطی ندارد. در هر صورت من با او صحبت خواهم کرد. ولی الآن این امکان وجود ندارد. شما می دانید که او خیلی کار دارد و می دانید که کسی مثل او باید به چه چیزهائی فکر کند. ولی همین فردا صبح زود به او زنگ خواهم زد. او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا هم معتقد است که او به ما کمک خواهد کرد.   

 

روریش: خانم گرامی! من بیم دارم که این هم نتواند کمکی کند. اگر ادارات تصمیم گرفته باشند؛ از خانه ای که ما در آن سکونت می کنیم؛ یک واحد ساختمان عمومی بسازند- آنطور که آنها می گویند- برایشان تفاوتی هم نخواهد کرد که شما وزیر را می شناسید. باید کار دیگری کرد. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش عزیز! ما به کجا رسیده ایم؛ اگر نتوانیم در برابر چنین حملاتی به زندگی خصوصی مان از خود دفاع کنیم؟

 

روریش: من نمی دانم؛ به کجا رسیده ایم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، شما آمدید پائین که همین را به من بگوئید؟ صادقانه بگویم؛ من هیچ مایل نیستم که بگذارم شما آرامش مرا بر هم بزنید؛ آرامشی که من خود هم به زحمت از آن دفاع می کنم. آن هم  در موقعیتی که هر کدام از ما به حمایت نیاز دارد. در موقعیتی که دارند همه چیزم را از من می گیرند. منظورم کلکسیون ها و چینی ها و ... مکث. من می خواهم جریان را با آقای دکتر برون در میان بگذارم. او آدمی است که از این چیزها سردرمی آورد. نظر شما چیست؟

 

روریش:  من باید بگویم؛ که من این موقعیت را هنوز چنان دقیق بررسی نکرده ام که بتوانم بگویم؛ چه کسی از عهده ی آن بر می آید.

 

خانم فون گولیات: شما زود تسلیم می شوید؛ آقای روریش. باور کنید؛ شما بدین طریق فقط به خودتان لطمه می زنید. آدم باید بتواند نبرد کند؛ در غیر این صورت شکست خواهد خورد. من با دکتر برون مشورت می کنم. شاید او بتواند دوباره به من نیرو دهد. همین الآن.

 

صدای پا. صدای در. 

 

فرانسیسکا: خوب؛ حالا من تو را اقلا برای یک لحظه برای خودم تنها دارم. من این روزها تو را به ندرت می بینم. که می داند؛ که من اصلا تا کی می توانم تو را برای خودم داشته باشم.

 

روریش: بله؛ که می داند. هیچ کس نمی داند. ادارات هم این را نمی دانند. (در فکر فرو رفته) ولی ما چه می کردیم؛ اگر این را می دانستیم؟ همه چیز مثل همیشه می بود.

 

فرانسیسکا: شاید. ولی ما خوشبخت تر می بودیم. ما می توانستیم تصمیمی بگیریم. 

 

روریش: نه؛ ما نمی توانستیم؛ فرانسیسکا. هیچ کس نمی تواند تصمیم بگیرد. مشروط  است به نهائی بودن به غایت. و هیچ چیز به جز مرگ نهائی نیست.  (ناگهان بی قرار می شود): فرانسیسکا، بگذار من بروم؛ من خیلی بی قرار هستم. من خیلی کار دارم. دیر می شود. من به زودی تو را می بینم. شب بخیر.

 

فرانسیسکا: شب بخیر؛ مارتین.

 

سطح دیگر

 

برون:(تمسخر کنان؛ جملات معترضه به کار می برد) که آنها می خواهند ما را بیرون کنند. درست است، آلبرت. آنها می خواهند ما را بیرون کنند.

 

آلبرت: (هم همینطور، ولی نرم تر) بله؛ جناب آقای دکتر برون می خواهد شکارگاهش را عوض کند. ولی من معتقدم؛ که به همین سادگی هم نخواهد بود. 

 

برون: خب؛ دوست گرامی؛ ما باید آماده ی هراقدامی باشیم.  خوب ما را بیرون  بیندازند؛ بهتر است تا بی فایده زندگی کردن. نه؛ اینطور خوب نیست؛ باید طور دیگری جمله بندی شود تا معنی کلمات قصار را بدهد. مکث. که اینطور. که می خواهند ما را از اینجا بیرون کنند. ولی هنوز روز ما به پایان نرسیده است. درست است؛ آلبرت. یا اینکه تو معتقدی که روز ما به پایان رسیده است.  

 

آلبرت: چه کار کنم؛ به این شوخی ها جواب بدهم یا اینکه جدی بودن موقعیت را مد نظر داشته باشم.

 

برون: هر کاری دلت می خواهد انجام بده، دوست عزیز. به من ربطی ندارد. ولی چیزی برای نوشیدن به من بده. مطابق معمول.

 

آلبرت: بله آقای دکتر.

 

برون:متشکرم.

 

آلبرت: آقای دکتر می خواهند چنگ و دندان نشان دهند؛  یا اینکه در وضعیت فعلی بهتر است که فعلا از این اقدام دوری جویند.  

 

برون: آرام بمان؛ دوست عزیز. (شوخی نامطبوعی می کند): شاید بتوانم تو را جلو بیندازم و دندان های شیری تو را به آنها نشان دهم.

 

آلبرت: به نظر من، تو بعضی وقتها خیلی بی مزه ای.

 

برون: اینطور فکر می کنی؟ اینجا پیش من به تو خوش نمی گذرد؟ می خواهی جای دیگری بروی؟ نگران نباش، ما همیشه با هم خواهیم ماند. اگر مرا بیرون کنند؛ تو هم بیاید بروی. سرنوشت تو به سرنوشت من گره خورده است.

 

آلبرت: این که نمی شود.

 

برون: ولی ضرری هم ندارد؛ دوست من؛ ضرری ندارد. ما که تنها هستیم. چیزی به من بده که بنوشم. مکث. این خانم پیری که بالای سر ما زندگی می کند، چطور در این باره فکر می کند.

 

آلبرت: آیا این یک سوال بدیع است یا اینکه خواستار پیشگوئی من هستی؟

 

برون: آلبرت، به نظر من، تو این اواخر خیلی خسته کننده شده ای؛ یا اینکه خسته هستی؟ ولی تو از پوست خودت بیرون نمی آئی من هم از پوست خودم؛ و من نمی خواهم که از پوست خودم بیرون بیایم. شادمان و آهسته. پس می خواهند ما را بیرون کنند. هیچ چیزی همانطور داغ که پخته می شود؛ خورده نمی شود[11]. یا اینکه نظر تو این است که ... زنگ می زنند. کی حالا می آید؟ آلبرت در را باز کن. ولی محض احتیاط از سوراخ در نگاه کن. ما دیگرعادت نداریم که این موقع مهمان داشته باشیم.  صدای پا؛ صدای در.   این که خانم فون گلیات است. خیلی لطف کردید؛ خانم گرامی، شما به موقع آمدید تا با هم شبانه  مشروبی  بنوشیم. من همین الآن می‌خواستم لیوانی برای خودم بریزم؛ درست است؛ آلبرت؟ و خیلی دلم می‌است که کسی با من هم‌پیمانه شود. آن کس هم ،

هم اینک وارد شد. Dea ex machina   اگر بخواهیم به زبان شاعرانه آن را بیان کنیم. با یک ککتیل شبانه چطورید؟

 

خانم فون گولیات: من این فرصت را ندارم.

 

برون: نه! شما مرا به تعجب وامی‌دارید؛ خانم گرامی! من سراپاگوشم که بشنوم، چه چیزی می‌توانست شما را وادار کند که شبانه ... 

 

خانم فون گولیات: من بر این باورم که شما خیلی خوب می‌دانید، که من برای چه آمده‌ام.

 

/ 0 نظر / 24 بازدید