نمایشنامه ی رادیوئی ملاقات در بالکان اکسپرس - اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

 ملاقات در بالکان اکسپرس 

گوشه‌ای از زندگی یک جاعل

 Wolfgang Hildesheimer

 ----------------------------------------------------

نقش‌آفرینان:

 راوی (جاعلی به نام روبرت ژیسکارد)

یک حاکم

یک نفر مصری،فروشنده آثار هنری

لیانه، یک زن جاسوس

یک راننده قطار

یک آتش‌کار قطار

یک مامور قطار

یک بانوی سالخورده

وزیر فرهنگ پروسه‌گوینا

نخست وزیر پروسه‌گوینا

امیر ژاروسلاول ششم

ریدل‌مایر کتاب هنر

آقای لایونل رودریک پرات

 

 توجه کنید که در این نمایشنامه گاهی کلمات یا جملاتی دیده می‌شود که من آنها را با خط سیاه پررنگ نوشته‌ام، مانند: آهسته به پایان برسانید، پخش کنید، قطع کنید، سروصدای خیابان را پخش کنید، سروصدای خیابان را خاموش کنید و امثالهم. این دستورات به درد خواننده‌ی معمولی نمی‌خورد، بلکه بیشتر برای کارگردان یا بازیگر نوشته شده تا در حین اجرای آن روی سن یا در رادیو بدانند که کجا باید تکیه کنند، یا کجا باید موسیقی پخش یا خاموش شود و ...

  نکته‌ی دیگر نوشتن اسامی است. در عرف بین‌المللی چنین است، که معمولا اسامی را می‌نویسند، تا اشتباهی در این زمینه پیش نیاید. زیرا که در این مورد بسیار اشتباه‌ها شده و خواهد شد. مثلا اسم "مایر" را ما می‌توانیم به صورتهای زیر بنویسیم:

Mayer, Maier, Meyer, Meier, etc…

پس بهتر است اسامی خارجی‌ای که به فارسی نوشته می شوند، به زبان اصلی (در اینجا آلمانی) هم نوشته شوند، تا از تکرار اشتباهات جلوگیری شود.

 ------------------------------------------- 

 راوی:(فضای باز؛ مصاحبه‌ای بدون هیچ چشم‌داشت): اسم من رابرت ژیسکارد است. من جاعل آثارهنری هستم. ولی نه از این جاعلینی که همه‌اش چمن و جنگل می‌کشند و قطعه‌ی کوچکی از تاریخ هنر را پیش رو دارند و همان قطعه را هم از بر می‌کنند. نه، من تابلوی مونا لیزا را جعل کردم. بله، مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس یکی از آثار من است. و مهم‌تر از همه اینکه من به یکی از این کشورهای ملی؛ یک نقاش تحویل دادم.  من می‌خواهم از این دوره‌، که یکی از زیباترین دوره‌های زندگی‌ام بوده است؛ برایتان تعریف کنم. ولی قبلا چیزهائی راجع به خودم برایتان بگویم:

قبلا برایتان بگویم که این به هیچ وجه قصد و نیت من بوده است که از استعدادم در این راه سوءاستفاده کنم. من هیچ موقع این احساس را نداشته‌ام که بعضی‌ها آن را "مسئولیت اخلاقی در برابر هنر" می‌نامند. شما می‌گوئید، من یک انسان بدون مسئولیت هستم؟ کاملا درست است! من نمی‌خواهم آن را حاشا کنم. ولی فکر کنید: من طبعا یک انسان انقلابی نیستم. و یک هنرمند دانشگاه‌دیده هم نیستم. من باید به شما بگویم که من از این هنرمندان ده روزه که اسمشان بعد از چند سال فقط در کاتالوگ‌ها دیده می‌شود، از صمیم قلب نفرت دارم.

می‌بینید: هنرمندان دیگر در پی آن هستند که معروف شوند و در نزد ما جاعلین، به محض اینکه ناشناس بودمان را از دست دهیم، ترقی و پیش‌رفت هم از دستمان رفته است. پس من از دیگران یک قدم جلوتر هستم، زیرا که من از ناشناس‌بودن واهمه‌ای ندارم. نیروی محرکه‌ی من همیشه کسب ثروت بوده است. و در برابر این کسب ثروت، هم بهانه‌های هنری و هم بهانه‌های اخلاقی باید پس زده شوند. پس من به نوع خودم یک انسان صراط‌المستقیم هستم.

خب، همانطور که گفتم، تابلوی مونالیزا تنها اثر هنری من نیست. ولی اولین آنهاست. می‌شود گفت که مونالیزا امتحان قبولی من بوده است. اثر بعدی من یک "پیرو دلافرانچسکا[1]" بود، که در لندن است. و فقط با این تابلو من چند سال تنبلی و تن‌پروری کسب کردم. و چنین بود که مصمم شدم به مصر بروم. این سفر آن زمانها  یک سفر دریائی هفت‌روزه بود.

خب، شما که می‌دانید ما هنرمندان چگونه هستیم. هنر و هنرنمائی را نمی شود نادیده گرفت. همان درون کشتی من تحریک شدم تا نقاشی کنم و اثری از "روبنز آکت[2]"  کشیدم. گرچه اثر استادانه‌ای نبود. ولی مگر تمام آثار "روبنز" آثار استادانه هستند؟ در قاهره فصل آثار هنری شروع شده بود و در این فصل می شد تقریبا هر اثری را به فروش رساند. هنوز نقاشی خشک نشده بود، که من در هتل شفرد، جائی که اقامت داشتم، با یک امیر شرقی چهل‌و‌پنج‌ساله‌ آشنا شدم. که می شود گفت، این نقاشی برایش می‌توانست جالب باشد. و من آن را به او پیشنهاد کردم.

 

امیر (صدای بم، هن هن کنان، چاق، با لهجه‌ی خارجی): بله، بله، این نقاشی بدی نیست. گویا بودنش را خوب به تصویر کشیده‌اید. بد نیست. متفکرانه: چند سال قدمت دارد؟

 

راوی (دیالوگ):خب، این یکی از آثار روبنز است. گویا از دوره‌ی میانی روبنز بوده باشد.

 

امیر: که این طور. از دوره‌ی میانی. دوره‌ی میانی یعنی چه؟

 

راوی: یعنی بهترین سالهای زندگی یک مرد. شما مثلا؛ در بهترین سالهای زندگی‌تان هستید. می شود گفت، شما در دوره‌ی میانی زندگی‌تان هستید.

 

امیر (خوشحال): من، بله، بله. می شود گفت. من در بهترین سالهای زندگی‌ام هستم. این نقاشی خوبی است. من آن را می‌خرم. گفتید که اثر کیست؟

 

راوی: اثر روبنز است. پتر پاول روبنز.[3]یکی از معروفترین نقاشان هلندی است.

 

امیر: آها. خب، من آن را می‌خرم. چک قبول می‌کنید؟ من دسته چک‌ام را همراه دارم. گفتید که قیمتش چند است؟

 

راوی (مونولوگ): قیمتش خوب بود، ولی از لحاظ هنری زیاد تعریفی نداشت. زیرا که اینجا سوژه مهم بود، نه اثر هنری.  اگر این نقاشی، گل و چمن بود، امیر حتماً آن را قبول نمی‌کرد. در هر صورت موفقیت خودی نشان داد. روز بعد مردی در هتل نزد من  آمد.

 

فروشنده آثار هنری (قیافه‌ی شرقی غربی): ببخشید، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم.

 

راوی (دیالوگ): این را که نمی شود بخشید.

 

فروشنده آثار هنری (نمی‌فهمد): بله، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم. من آن نقاشی را دیدم، که شما به ماهاراجه‌ی ساکونتالا فروختید.

 راوی: آها، ایشان ماهاراجه‌ی ساکونتالا بود؟

 فروشنده آثار هنری: نمی‌دانستید؟ رعایای وی سالانه به اندازه‌ی وزن او و همسر محبوبش برایش الماس می‌آورند.

 راوی: پس باید قیمت آن را دوبرابر حساب می‌کردم.

 فروشنده آثار هنری: او این کار را کرد و دوبرابر قیمت خرید را هم دریافت کرد. او این نقاشی را به دوستش نابوب راپونجارلادشال فروخت.

  راوی: سنگهای قیمتی هم برایش می‌آورند؟

 فروشنده آثار هنری: نه. او آب حمامش را در برابر پلاتین به اعضای گروه مذهبی‌اش می‌فروشد.

 راوی: بدین طریق هم می‌شود پول درآورد. خصوصا اگر کسی زیاد حمام برود. خب، حالا نوبت شماست، دوست عزیز. از من چه می‌خواهید؟

 فروشنده آثار هنری: من می‌خواستم از شما بپرسم که آیا شما از این نقاشی‌ها بازهم دارید؟

 راوی: چه فکرمی‌کنید؟ فکر می‌کنید که من با نقاشی‌های روبنز سفر می‌کنم؟

 فروشنده آثار هنری: حتما که نباید آثار روبنز باشد. می‌فهمید. بستگی دارد به ... چطور بگویم ... بستگی دارد به آن که چه چیزی تصویر شده است. من کسانی را سراغ دارم که به این‌گونه سوژه‌ها علاقمند هستند. من پول خوبی به شما خواهم داد.

 راوی: خب، در این مورد می شود صحبت کرد. شاید بشود با هم به توافق رسید. ---

 راوی (مونولوگ): خب، من برای این آقایانی که در فصل فروش در کنار رود نیل اقامت داشتند، تصاویری کشیدم و باید بگویم که من در این نقاشی‌ها به تجربه و عبور از مرز آن زیاد توجه نشان ندادم، تا بتوانم به جلوه‌های ناتورالیستی آن توجه و  تکیه کنم.

ولی می شود دریافت که این جو برای این کار مساعد نبود که من بتوانم کوشش‌های هنرمندانه‌ام را نشان دهم و بدین ترتیب مصمم شدم که این کشور را ترک کنم.

من نخست به قسطنطنیه رفتم و در آنجا تصویری از قرن سیزدهم را تمام کرده و آن را به موزه‌ی ملی ترکیه فروختم و بعد از آن سوار قطار "اورینت اکسپرس[4]" شدم تا به نواحی غربی سفر کنم.

اینجا بود که ماجراها شروع شد. ماجراهائی که من قصد داشتم برایتان تعریف کنم.

در دهه‌ی اول قرن، قطار "اورینت اکسپرس" بسیار رمانتیک‌تر از امروز بود. برای اینکه کُرُم و چرم جای پوست و چوب‌بری‌های زیبا را گرفته و ساعت حرکت و ورود این قطار را می‌توان در مطبوعات خواند.

من یک ساعت بعد از حرکت و هنگام صرف شام در رستوران قطار با خانمی بسیار جوان و زیبا آشنا شدم. عینک سیاهی به چشم داشت و با چوب‌سیگاری از جنس عاج سیگار روسی می‌کشید. روبرویش نشستم.    

  (سروصدای قطار در حین حرکت و مردم در رستوران پخش شود.)

 راوی: ببخشید، شما  جاسوس نیستید؟  

 خانم: کاملاً درست است.

 راوی: برای کی جاسوسی می‌کنید؟  

 خانم: فعلا برای "پروچه‌گووینا[5]" کار می‌کنم.

 راوی: آها؛ پروچه‌گووینا. پولی خوبی می‌دهد؟

 خانم: آه. واقعا نه. فعلا که دولت پروچه‌گووینا حقوق چند ماه مرا پرداخت نکرده است. 

 راوی: پس چرا خَدَمات‌تان را به کشور دیگری عرضه نمی‌کنید؟   

 خانم: آدم باید کارش را متواضع شروع کند. پروچه‌گووینا برای من حکم یک تخته پرش را دارد. کسی چه می‌داند، شاید در جنگ بعدی برای یک اَبَرقدرت کار کنم. هر کسی قادر به این کار نیست.

 راوی: بله، بله، ما آدم ها می‌خواهیم به قله‌ها صعود کنیم. آرزوهایمان دست‌نیافتنی است. به جای اینکه بدون آرزو برای خودمان زندگی کنیم.  

 خانم: شما یک فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: آه. خب، من هم به بعضی چیزها فکر کرده‌ام. شما هیچ وقت در باره‌ی چیزی فکر نمی‌کنید؟  

 خانم: نه. چرا باید فکر کنم؟

 راوی: همین‌طور پرسیدم. شغل شما اینده‌ای هم دارد؟  

 خانم: جاسوسی کار بدی نیست. فکرش را بکنید: چه مشاغلی امروزه برای ما زنها وجود دارد؟ آزادی زنان در چند سال دیگر شاخه‌هایش را خواهد گسترد. ولی ما امروزه هنوز برای این کار آمادگی نداریم. شما دیپلمات هستید؟

راوی: واقعا بگویم، نه. گرچه فعلا آرزو می‌کنم که ای کاش من هم یک دیپلمات بودم. ولی به خودتان زحمت ندهید، من دیپلمات نیستم. ضمنا شما خیلی دلربا هستید. شما پروچه‌گووینائی هستید؟  

خانم: نه. من در پرزمیسل[6] متولد شده‌ام. پدر من ژنرال ارتش قیصری-شاهنشاهی اتریش-مجارستان بود. مادرم هم یهودی و اهل اُمسک[7] بود.

راوی: شما برای یک جاسوس خیلی بی‌پروا هستید.   

خانم: باور کنید، بدین طریق بیشتر می‌توان پیشرفت کرد. دیپلمات‌ها اینطور باور نمی‌کنند، که من جاسوس باشم.  شما هم حتماً باور نمی‌کنید؟

راوی: من، نه. به هیچ وجه.   

خانم: می‌بینید؟ من هم باور نمی‌کنم که شما دیپلمات نیستید!

راوی: عالی است. به دلیل این عدم اعتماد متقابل باید چیزی بنوشیم. ---   

راوی (مونولوگ): ما چند ساعت با هم مشروب خوردیم. اول در کوپه‌ی من. بعد از اینکه ذخیره‌های من تمام شد، به کوپه ی او رفتیم؛ که در واگن بعدی بود. من بعد دوباره به کوپه ی خودم برگشتم و بعد از آن دوباره به کوپه ی او رفتم، این مرتبه با پی‌جامه. کیف بغلی‌ام را هم باخودم بردم؛ جونکه نمی‌دانم که کی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. و بعد؛ دیگر نزدیک صبح بود، که دوباره به کوپه‌ی خودم برگشتم. --- بهتر است که بگویم، می‌خواستم به کوپه‌ی خودم بروم. ولی تا آخر واگن دوست دخترم بیشتر نیامدم. زیرا که اینجا آخر قطار بود. واگن من را از قطار جدا کرده بودند. یعنی دو واگنی که باید به پروچه‌گووینا می‌رفتند و قرار بود که ما را به پاریس ببرد، از قطار جدا شده بود. من هم در یکی  از همین دو واگن بودم، با پی‌جامه. من برگشتم و در کوپه ی دوست دخترم را زدم.

(سروصدای قطار، صدای در زدن؛ در باز می شود، فضای کوپه.)

 خانم: آه، شما دوباره برگشتید؟

 راوی (دیالوگ): بله. اجالتاً هم اینجا می‌مانم. صدای قفل شدن در.

 خانم: شما مردها چقدر عجیب هستید! باوجودی‌که هیچ قولی به شما داده نمی‌شود، ولی شما باز هم می‌خواهید ما را تصاحب کنید.  ولی شما همه‌تان اینجوری هستید.

 راوی: ولی شما که منظورتان این نیست که در نزد زنها چنین مواردی پیش نمی‌آید؟

 خانم: نزد من، نه. من که به دنبال شما نیفتادم.

 راوی: یعنی می‌گوئید، که من به دنبال شما افتاده‌ام؟

 خانم: خب، تا حدودی بله.

 راوی: آها می‌بینید، اینجاست که من باید شما را از اشتباه‌تان بیرون بیاورم. اینجاست که من از یک موقعیت اضطراری یک فضیلت می سازم.

 خانم: چرا فضیلت؟

 راوی: شاید این اصطلاح اینجا زیاد جالب نباشد. ولی دریابید: من دیگر کوپه‌ای ندارم. حداقل در این قطار دیگر کوپه‌ای ندارم. می‌شود گفت که شما فعلا تنها کس و کار من در این جهان هستید. یعنی بدون این پی‌جامه‌ای که به تن دارم و بدون کیف‌بغلی‌ام.

 خانم: جداتان کردند!؟ این که خیلی خجالت‌آور است.

 راوی: درست است. من فعلا در یک موقعیت –آنطور که شما گفتید- اضطراری و خجالت‌آور هستم.

 خانم: خب حالا می‌خواهید چکار کنید؟

 راوی: تا حالا که فرصت نداشته‌ام در این مورد فکر کنم. من که عادت به این‌گونه موقعیت‌ها ندارم. 

 خانم: شاید بهتر باشد که ما یک کنیاک بنوشیم.

 راوی: با کمال میل. گرچه این هم راه حل نهائی نیست، ولی شاید کمک کند تا یک راه حل نهائی پیدا کنیم.

 راوی (مونولوگ): ما مدتی فکر کردیم که چگونه می‌توانیم راه حلی پیدا کنیم. ولی ما خسته‌تر از آن بودیم که به جدیدت این موقعیت پی‌ببریم. بالاخره هم یک وضعیت دیگر به ما کمک کرد. نمی‌دانم که آیا به شما گفتم که این سفر در زمستان شروع شد، یا نه. خب الآن می‌گویم. اوایل فوریه بود. با وجودی‌که ما داشتیم به نواحی جنوبی سفر می‌کردیم، مع‌الوصف هوا خیلی سرد بود، یعنی بیرون سرد بود. درون کوپه گرم بود. من که خیلی گرم بودم.

مدتها بود که قطار – اگر بشود این دو واگن باقی‌مانده را قطار نامید- آهسته می‌رفت، و ناگهان ایستاد. در این میان ما هم آخرین بطری را خالی کرده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که حالا چه بنوشیم. مثل اینکه هوا داشت سردتر می شد. –

قطار مدتی ایستاد، مدت مدیدی. بالاخره صدای پای چند مرد را شنیدیم که داشتند راهروی قطار را طی می‌کردند. سروصدا و صدای پای مردان را بیرون از قطار پخش کنید. بعد در کوپه‌ی ما را زدند.

 در می‌زنند.

خانم: چکار کنیم؟ در می‌زنند! ما که نمی‌توانیم در را باز کنیم!

 راوی: چرا نه؟

 خانم: شما که پی‌جامه به تن دارید!

 راوی: آخ، چه ضرری دارد؟ در این نواحی جنوبی مردم این‌چیز‌ها را می‌فهمند. این چیزها انسانی است، خصوصا در این نواحی. صدای باز کردن قفل در.  بفرمائید! در کوپه باز می شود. صدای پای سه مرد به گوش می‌رسد. این یک ملاقات غیرعادی است.

 راننده قطار( با لهجه‌ای بیگانه و صدائی بم و خشن): من راننده این قطار هستم. این دوست من، مأمور قطار است ...

 راوی: فکر کنم، ما همدیگر را می‌شناسیم.

 راننده قطار: این دوست من هم آتشکار قطار است.

 راوی: خب، سه یار باوفا. چقدر زیباست. یا اینکه این دوستی فقط یک دوستی هدفمند است.

 راننده قطار(درنمی‌یابد): ما این قطار را می‌رانیم...

 راوی: خب! غرض از این ملاقات چیست؟ ما متأسفانه کنیاک‌مان را تا ته نوشیده‌ایم، در غیر این‌صورت از شما خواهش می‌کردیم که یک لیوان با ما بنوشید. ولی من فکر می‌کنم که شما وقت زیادی هم ندارید. راندن یک چنین قطاری زیاد هم آسان نیست. درست است؟

 راننده قطار: بله. ولی لوکوموتیو خراب است. ما نمی‌توانیم به راهمان ادامه دهیم.

 راوی: خب، پس ما مجبوریم که اجالتاً اینجا بمانیم. من که خود بخود باید قدری فکر کنم.

 خانم: ولی ما که نمی‌توانیم اینجا بمانیم.

 راوی: من چه‌کار کنم؟ من متأسفانه تجربه‌ای در تعمیر کردن لوکوموتیو ندارم. تا شهر بعدی چقدر راه است، آقای مأمور قطار.

 مأمور قطار: تا

/ 0 نظر / 31 بازدید