فصل پنجم رمان "به عنوان مثال، برادر من"

 

 

فصل پنجم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

 

۵

 

 

 

مادر با خرافات هم مخالف بود ، صرف نظر از اعمال کوچکى که زیاد جدى نیستند و معلوم هم نیست که جدى نباشند ، مانند تف کردن به سکه پولى که مى یابیم، یا سه بار روى تخته کوبیدن.  مادر با هر چیز خرافى مخالفت مى کرد. ولى وقتى که از این خواب و رؤیاهایش‌ حرف مى زد، مى گفت : میان زمین و آسمان امورى هستند که ما از آنها سر در نمى آوریم وبراى خودش‌ چنین نتیجه گیرى مى کرد که  زیاد راجع به آن فکر نکند و افراد دیگر را با این چیزها از خود نرنجاند. ولى مادر به خوبى مى دانست که نوعى حرف زدن بدون کلام وجود دارد ، که وراى حد و مرز هاى زمانى و مکانى عمل مى کند.

 

 

 

خانم تیم !

 

وسایل شخصى پسرتان ، سرباز کارل هاینتس تیم ،که در تارىخ 16/10/1943 در جنگ کشته شد، بدینوسیله به شما تحویل مى گردند:

 

عکس‌ برقى 10 قطعه

 

شانه

 

خمیردندان

 

توتون

 

دفترچه یادداشت

 

 مدال سیاه

 

مدرک دریافت مدال سیاه / تلگرام

 

چندین نسخه نامه و کاغذ نامه

 

این وسایل بدین ترتیب به شما واگذار مى گردند ـ  هایل هیتلر

 

امضا - ناخوانا - سرگرد  F

 

 

 

در اسناد و مدارک و کتابهاى این دوره همیشه اختصارات جدیدترى کشف مى شود . حروف الفبائى که مرموز و غیر قابل فهم ،شعارگونه پشت سر هم استفاده مى شدند . در پشت این اختصارات‍،معمولا یک سلسله مراتب و نظم و ترتیب خاصى نهفته است و ضمناٌ نوعى تهدید دفترى ودیوانىنیز مى باشد. افسرى که این نامه را امضا کرده بود، با یک سرگرد همردیف است ـ ولى این F به چه معنائىاست؟ مادر نامه ها ، مدال ها و دفترخاطرات برادرم را در جعبه ای مقوائى گذاشت. این جعبه 50  سال تمام در کشو میز آرایش‌ اش‌ قرار داشت. اسم صابونى که مادر مصرف مى کرد ، نونشالانس[1]  بود.  او از این نوع صابون همیشه چند تا در کشو میزش‌ داشت. همینطور ادوکلنکلنو عطر اش‌.  این بو، بوى خاصى بود ، بوئى که بیشتر از بوهاىدیگر در تن و بدنش‌ مى ماند و به نوعى با این جعبه مقوائى و دفتر خاطرات برادرم رابطهداشت. من، نامه هائى که برادرم به  پدر و مادرم نوشته بود، مرتب کرده و در پاکت گذاشته وعناوین آنها را هم روى پاکت ها نوشتم . مثلاٌ : نامه با میخک خشکیده ، یا نامه با تفنگ ام جى .

 

 

 

چیزى که همیشه از برادرم تعریف مى کردند، این بود که او روزى تمام تمبرهایش‌ را بخشید. حتى در برابر این تمبر ها چیزى هم نگرفت. این را پدر با غرور خاصى تعریف مى کرد. برادرم، پسرى که مواظب آکسولوتل[2]بود ـ این پسر، همان پسر رؤیائى است که به خاطر رؤیائى بودنش‌ شاگرد بدى بود. روزى در دوران کودکى اش‌ از روى سکوى 5 مترى استخر پریده بود ،از نردبان بالا رفته و یک مرتبه پریده بوده پائین. پدر مى گفت ، آفرینبه این پسر. زیرا که پدر او را تشویق به این کار کرده بود. به او گفته بود، آها، برو بالا ، و بپر پائین. پسرک، پسرى که این قدر خوب با توپ بازى مى کرد. پسرى که نارسائى قلبى داشت و پسرى که براى معالجه و درمان بیمارى اش‌ به باد ناو هایم[3]اعزام شده بود. آنجا با یک پسر هم سن و سال خودش‌ آشنا مى شود.آنها 12 یا 13 سال داشته اند. عکسی که از آنها داریم، این دو نوجوان را در حالى نشان مى دهد که آنها ایستادهاند، دست ها را باز کرده و به صورت یکدیگر نگاه مى کنند. کاملاٌ آرام و با لبخند ملیحىبر لبها. اسم این پسر هاینریش‌بود. مادر مى گفت: هاینریش‌ بهترین دوستش‌بود. حالا از او و زندگی اش‌ فقط همین چند نامه باقى مانده است و یک دفتر خاطرات.  این است یاد و خاطره اى که از او در ذهن ما مانده است.غذاى مورد علاقه اش‌ ،  سیب درحتی پخته  بود. با نیمرو و اسفناج. مادر بر روى زرده تخم مرغ اش‌ ، که هنوز آبکى بود، کره مى ریخت. کلمچه را، که نوعى کلم به اندازه گردو بود، نیز دوست داشت. موقعى که سالم بود، کلمچه مى خورد و موقعىکه  مریض‌ بود، شیربرنج با شکر و دارچین می خورد.او نه مشروب مى خورد و نه سیگار مى کشید. تا اینکه به جبهه احضار شد. سیگارهائى را که به او مى دادند، براى پدر مى فرستاد، ولى حالا دیگر خودش‌ مشروب مى خورد. شبها گاهى تا صبح جشن مى گرفتند و صبح زود هم مى رفت براى مراسم صبحگاه. تنبه در حالت مستى. و بدینگونه این جوانها را صیقل دادند.

 

 

 

در دفتر خاطراتش‌ از اسراى جنگى خبرى نیست. در هیچ جائى نوشته نشده است که اسر گرفتند آنها روس ها را یا فورى می کشتند ، یا اینکه روس‌ ها اصلا تسلیم نشدند. امکان سوم هم این است که او این چیز ها را مهم نمى دانسته است که راجع به آنها در دفتر خاطراتش‌ مطلبى بنویسد. 75 ام سیگارهاى ایوان را مى کشد. شکارى براى ام جى من.

 

هاینریش‌ هیملر[4] در تاریخ 13/ ژولاى 1941 ،سه هفته بعد از حمله به شوروى خطاب به سربازان اس‌ اس‌  مى گوید این جنگ ، یک جنگ جهانبینى است. جنگ نژاد ها. در این نبرد ، پاى حیثیت و شرف ناسیونالسوسیالیسم ، یعنى جهانبینى اى که بر روى ارزش‌ ها و خون نژاد شمالى و ژرمن ما ، بنا نهاده شده است ، در میان مى باشد.این جهان ، یعنى طورى که ما آن را تصور مى کنیم،زیبا، با شرف و با عدالت اجتماعى است. شاید در پاره اى موارد خطاهائى داشته باشد، ولى کلانظامى است زیبا و مالامال از فرهنگ. درست شبیه به کشورمان آلمان.در آنطرف ملتى 180 میلیونى قرار دارد. مخلوطى از ملل و نژاد ها، که حتى نامشان رانیز نمى توانیم بر زبان آوریم. این شبح را مى توان بدون هیچ رحم و مروتى کشت و ازبین برد. آیا واحد برادر من که به اسم واحد چهارم پیاده زرهى جمجمه مردگان معروف بود، در این پاکسازى هاى نژادى دخالتى داشت است؟ بر علیه پارتیزانها، بر علیه افراد شخصى، بر علیه یهودى ها ؟ این بمباران کردن ها ، و چند روز بعد پسرک خود مرده است. این سرنوشت خانواده ما بود. جنگ همین است.همه چیزرا نابود مى کند.

نامه پدرم به برادر ، 6 آگوست 1943

 

کارل هاینتس‌ عزیز و مهربانم !

 

من امروز از یک مرخصى کوتاه آخر هفته، از هامبورگ بر مى گردم. این مرخصى کوتاه آخرهفته، 14 روز طول کشید. براى اینکه هامبورگ زیباى ما براى بار چهارم از طریق هوائى مورد اصابت بمب ها قرار گرفته است.هامبورگ کاملا ویران شده است. حداقل 80% شهرهامبورگ ویرانه اى بی‌ نیت ـ  من و مادر ساعت یک شب از ایستگاه راه آهن بهخانه برمى گشتیم که صداى آژیر خطر را شنیدیم .موقعى که من شنیدم که هواپیماهاى دشمن حمله بزرگى در پیش‌ دارند ، با صداى بلند، آنهائى را که هنوز در رختخوابها دراز کشیدهبودند، به زیرزمین بردم. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که یکى از بمبها به درون خانه خودمان افتاد. تومى[5]همه جا را به فسفر آغشته مى کرد، همه جا چیزى مى سوخت. از خانه ما فقط چند تا دیواره شکسته باقى مانده است.

 

 

پدر، که موقع بمباران خانه در مرخصى و در خانه بود، و خواهرم که آن موقع بیست سال داشت، ‍درطبقه بالاى خانه سه طبقه مان، توانستند چیزهائی را نجات دهند: یک میز دودى، یک صندلى، یک چمدان ازانبار، چند تا حوله ، دو مجسمه چینى ، یک بشقاب چینى، و یک جعبه کوچولو، که خواهرم مى گفت در آن اشیا گرانبها نگهدارى مى شده است و واقعاٌ هم اشیا تزئینی درخت کریسمس‌در همین جعبه بود. آنها چیزهائى را نجات دادند که همین طور سر راهشان قرار داشت. هنوز کارشان تمام نشده بود که تیرها و دیوارهاى خانه فرو ریختند و ویران شدند. آنها اشیا را به خیابان بردند. جائى که مردم و سکنه ایستاده بودند. مادرم ، کودک، یعنى مرا در آغوش‌گرفته بود. خانه هاى دور و اطراف ما، همه داشتند مى سوختند. حکاباتى هم هست، که تعربف مى کنند که چگونه خواهرم سعى در نجات لباس‌ هاى ما داشت، و پدر چگونه او را نجات داده است ، موقعى که بکى از تبرهاى حامل خانه به زبر آمده است یا چگونه شیشه هاى طبقه دوم خانه ، به علت گرما و دماى زیاد یکى بعد از دیگرى منفجرمى شدند. یا چگونه باران خاکستر شروع به باریدن کرد و همه جا تاریک شد و دراینخاکستر تمام آنچه که در این سالیان اندوخته بودند، مى سوخت و از بین مى رفت و کثیفمى شد و بر موها و بلوز ما مى نشست. یک روز گرم تابستان ـ دوم ژولاى 1943

 

تصویردیگرى ازخاطرات ثابت و معین : مشعل هاى بزرگ  در چپ‌ و راست جاده ، درختهایی که آتش‌ گرفته اند و مى سوزند. یا این یکى : در هوا شراره هاى آتش‌ مى لولند. این خطر وجود دارد که این تصاویر پالایش شده  تعریف شوند.

 

 

 

آهاى خاطره، تعریف کن :فقط موقعى که از دید امروزمان استفاده کنیم، زنجیره چرا -زیرائى آن قابل تعریف است.زنجیره اى که همه چیز را نظم و ترتیب مى دهد و قابل درک مى کند. این تصویر را تجسم کنید: من، آن موقع سه سال داشته ام ، مرا درون کالسکه اى نهادندو رویم را با حوله خیسى پوشاندند و به خیابان اوستر[6].  بردند.

 

بعد ها که این جریانات را دوباره و سه باره تعریف کردیم، براى بعضى چیزها توضیحاتىیافتیم: مثلاٌ این شرارهاى آتشى که در هوا موج مى زدند، تکه هاى کوچکى از پرده هاىخانه ها بودند که مى سوختند و در هوا موج مى زدند. سالها بعد از خاتمه جنگ، همچنان این حکایات براى چندمین بار تعریف مى شدند ، و دوره کودکى مرا مشایعت مى کردند. تا اینکه آن وحشت و نگرانى اولیه اى که در انسانها موجود بود، رفته رفته تیره و کدر شد  و بالاخره طورى شد که توانستیم تجربه اى که کرده بودیم را درک کنیم. بعد از درک آن، توانستیم آن را بازگو کنیم. پدر و خواهر چگونه وسایل خانه را تا وسط خیابان برده و آنجا نهاده بودند و چگونه مرادر کالسکه بچه نهاده و با حوله پوشانده بودند.  حوله اى که آن را با آبى که از سوراخلوله ترکیده اى بیرون مى آمد، خیس‌ کرده بودند ، چگونه خواهر و پدر و مادرم این وسایل را نجات داده و آنها را وسط خیابان نهاده بودند و بعد به طرف خیابان شول[7] رفته اند، در سمت چپ و راست این خیابان ، خانه ها مى سوختند. بخصوص‌ در سمت راست خیابان تا امتداد خیابان لاستروپ[8] خانه ها مى سوختند. چطور انسانها به زیرزمین هایی پناه مى بردند، که پر ازآدم بوند. با حالتى خاص‌. در همان شب پدر خود را بهفرماندهى نیروى هوائى معرفى کرد. یا چگونه آنها پدرم را بعد از دو روز مرخصى در نزدبستگان یافته بودند ، با صورتى نتراشیده، شب زنده دارى کرده ، با اونیفورم کثیف تابستانى.طورى که او و دیگران تعریف مى کردند ،انسانهائى را در آنجا  یافته بودند که به لوله هاى آب چسبیده بودند و همانجا مرده  بودند. به محض‌ اینکه باد و هوا به آنها مى خورد، پودر مى شدند و از بین مى رفتند. دیگرانى نیزبوده اند که از خانه بیرون رفته اند و آتش‌ مسلسل ها آنها را به مناطق دیگرى کشانده بود.  بعضى دیگر با لباس‌هاى آتش‌ گرفته، به درون ترعه ها مى پریدند. فسفر ولى حتى روى آب هم مى سوزد. زیرزمینى که مادر و خواهرم  همراه من  رفته بودند ، در تقاطع خیابان شول

/ 0 نظر / 45 بازدید