نمایشنامه‌ی رادیوئی کــودتا اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

کــودتا

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

 نقش آفرینان:

 رئیس جمهور

 وزیر

 منشی

 

 (از دور صدای یازده ضربه‌ی ساعت از یک برج و صدای رژه‌ی سربازان شنیده می شود.)

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید.

 

منشی:

 

(با کمی فاصله) آقای وزیر دادگستری!

 

رئیس جمهور:

 

به معنای واقعی کلمه به موقع آمد. به ایشان بگوئید بفرمایند تو... ضمنا ...

 

منشی:

 

بله، آقای رئیس جمهور؟

 

رئیس جمهور:

 

ترتیب یک بطر شراب را هم بدهید.

 

منشی:

 

یک لیوان دیگر هم همراه باشد؟ برای آقای وزیر؟

 

 

 

رئیس جمهور:

 

چی گفتید؟

 

منشی:

 

آیا یک لیوان هم برای آقای وزیر دادگستری بیاوریم.

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. لطفا دستور آن را بدهید. (عذرخواهانه) من کمی گیج هستم. بیماری تازه شفا یافته، و این گرمای هوا. این پنکه هم  حتما باید تعمیر شود. هوا برای یک کار متمرکز خیلی گرم است. شب گذشته هم خیلی بد خوابیدم. من فکر می‌کنم که او بیش از همیشه ناآرام است. ضمنا متوجه شدید که همین الآن پست نگهبانی تعویض شد. یک ساعت زودتر؟ چیز کوچکی است. تلفن وزیر کشور را برایم بگیرید. ولی نه! لازم نیست. واقعا چیز کوچکی است. این بازی را از توریست‌ها نگیریم. طبیعی است که در راهنماهای مسافرتی نوشته شده است که پست نگهبانی ساعت 12 تعویض می‌شود. بدیهی است که در این هوای گرم حتی توریست‌ها هم از این میدان فاصله می‌گیرند و به ساحل می‌روند.  ضمنا شما امروز بعد‌از‌ظهر از خدمت معاف هستید. به ساحل بروید یا به کوهستان! دره‌های ما این‌روز‌ها به طرز یگانه‌ای زیبا و باشکوه هستند. باغ‌ها پر از شکوفه، درختان هلو، گل‌های رز ...       

 

منشی:

 

 متشکرم قربان.

 

 

رئیس جمهور:

 

من از زحمات شما به اندازه کافی قدر‌دانی نکرده‌ام. شما برای من زحمات زیادی کشیده‌اید، حتی در دوره‌ی انقلاب. این که من شما را  در یک دوره از دست دادم، امروز برای من غیر قابل بخشایش است. ولی حتی انقلابیون نیز بعد از اینکه امور به حالت عادی بر‌می‌گردند به بوروکرات تبدیل می شوند. انسانها به ساختمانهای بلند بر‌می‌گردند و در راهروهای بزرگ و دفاتر خود را گم می‌کنند. من نمی‌دانم چرا الآن این مسائل به ذهنم خطور می‌کنند و نیز نمی‌دانم که چرا من خاصه امروز از زحمات شما قدردانی می‌کنم. شاید به این دلیل که ... ضمنا شما نمی‌خواهید یک لیوان شراب با ما بنوشید. می‌بینید، من حتی فراموش کردم که این را هم از شما بپرسم. پنکه حتما باید تعمیر شود. بله درست است، شما که شراب نمی‌نوشید. ولی این شراب یکی از بهترین شرابهای ماست. ما سال گذشته از این نوع شراب  20000 تن صادر کردیم. من خوشحالم که عزت و آبروی ما در جهان نه به صادرات اسلحه که به صادرات شراب وابسته است. می‌بینم که شما ناآرام می‌شوید.  

 

منشی:

 

جناب آقای وزیر دادگستری ...

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. فقط یک حرف دیگر: از نارسائی‌های من درگذرید و آن را به کار زیاد من مربوط بدانید! احتمالا شما زحمت زیادی کشیدید تا به این درجه برسید. ببخشید که من این نکته را هم فراموش کردم! ولی شاید شما کمی به حق‌ خودتان رسیده باشید و می‌بینید که من به یک پیرمرد مبدل شده‌ام، پیرمردی که کمی هم می‌لنگد. البته همه‌ی ما پیرتر شده‌ایم. ولی جای پای زمان در وجود من مشهود‌تر است تا در وجود دیگران. سنگینی چنین مسئولیتی آدم را پیر می‌کند. و من شخصا قشنگ‌ترین ایام زندگی‌ام را از دست دادم. من باید همانند یک رئیس جمهور رفتار می‌کردم. من حتی تصاویر سایر روسای جمهور را با دقت بررسی می‌کردم، خاصه آن کشورهائی که بزرگ‌تر از کشور ما هستند، برای اینکه بتوانم خودم را با آنها قیاس کنم. ضمنا خانمم می‌خواست بین ساعت 10 و 11 به من زنگ بزند.     

 

منشی:

 

ولی کسی زنگ زنده است.

 

رئیس جمهور:

 

او می‌خواست به من بگوید، که آیا سگ‌های من تا کنون آرام شده‌اند. آنها از شب گذشته تا کنون به طور مشهودی ناآرام هستند. 

 

منشی:

 

بگویم به همسرتان زنگ بزنند.

 

رئیس جمهور:

 

بگذارید وزیر داخل شود. به استنوگراف هم بگوئید خودش را برای تایپ کردن حاضر کند و ترتیب تعمیر پنکه را هم بدهید!

 

منشی:

 

(در حال رفتن) من ترتیب این‌ کارها را خواهم داد.

(سکوت کوتاه، بعد صدای قدم‌های کسی شنیده می‌شود)

رئیس جمهور:

 

ببخشید که کمی منتظر شدید. شما خیلی به موقع آمدید. ولی شما همیشه موقع شناس بوده‌اید.

 

وزیر:

 

(با خوشحالی ساختگی) موقع‌شناسی یکی از انواع بازی با عدالت است. من وزیر دادگستری هستم.

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید لطفا، بنشینید.

وزیر:

 

شما کاملا شفا یافته‌اید؟

 

رئیس جمهور:

 

حالم خیلی بهتر شده است.  پزشک من به من اجازه داده که روزی دو تا سه ساعت کار کنم. متاسفانه، یکی از عواقب این بیماری هم عقب ماندن بعضی از کارها خاصه از وزارتخانه‌ی شماست. شاید بتوان اینک کارها را کمی تسریع کرد. بفرمائید!

 

وزیر:

 

(در حال ورق زدن پرونده‌ای است) این پیشنهاد شما در باره‌ی الغای قانون  جنحه است، تا آنجائیکه به جرایم سیاسی مربوط است. من مایلم به شما بگویم که الغای این قانون، معادل یک عفو سیاسی است، و اجرای آن عناصر ضد دولت را تقویت می‌کند و در راه ایجاد نظم عمومی و حمایت از قانون اساسی عواقب بسیار وخیمی خواهد داشت. بعد از مذاکره با ...  

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطم می‌کند) خوب موضوع بعدی چیست؟

 

وزیر:

 

(آشفته شده و باز هم در پرونده‌اش ورق می‌زند) موضوع بعدی مربوط به لغو قسمتی از قوانین اصلاحات ارضی است، که ما ده سال پیش تصویب کردیم، تا آنجائیکه مربوط به زمین‌های کشاورزی باشد که از قسمتی از آنها به طور خصوصی استفاده شود. من مایلم در این باره ...

 

رئیس جمهور:

 

خوب بعدی! من با نظرات شما در این مورد آشنا هستم.

 

وزیر:

 

(آشفته‌تر از قبل، بازهم درون پرونده‌اش دنبال چیزی می‌گردد) موضوع بعدی مربوط به پائین‌ آوردن عوارض گمرک برای صنایع و کشاورزی است. اگر اجازه بدهید من در این مورد یک مطلب اساسی را خدمتتان عرض می‌کنم. من در این مورد با عقیده‌ی آقای وزیر امور خارجه موافق هستم، که پائین آوردن این عوارض بدین گونه عواقب وخیمی برای صنایع ملی و اقتصاد کشاورزی کشورمان به دنبال خواهد داشت. مگر اینکه (تن صدایش به شدت تندتر می‌شود) شما حاضر شوید در سیاست داخلی به آنها امتیازاتی بدهید تا به هدف اصلی‌تان که همان  رقابت  آزاد اقتصادی و شراکت فی‌ما‌بین هم‌ارزش است، برسید و نظام اقتصادی ما را با نظام اقتصادی لیبرالیسم کشورهای .... 

 

رئیس جمهور:

 

انقلاب شما چه ساعتی شروع می‌شود؟

 

وزیر:

 

(غافلگیر شده و اعتمادش را از دست داده است) انقلاب؟

 

 

رئیس جمهور:

 

منظورم همان کودتای شماست؟ توطئه‌ی شما؟ شما کی به توپچی‌های درون سنگرتان دستور حمله خواهید داد؟

 

وزیر:

 

(مانند بالا غافلگیرانه) توپ؟ سنگر؟

 

رئیس جمهور:

 

(با لبخند) من دقیقا نمی‌دانستم، این فقط یک حدس و گمان بود. و یک موضوع کوچک شک و تردید مرا شدت بخشید. من چندی پیش اتفاقی از درون پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که نگهبانها به جای ساعت 12 که معمول است،  ساعت 11 عوض شدند.  درست همان موقعی که شما برای دادن گزارش آمدید. این موضوع می‌توانست کاملا اتفاقی باشد، ولی حالا دریافتم که این موضع یک معنی و مفهومی دارد. سربازهای شما نگهبانی از کاخ را به عهده دارند. این کار از طرف من یک بی‌فکری بود. من باید چنین چیزی را جدی می‌گرفتم. ولی شما فراموش کردیده‌اید که من هم یک انقلاب را رهبری کرده‌ام. میدانی که شما چند دقیقه پیش از میان آن گذشتید و اینجا آمدید، باید شما را به یاد این موضوع بیندازد. اسم این میدان، اسم من است. ولی من باید اذعان کنم که ... 

 

وزیر:

 

(که حالا خود را جمع‌و‌جور کرده است) من مایلم ...

 

رئیس جمهور:

 

(همچنان به حرف زدنش ادامه می‌دهد) ولی من باید اذعان کنم که شب قبل مسائلی برای من روشن شد. دیشب از شبهای دیگر ناآرام‌تر بود. من این ناآرامی‌ها را می‌شنیدم، زیرا که من تمام شب بیدار بودم. یا اینکه برای من تمام شب بیدار بودم، این ناآرامی‌ها را شنیدم. نمی‌دانم. حتی سگ‌های من هم ناآرام بودند. تاحالا فکر می‌کردم که از دور، از جنگل صدای زنجیر چرخ ارابه‌ها را می شنوم. من حتی می‌انگاشتم که قطارها، بیشتر از هر روزی از روی پل می‌گذرند. من حدس می‌زنم، که ساعت  x    باید ساعت 12 باشد. بنابراین هنوز 45 دقیقه وقت باقی است.  ما ده سال قبل ...

( صدای یک  ضربه‌ی ساعت از برج کلیسا شنیده می شود)

هم اینک صدای این ضربه شنیده می‌شود. ساعت x    ما در ده سال قبل هم ساعت 12 بود.   ولی 12 ساعت دیرتر یعنی ساعت 12 شب. حتما یادتان می‌آید. ولی یک کودتا در ساعت 12 ظهر چیز جدیدی است که باید گفت واقعا  اصالت هم دارد و حاوی مکر و حیله هم هست. روش‌ها و متد‌ها در این مورد خیلی ظریف‌تر شده‌اند. ظهر،  موقعی که  کارگران در سالن غذاخوری مشغول صرف نهار هستند، موقعی که مردم از فرط گرما بی‌حال و مطیع و بی اراده هستند. گذشته از این گذشه، هیچ هم نظر‌ها را جلب نمی‌کند. مانند دزدان، که اگر روز روشن به دزدی بروند زیاد هم نظر‌ها را به خود جلب نمی‌کنند، تا اینکه شب به دزدی بروند. خوب این مطالبی که گفتم، درسته؟    

 

وزیر:

 

(بعد از یک سکوت کوتاه) من می‌توانم بگویم که این مطالب درست نیستند، و اینها صحت ندارند. ولی از آنجائی که شما این حقایق را جلوی چشم‌های من بیان کردید، پس من باید خیلی بدجنس باشم، اگر تا کنون  آنها را از طریق صدا یا حرکات صورتم لو نداده باشم. من هنرپیشه‌ی خوبی نیستم. برای شما هم کار ساده‌ای است، که حقیقت را از صورتم بخوانید. پس بگذارید با کارتهای باز بازی کنیم. این شاید آخرین دلیل و حجتی باشد که من به شما بدهکار هستم. 

 

رئیس جمهور:

 

یک یاغی، که موقع دروغ گفتن صورتش سرخ بشود، نوع جدیدی است، و خیلی هم شاعرانه است.  یا اینکه شما سعی می‌کنید، سر صحبت جدیدی را باز کنید؟ صحبتی که شما این 45 دقیقه باقیمانده را ... نه، من می‌بینم که فقط 43 دقیقه باقی مانده است. دو دقیقه به نفع شما. طبیعتا شما می‌دانید، که در چنین مواقعی بهتر است که نقش یک آدم حساس را بازی کنید. )برای یک لحظه به پشتی تکیه می‌دهد)  ولی هنوز هم هن اینجا همه‌کاره هستم. من هنوز هم می‌توانم نقشه‌های شما را نقش بر آب کنم. من هنوز هم می‌توانم این شورش را در نطفه خفه کنم. من می‌توانم به گروهان نگهبانی تلفن کنم ... (دوباره آرام می‌شود) نترسید! من می‌گویم "می‌توانم".  من می‌توانم تلفن کنم. ولی همانطور که شما مشاهده می‌کنید، تلفن نمی‌کنم. ولی، من شما را به مخمصه انداختم. من این دسیسه را 45 دقیقه زودتر از آن‌که شروع شود، کشف کردم. در هر صورت این جریان در نقشه‌های شما پیش‌بینی نشده بود. ولی شما باید آنها را پیش‌بینی می‌کردید.     

 

وزیر:

 

من اقرار می‌کنم، که این مطالب در نقشه‌های ما پیش‌بینی نشده بودند. من واقعا می‌خواستم شما را یک‌ ساعت معطل کنم. من آنقدر مطلب آماده داشتم که بتوانم شما را با آنها مشغول کنم. (دوباره در پرونده‌اش به جستجو می‌پردازد) مثلا قوانین اجرائی  در حقوق اجتماعی، یا دستور حفاظت از انجمن‌های حقوقی برای فقرا، یا ...

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطع می‌کند)شما باز هم می‌خواهید با این حرف‌ها مرا معطل کنید. فقط 41 دقیقه مانده است. من فکر می‌کنم که تا کنون تلفن‌ها را قطع کرده‌اید و اطاق منشی را هم افراد شما گرفته‌اند. من این‌ها را از آنجا می‌دانم که شراب و یک لیوان اضافی را هنوز نیاورده‌اند. من هر دوی آنها را سفارش داده بودم. من به شما تبریک می‌گویم. شما استعداد سازماندهی را دارید. البته اگر غیر از این بود که من شما را به کابینه‌ام نمی‌آوردم. شاید هم افرادی که ده سال پیش در انقلاب من حضور داشتند، تجربیاتشان را در اختیار شما قرار داده‌اند. در هر صورت شما کودتایتان را بد سازماندهی نکرده‌اید. و شما ظاهرا شجاعت هم دارید. شما با نادیده ‌گرفتن خطری که زندگی‌تان را تهدید می‌کرد، به طرف من آمدید، حتی بدون همراه، یا یک گزارشگر شخصی یا یک نفر دیگر. فکر کنم که این کار‌ها به کودتای شما یک رنگ‌ و بوی خاصی ببخشند. این هم می‌توانست باشد که من با شما به مقابله برخیزم و سر شما را از انقلاب یا دولت آینده طلب کنم. پس اشتباه نمی‌کنم اگر فرض کنم که شما را به جای من در نظر گرفته‌اند.     

 

وزیر:

 

(آهسته ولی محکم) بله.

 

رئیس جمهور:

 

من کس دیگری را هم نمی‌شناسم که  برای این کار قابل‌تر از شما باشد. کسی که دانش بیشتری در هدایت امور کشور و مردم داشته باشد. شما یک سخنگوی بسیار خوبی هستید. مردی با عقل سالم و قبل از هر چیز، با اعصاب سالم. ضمنا حقوقدان هم که هستید، وکیل سابق هم که بوده‌اید. به همین دلایل هم من شما را با تکالیف مهمی از قبیل سازماندهی مجدد امور حقوقی آشنا کردم. شما هم با کمال مسرت این تکالیف را انجام دادید. شما ایده و فانتزی داشتید. حتی همین الآن که شما به سراغ من آمده‌اید نشان دادید که شما آدم بافکری هستید. شجاعت فردی شما، که در اولین ساعات انقلابتان آن را نشان دادید، به صورت یک اساطوره درخواهد آمد و در انجام دادن امور مملکتی منافع زیادی برای شما خواهد داشت.  در حقیقت من هم ده سال پیش یک چنین کاری را انجام دادم. شما که می‌دانید. من طوری که برای دیگران به خوبی قابل رؤیت باشد، در اولین خط  انقلاب، روی سنگری ایستادم. به همین علت هم تیر به پای من اصابت کرد، زیرا که در این بلندی معمولا فقط سرها قرار داشتند.  این رفتار من کاملا غیر معقول و حتی بی‌معنی بود، ولی این افسانه در طول سالهای بعد  به طور غیر قابل جدا شدن به من چسبیده بود. آنها باید واقعا خیلی سعی می‌کردند تا شخصی مثل خودم را به کمک بفرستند..         

 

وزیر:

 

فکر  و احساسات من خیلی گویاتر از افکار و احساسات شما هستند. این یک تصادف محض است، که من اینک شخصا نزد شما در کاخ هستم. سخنرانی من برای شما هم موقعی تعیین شده بود که هنوز روز و ساعت انقلاب دقیقا مشخص نشده بود. و فقط برای اینکه شما را تحریک نکنم، به این قرار ملاقات آمدم. خوب، من می‌توانستم بهانه‌ای آورده و از آمدن به اینجا عذرخواهی کنم، ولی ...

   

رئیس جمهور:

 

... این ملاقات اتفاقی این فکر را در سر شما به وجود آورد که موقعیت را مغتنم شمرده و از آن استفاده کنید. درست نیست! همه چیز چنان تنظیم شده بود که شما اصلا لازم نمی‌دیدید که قرار ملاقات را عوض کنید. ولی حتی اگر تلفن‌ها را هم قطع کنید و سربازانتان اتاق منشی مرا اشغال کنند، باز هم من می‌توانم از یک در مخفی بگریزم. شما که شک ندارید که من فکر همه چیز را کرده باشم؟ در مخفی پشت قفسه کتابهاست.  

 

وزیر:

 

شما  نمی‌توانید چرخش جریانات را تغییر دهید. انقلاب دیگر بدون بروبرگرد به وقوع خواهد پیوست و پیروز خواهد شد. تمام ارتش از ما جانبداری می‌کند، نیروی زمینی، هوائی و دریائی با فرماندهانشان .  تقریبا تمام افراد کابینه پشت سر من ایستاده‌اند. وزیر دفاع خود شخصا عملیات نظامی را رهبری می‌کنند. نیم ساعت است که تمام فرودگاه‌ها و بنادر تعطیل و بسته شده‌اند. تمام نیروی دریائی در حالت آماده‌باش هستند. به تمام واحد‌های نیروی دریائی که فعلا روی آب هستند، دستور داده شده که به نزدیک‌ترین بندر بروند. پایتخت را هم ارتش یکم و سوم محاصره کرده‌اند. صد‌ها تانک بین راه هستند. تمام ایستگاه‌های رادیوئی در دست ما هستند. همانطور که شما هم کاملا درست تشخیص دادید، راس ساعت 12 انقلاب شروع خواهد شد. توپهای قلعه علامت شروع را می‌دهند. بعد هم عملیات نظامی با دقت مانند یک ساعت شروع خواهند شد. گرو‌های نیروی دریائی اینجا در پایتخت، سریعا تمام نقاط مهم نظامی را، از قبیل پل‌ها، بنادر و ایستگاه‌های راه آهن، تاسیسات صنعتی و ساختمانهای دولتی و ...  اشغال خواهند کرد.  چرا شما چیزی نمی‌گوئید؟

 

رئیس جمهور:

 

(آرام) چه بگویم؟

 

وزیر:

 

... و ساختمانهای دولتی (کاملا تحریک شده، تقریبا دست‌ پاچه شده) کمیته انقلاب فورا کار دولت را به دست خواهد گرفت. تمام آن دسته از اعضای کابینه هم که هنوز تحت فرمان من درنیامده باشند، فورا دستگیر و حبس خواهند شد. توپهای کشتی‌های جنگی ادارات دولتی و نهضت مقاومت را هدف گرفته‌اند. هواپیماهای جنگی نیز به حالت آماده‌باش در فرودگاه‌ها هستند. تانک‌ها هم‌اکنون تمام خیابانهای مهم را مسدود کرده‌اند. هر جا که با انقلاب مقاومت کنند، بیرحمانه این مقاومتها در هم شکسته خواهد شد. انقلاب پیروز خواهد شد.  حق پیروز خواهد شد.   

 

رئیس جمهور:

 

اگر بتوان به حرف‌های شما اعتماد کرد، که می‌توان به آنها اعتماد کرد، عملیات شما بدون شک پیروز خواهد شد. ولی من این عملیات را نه یک انقلاب، بلکه ضد انقلاب ، یا کودتا یا  براندازی دولت می‌نامم. 

 

 

 

وزیر:

 

من باید شما را ...

 

رئیس جمهور:

 

توجه داشته باشید! ما نمی‌خواهیم در این مورد با هم بحث کنیم. ولی وقتی که شما قدرت را به دست گرفتید، تاریخ‌نویسی را هم مطابق میل‌تان تغییر خواهید داد. من هم همین‌کار را کردم. و وقتی که بخواهید در مقابل ملت از انقلابتان دفاع کنید، دلایلتان کم نخواهند بود. من که هر چه فکر کردم، دلیلی ندیدم. می‌دانم، من انقلابتان را  نرم کرده‌ام. (بیشتر تحریک می‌شود) من میراث این انقلاب را از بین می‌برم. من به انقلاب خیانت می‌کنم. این است آن ترمینولوژی جدید شما. ولی تا موقعی که من زنده‌ام، (باز آرام می‌شود) به هیچ وجه ... . مرا ببخشید! من برای چند لحخظه همان سروصدا را در گوش و آن بوی سوختگی را در بینی‌ام حس کردم. ولی من این سروصدا و بوی سوختگی را علیه انقلاب شما به کار نخواهم برد. انقلاب‌ها انقلاب می‌زایند. اگر می‌خواهید از این اطاق استفاده کنید، به موقع به فکر آن باشید که در اطاق کارتان یک در مخفی کار بگذارید. شما که اینک می‌دانید که در مخفی کجاست. و به این موضوع هم فکر کنید – من این تجربه را کرده‌ام-: انسان کامل نیست. بهشت هم روی زمین نیست. من اعتراف می‌کنم:  انقلاب می‌تواند زمینه‌ی  خوبی داشته باشد. ولی فقط انسانهای حساس خواب آن را می‌بینند و آنهائی که اعصاب قوی‌تری دارند در آن پیروز می‌شوند. من هم یکی از همین انسانها بودم. ولی حالا اعصابم خورد شده است. من صندلی‌ام را به شما می‌بخشم. شما اجازه دارید که روی آن بنشینید و از کودتایتان دست بردارید. شما می‌توانید این را به عنوان یک کناره‌گیری یا  عزل از مقام تصور کنید. من به زندگی خصوصی‌ام بر‌می‌گردم و به شعر و پرورش سگ‌هایم می‌پردازم. یا اینکه باید این کار شما را به عنوان یک کار تاریخی بنگرم؟ ... خوب، شاید هم هنوز نمی‌دانم که چه باید بکنم. من  شاید  مجبور شوم کاری برای نجات زندگی‌ام انجام دهم یا اینکه از خودم دفاع کنم. به این سرعت نمی‌دانم چکار باید بکنم. (مکث کوتاه) نه، من هیچ کاری نمی‌کنم. همان که گفتم، من کناره‌گیری می‌کنم.شما حتی می‌توانید تپانچه مرا هم داشته باشد. بفرمائید! قبل از اینکه شما بیائید من آن را درون جیبم گذاشم و حالا آن را به شما می‌دهم.   ولی نه به این دلیل که تمام ارتش از شما جانبداری می کند؛ -من در این مورد هم شک دارم- و نه به این دلیل که شما خطوط تلفن را قطع و اطاق منشی مرا هم اشغال کرده اید؛ زیرا فقط به این دلیل که انسان برای چه زندگی می کند برای من مهمتر شده است تا اینکه انسان چگونه زندگی می کند.     

 

وزیر:

 

و باوجود این شما طپانچه ای در جیبتان داشتید. و آن را از ضامن خارج کرده بودید. و قصد آن را داشتید که از تلفن هم استفاده کنید. 

 

رئیس جمهور:

 

حرکات ناخواسته؛ عکس العمل اتوماتیک. نه؛ من هیچ کاری برای دفاع از خودم انجام نخواهم داد. همانطور که قبلا گفتم: نیروی عصبی من در هم شکسته است. شب بی خواب گذشته هم بقیه اش را ربود. تغییرات معمولا اموری هستند که به اعصاب آدمی مربوط می شوند و قاعدتا در یک شب اتفاق می افتند. شاید یک دارو یا یک دوای فسفری یا چیزی شبیه به آنها می توانست به من کمک کند تا من هم به نوبه خودم در برابر انقلا

/ 1 نظر / 82 بازدید
miko

به نام انقلاب ... جالب بود[گل]