نمایشنامه‌ی رادیوئی - جوخه‌ی اعدام- اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

جوخه‌ی اعدام

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

عنوان اصلی این نمایشنامه Die Übungspatrone (فشنگ مشقی) است.  ناشر آلمانی آن اول اشتاین Ullstein  در فرانکفورت می‌باشد که در سال  1981 آن را منتشر کرده است.

کتاب دارای پنج نمایشنامه می‌باشد، که از این میان دو نمایشنامه انتخاب و به زبان فارسی ترجمه کرده ام.

 نقش آفرینان:

 راوی (سرباز)

سرباز اول

سرباز دوم

سرباز سوم

سرباز چهارم

سرباز پنجم

سرباز بغل دستی راوی

ستوان

گروهبان

کارمند قضائی ارتش

افسر بهداری

  

رِژه‌ی سربازان

 راوی

 بیرون شهر بود، روی تپه‌های شنی، صبح زود، دقایقی قبل از ساعت پنج. من صدای رژه‌ی سربازان را می شنوم. صدای رژه‌ی آرام سربازان. صدای رژه‌ی ده سرباز از هنگ سلامت.

 

(صدای رژه را پخش و دوباره خاموش کنید)

 

یکی از آنها هنگام رژه رفتن لنگ می‌زد، تلق ـ تلوق، تلق- تلوق. هوا هنوز سرد بود و ما کمی می‌لرزیدیم. ولی بزودی قرص آفتاب از پشت درختان پیدا شد. یک قرص سبز رنگ پشت ابرهای خاکستری. شاخه‌های پر از جوانه از روی نرده‌ها آویزان بودند.

کرکره‌های خانه‌ها هنوز بسته و مردم در خواب بودند. و ما؟ ما داشتیم به طرف یک اعدام می‌رفتیم. تمام افراد ستون ما. 9 نفر و نفر دهم هم از ستون جواری آمده بود. زیرا که گروه اعدام  باید متشکل از ده نفر باشد.  این گروه می‌توانست یک ستون دیگری باشد. شاید یک ستون از واحد دیگری. ولی یک نفر، شاید منشی واحد، اسم ستون ما را نوشته بود. اتفاق، سرنوشت. یک کامیون خاکستری مایل به سبز که با یک روپوش آن را پوشانده بودند، جلوی دروازه، بغل نگهبانی ایستاده بود.

 

(رژه)

 

بله، من هنوز به خوبی می‌دانم که چگونه بود و هنوز به خوبی به یاد دارم که من به چه می‌اندیشیدم. من فکر می‌کردم که آنجا، درون نگهبانی او را مانند یک حیوان سوار کامیون خواهند کرد. حیوانی که او را سحرگاهان  به کشتارگاه می‌برند. من به این می‌اندیشیدم. وه که این تلق و تلوق چه زجرآور است. تلق- تلوق، تلق- تلوق روی آسفالت سفت. روی یک جاده شوسه. باران شب گذشته گردوغبار جاده را به شکل زیبائی آراسته بود. شبنم هنوز علف‌های کنار جاده را  پوشانده بود. درخت‌های بلند در دو طرف جاده ایستاده بودند. مردی سوار دوچرخه بود که اصلا اعتنائی به ما نکرد. او اصلا نیم نگاهی هم به ما نکرد. به ما که داریم برای یک اعدام می‌رویم! اعدام از طریق تیراندازی.  آها، حالا متوجه شدم که این صدای تلق و تلوق از پای کی برمی‌خیزد. که پایش را زودتر از دیگران روی زمین می‌گذارد. این خود من هستم. بله من. مثل اینکه می‌خواستم زودتر بروم، از چیزی فرار کنم. ولی از دست این صبح سحر نمی‌توانم در بروم. ما به میدان تیراندازی نزدیک می‌شویم. اینگونه اعدام‌ها همیشه آنجا صورت می‌گیرند. صبح زود، قبل از اینکه  تمرین تیراندازی شروع شود. اعدام! کشتن! به کسی تیراندازی کردن! این کار نفس را در گلوی انسان خفه می‌کند، مثل این است که کسی دارد از درون انسان طبل می‌زند، بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد. این اولین بار در زندگی من است که مجبورم به کسی تیراندازی کنم. به کسی تیراندازی کنم در صورتی که حواسم کاملا جمع و عقلم سرجایش است. آیا من می‌توانم این کار را انجام دهم؟ آیا من از پس این کار برمی‌آیم؟ جرمش فرار از خدمت است. فرار از خدمت! شاید جوانی باشد که می‌خواست زندگی کند. به همین دلیل هم ما متولد شده‌ایم، که زندگی کنیم. چرا و به چه دلیل آنها به خود این حق را می‌دهند که بگویند: برای اینکه این جوان می‌خواست زندگی کند، پس اجازه ندارد زنده بماند. چه غرور بی‌خود و بی‌معنی‌ای!  من چه کنم؟ چه کار از دستم بر‌می‌آید؟ از دست این گروه دربروم؟ این کار دیگر شدنی نیست. من که حالا اینجا هستم. بگویم مریض هستم؟ این کار هم دیگر شدنی نیست، حالا برای این کار دیر است. کاری بکنم، که مثلا حالم به هم خورده است. به این کار هم اعتقاد نخواهند کرد. متوجه این حیله‌ی من خواهند شد. شاید: هنگام تیراندازی به این ور و آن ور هدف بزنم. طوری تیراندازی بکنم که به مرد اصابت نکند. آیا این کار شدنی است؟ چرا شدنی نباشد. حتما شدنی است. همین کار را بکن. این فکر خوبی است. من که خودم را به یک قاتل تبدیل نمی‌کنم. من نمی‌خواهم تمام عمرم به خودم بگویم: تو یک انسان را کشته‌ای. در حالی که عقلت سرجایش بوده و حواست هم جمع بوده است. من این کار را نخواهم کرد.

 

(رژه)

 

گذشته از درجه‌دار، سایر آن نه نفر جلو و عقب و چپ و راست من بودند. مردانی مانند من، که تفنگ‌هایشان را روی دوش انداخته و کلاه‌خودهایشان را که تق تق می‌کردند، به گیره‌ی اسلحه دوخته بودند. مردانی که همان اتفاق به سرنوشت مشابه ‌ای دچارشان کرده بود، مانند من. مردانی که – این را امروز می‌دانم- مانند من فکر می‌کردند. 

 

(رژه)

 

مثلا سرباز سمت راست من شخص بلند قد وضعیفی است که شاگرد مغازه بوده و بیماری قلبی دارد و دچار حملات اعصاب می‌شود. رنگ صورتش پریده و چشمانش در گودی قرار دارند.

(رژه را کوتاه پخش کنید)

 

جوخه‌ی اعدام ... جوخه‌ی اعدام ... من چطور از یک جوخه‌ی اعدام سردرآوردم! به یک انسان تیراندازی کردن! او را کشتن! انسانی که  نمی‌خواست بمیرد! می‌خواست زندگی کند! این که دیگر ناحقی نیست. بلکه برعکس، این حق اوست که زندگی کند. وقتی تصورش را می‌کنم: لوله‌های تفنگ او را هدف قرار می‌دهند، بعد تکانی می‌خورد و روی زمین ولو می‌شود. شاید هم فریادی بکشد. من اصلا نمی‌توانم چنین صحنه‌ای را تماشا کنم. من خیلی حساس‌تر از این هستم. شاید هم استفراغ کنم. یا اینکه جلوی چشمانم سییاه می‌شود. همین الآن هم عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته است. به خودم نهیب می‌زنم. دنهایت را به هم بفشار. هیچ کس این حرفهای تو را قبول نخواهد کرد. تو حالا که اینجا هستی. ولی من که از پس این کار برنمی‌آیم. ولی من که نمی‌خواهم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. نمی‌خواهم در تمام عمرم این صحنه را پیش رو داشته باشم. من نمی‌توانم ... (حرفش را قطع می‌کند) اما این سیاهی جلوی چشمان، مرا به فکر می‌اندازد. اگر کسی جلوی چشمانش سیاه بشود، نمی‌تواند خوب هدف بگیرد و تیرش به هدف اصابت کند. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. این حتما شدنی است. من که خود به خود تیرم به هدف نخواهد خورد. اعصابم خورد خواهد شد و جلوی چشمانم سیاهی خواهد رفت.

 

راوی

 

   مرد پشت سر من، که استاد ساختن سوپ گاو می‌باشد، سنش هم‌اکنون بالای چهل است. یک مرد درست کار و مذهبی و کلیسارو. که در محل زندگی‌اش ریاست کلیسا نیز با اوست. 

 

سرباز دوم

 

قتل ... قتل ... این قتل است. "تو نباید کسی را بکشی.! ... پس گناه قتل کسی را به عهده نگیر و درست‌کار باش در محضر عدل الهی. " ما با قوانینی که داریم، نمی‌توانیم در باره ی قتل کسی تصمیم بگیریم. انسانی را با قتل مجازات کنیم. این چه عدالتی است! عدالتی که در خدمت قدرت است. در خدمت زور است. چرا باید این بلا سر من بیاید! منی که حتی به یک مورچه نمی‌توانم زور بگویم. چه می‌شود، اگر من از تیراندازی کردن ممانعت کنم. یا ماشه را نچکانم.  آن وقت این من خواهم بود، که روزی با یک کامیون به میدان تیر آورده خواهم شد. و این من خواهم بود که اعدام خواهم شد. خدایا چه کنم؟ من که نمی‌توانم به یک انسان تیراندازی کنم. من که نمی‌‌توانم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. در سکوت کامل این طرف و آن طرف بزنم. بله، این حتما شدنی است. خدایا! کمکم کن که این کار بشود. من که نمی‌توانم وجدانم را  با یک قتل ناراحت کنم. خدایا! کمکم کن. من این کار را نمی‌کنم، من نمی‌توانم این کار را بکنم.

 

راوی

  

 سرباز جلوی من، همسایه تختخوابی من است که مکانیک ابزار دقیق است.  آدم خطرناکی است. عضوی از نهضت مقاومت مخفی. یکی از آنهائی که هنگام سوگند خوردن در مقابل پرچم باید قسم می‌خورد که این سوگند را محترم بدارد. او حرفهای خطرناکی می‌زند که می‌تواند سرش را بر باد دهد و سر شنونده‌اش را نیز، زیرا که او این حرفها را به مافوقش گزارش نکرده است.

 

سرباز سوم

 

نه رفیق، نه ... به طرف تو تیراندازی کنم؟ به طرف یک آدم بدبخت و بی‌چاره؟ به طرف آدمی از خودمان؟ به طرف آدمی که جنگ را نمی‌خواست؟ کی آن را می‌خواست؟ تو از خودمان هستی. رفیق. من، تو را نمی‌کشم. این‌ها که بزودی رفتنی هستند. آخرین راه: انسان‌های بی‌خطر را کشتن تا زندگی خودشان را برای چند هفته طولانی‌تر کنند. نه. من تو را نمی‌کشم، رفیق. تیراندازی می‌کنم، ولی این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. به هدف نمی‌زنم. بله. این کار را می‌کنم. هیچ کس متوجه نخواهد شد. اگر هم کسی متوجه شود، می شود گفت که تفنگم لرزید. یا اینکه تیرانداز بدی هستم. اگر هم این حرف را باور نکنند، آن را باید به عهده گرفت. من که به این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. من حتی فکرش را هم نمی‌کنم که که چنین مردی را بکشم، آن هم پنج دقیقه قبل از ساعت دوازده. نه، من فکرش را هم نمی‌کنم، نه فکرش را هم نمی‌کنم.

 

 

رژه

 

راوی

مرد سمت راست من، دانشیار رشته‌ی زبانهای شرق آسیاست، او چین‌شناسی است با یک عینک استخوانی که پیشانی بلندی دارد. او شخصی است غیرقابل‌اغماض که برایش درخواستی صادر کرده‌اند تا بیشتر بماند. او امروز اینجا آمده است. ولی کسی حرفش را نخواهد پذیرفت.

 

 

سرباز چهارم

 

 باورنکردنی است ... این دیگر باورنکردنی است! شرم‌آور است. من شکایت خواهم کرد. من طلب معافیت خواهم کرد. باورنکردنی است.

کسی را  به همین سادگی به یک میدان اعدام فرستادن، شرم آور است که کسی را  اعدام کنند. آن هم اینکه به آن فکر کنند و هوش و حواسشان هم سرجایش باشد. باورنکردنی است که از کسی چنین چیزی را طلب کنند. این یک بی‌شرافتی است که مانندش را پیدا نخواهید کرد.  مثل اینکه دیپلمه هم هست. این خجالت‌آور است. سالیان سال لاتین یاد گرفت. خرج زیادی روی دست والدینش گذاشت. و حالا باید در یک میدان تیر از بین برود و آنگاه جسدش را در اختیار تشریح‌کنندگان بگذارند. از من هم می‌خواهند که در این کار سهیم و شریک شوم. برای من غیر قابل بحث است. اگر هم ممکن نباشد که مرا از خدمت معاف کنند، من هم به این‌طرف و آن‌طرف شلیک خواهم کرد. این که دیگر برای من مسئله‌ای نیست. من به روی انسانها شلیک نخواهم کرد. من که تک تیر‌انداز نیستم. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. 

 

رژه

 

راوی

 

مرد سمت چپ من، همان مردی است که از یک واحد دیگری آمده است. سرباز پیمانی است و تا کنون چندین مدال شجاعت به او داده‌اند. کاملا مشهود است که او به زور چشمهایش را باز نگه می‌دارد.

 

سرباز پنجم

 

ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح از خواب بیدارت می‌کنند. این کار خیلی غیربهداشتی است. تازه آنها اسم این واحد را هم گذاشته‌اند واحد بهداشت یا نظافت. این کار کثافت‌کاری است. آنها دوباره  تو را به چنگ آورده‌اند. آنها که تو را دوست ندارند. تو دوباره مد نظر آنها بوده‌ای. برای اینکه یک بار از روی دیوار پریده‌ای تا راهت را کوتاه کنی. اجازه نداری بیرون بروی. بله، سرگروهبان تنبیه باید باشد، تو باید یک انسان را بکشی. ببخشید. ساعت چهار صبح بیدارت می‌کنند. اینکه باید یک نفر را بکشی همین‌طور در یک جمله‌ی فرعی گفته می شود. این کثافت‌کاری است. مثل اینکه ورزش صبحگاهی است.  این مرد به من چه ربطی دارد؟ تو با او چه کار داری؟ هیچ.  من با او هیچ مخالفتی ندارم.  و به روی یک چنین انسانی باید آتش بگشائی؟ نه. من به روی کسی که با او هیچ مخالفتی ندارم تیراندازی نخواهم کرد. خاصه اینکه او مسلح هم نباشد. تو برای یک چنین کاری حیف هستی. ببین چه کار می‌توانی بکنی! شاید: مخفیانه و در عالم سکوت به این‌طرف و آن‌طرف هدف تیرآندازی کنم. بله، تو همین کار را می‌کنی! تو این را می‌توانی انجام دهی. کسی متوجه نخواهد شد. همین کار را بکن.

 

رژه

 

راوی

 

بله، آنها طوری که من امروز فهمیده‌ام. چنین می‌پنداشتند.  آنها، یعنی کسی که پشت سر من، جلوی من یا در سمت چپ و راست من بودند، چنین می‌پنداشتند. تمام آن ده نفر، آن نماینده بیمه و نجار و نقاش گرافیک هم همینطور. و آن کسی که سمت چپ من بود و شاگرد یک صحاف بود و عینک ضخیمی به چشم داشت با آن چشمان قورباغه‌ای‌اش. همان مردی که گروهبان به او می‌گفت شاشو و احمق. همه‌ی آنها نمی‌خواستند قاتل شوند. همه‌ی آنها می‌خواستند به این‌طرف و آن‌طرف تیراندازی کنند. تفنگشان را کج‌ کنند، همه‌ی آن ده نفر.

 (صحنه‌ی رژه را کوتاه پخش کرده و دوباره خاموش کنید)

 

خلاصه رسیدیم. به میدان تیر رسیدیم. به میدان 25 متری تمرین با مسلسل رسیدیم. دور تا دور میدان را با پشته‌های خاکی پوشانده بودند.

آن را از تمام دنیا جدا کرده بودند. میدان قضاوت. سایرین آنجا منتظر ما بودند، کارمند قضائی ارتش، قاضی عسکر، افسر بهداری و ستوان، که  هدایت این اعدام را عهده‌داربود، همان ستوانی که چشم‌هایش بیرون زده بود.  پشت اتاق کوچک ابزار چیزی بود که رویش را پوشانده بودند و شبیه به یک تابوت بود. تابوت! به زودی خورشید پشت تپه‌ها طلوع خواهد کرد. علف‌ها هنوز پوشیده از شبنم هستند و پرندگان از روی درختها آواز می‌خوانند. ولی آنجا یک تابوت گذاشته‌اند. و آن جلو، جائی که تیر‌ها به پشته‌های خاکی اصابت می‌کنند، پایه‌ای را در خاک فرو کرده‌اند. یکی دو ساعت دیگر اولین هنگ برای تمرین تیر‌اندازی به اینجا خواهند آمد. آنها نخواهند فهمید که اینجا چه خبر بوده است. پایه را از خاک بیرون می‌کشند، سوراخ و لکه‌های خون را با خاک می‌پوشانند. خوب ادامه بدهید! اولین نفر آماده تیراندازی!  سه سلسله تیر را بر روی سیبل مقوائی خالی می‌کند. هدف. تیرانداز وقتی که داشت قنداق تفنگ را روی شانه‌اش می‌گذاشت و مگسک را با هدف مطابقت می‌داد و انگشت اشاره‌اش را روی ماشه فشار می‌داد  ... (افکارش را قطع کردند) 

 

ستوان

 

گوش کنید!

 

راوی

 

من اصلا متوجه نشدم که او دارد به طرف ما می‌آید.

 

ستوان

 

شما وظیفه‌ی خطری دارید که باید انجام دهید.

 

راوی

 

دهانش تیک عصبی دارد. دستهایش را نیز تکان می‌دهد.

 

 

ستوان

 

شما باید یک حکم اعدام را اجرا کنید.

 

راوی

 

او سعی می‌کند که خود را سفت و سخت نشان دهد. ولی  صورتش مانند صورت دختربچه‌هاست.

 

ستوان

 

من باید طبق وظیفه‌ای که دارم به شما اطلاع دهم که این اعدام از طریق تیراندازی اجرا خواهد شد.

 

راوی

 

در هر حال، او صورت جلادها را ندارد. و بسیار جوان است.

 

ستوان

 

این مرد به جرم ترس از دشمن و فرار از خدمت زیر پرچم محکوم شده است.

 

راوی

 

ترس از دشمن! فرار از خدمت زیر پرچم! پس درست بوده!

 

 

ستوان

 

باوجود این - بحث هم ندارد- کشتن کسی سهل و آسان نیست. خاصه اینکه این شخص اونیفورم خود ما را هم به تن داشته  و انسان بسیار جوانی هم باشد.

 

 

 

راوی

 

"بحث هم ندارد." او واقعا جلاد نیست.

 

ستوان

 

بنابراین ما از یک سنت نظامی استفاده می‌کنیم، که در آن خلاصه می‌شود که در یکی از اسلحه‌ها به جای فشنگ معمولی از یک فشنگ مشقی استفاده می‌کنیم و هیچ‌ کس هم نمی‌داند که این فشنگ در کدام اسلحه نهاده شده است.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ یک فشنگ مشقی در یکی از اسلحه‌ها؟

 

ستوان

 

اسلحه‌ها را هم درجه‌دار شما پر می‌کرده و به شما تحویل می‌دهد. بعد هم از شما تحویل می‌گیرد.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ هیچ کس هم نمی‌داند که چه کسی آن را در اسلحه‌اش دارد؟

 

ستوان

 

 اگر هم کسی  نخواهد یا در کارش به هر طریقی شک کند، فرض کند که او فشنگ مشقی را در اسلحه‌اش دارد. فشنگ بی‌خطری از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

راوی

 

یک فشنگ مشقی. فشنگی از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

 

 

ستوان

 

اول کارمند قضائی ارتش حکم محکوم و تائیدیه آن را برای محکوم قرائت خواهد کرد. بعد هم نوبت قاضی عسکر است. شما طبق دستور سرگروهبان در دو دسته و در پنج متری محکوم بر جاهای خود مستقر خواهید شد. محکوم به یک ستون بسته خواهد شد، بعد هم چشم‌های او را می‌بندند.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی! فشنگی که نمی‌کشد!

 

ستوان

 

این اعدام، برای اینکه به حال محکوم مراعات شود، نه به دستور زبانی بلکه با اشاره انجام خواهد شد. به همین علت هم همه چیز باید خیلی سریع انجام شود.

 

راوی

 

چه مراعات هم می‌کنند. فشنگ مشقی! اشاره! خیلی سریع!

 

 

 

ستوان

 

موقعی که من دستم را بالا بیاورم، این به آن معناست که ضامن تفنگتان را آزاد کنید. وقتی که دستم را پائین بیاورم، این به معنای آتش است. چیزهای دیگر، اسلحه‌بر دوش، هدف گیری و غیره، همانطوری باید باشد که تمرین کردیم. در سمت چپ پیراهن محکوم تکه‌ی قرمزی دوخته شده است که باید آن را هدف بگیرید. تمام. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: اگر شما موانعی دارید یا نمی‌خواهید که وجدانتان عذاب ببیندـ در یکی از تنفگ‌ها یک فشنگ مشقی وجود دارد، که برای تمرین تیراندازی از آنها استفاده می‌شود، و اگر ... (حرفش را قطع می‌کند)

(صدای موتور یک کامیون نزدیک می شود)

 

 

راوی

 

کامیون آمد. ستوان حرفش را قطع کرد. بله. کامیون دوباره آمد، همان کامیون آبی مایل به خاکستری، با روپوش بزرگ. دو نگهبان از کامیون به پائین می‌پرند و دریچه پشت کامیون را باز می‌کنند. نردبانی به کامیون تکیه می‌دهند. و بعد محکوم پائین می‌آید، آهسته، نامطمئن، کمی به سمت چپ مایل. به دست و پای او زنجیر زده‌اند. او لباس کار محکمی به رنگ سبز سیر به تن دارد. از همان لباس کارهائی که ما هنگام تمیز کردن اسلحه یا موقع تمیز کردن زمین می‌پوشیم. او هیکل کشیده و لاغر و صورت خاکستری رنگ و بچه‌گانه‌ای دارد. صورتش به صورت جانیان شباهتی ندارد، بلکه برعکس به صورت شاگردان معابد می‌ماند. او با چشم‌های خالی و پوکش نگاهی به ما می‌اندازد، به ما که عده‌ای غمگین هستیم. ما نگاهمان را به اطراف می‌گردانیم. ستوان به ما علامت می‌دهد و ما تفنگهایمان را به اطاق ابزار می‌بریم و به درجه‌دار تحویل می‌دهیم. موقعی که ما بیرون می‌آئیم، می‌بینیم که کشیش دارد با محکوم صحبت می‌کند. ما نمی‌فهمیم که او چه می‌گوید، مثل اینکه دارد دعا می‌خواند. محکوم بوسه‌ای به صلیب نقره‌ای می‌زند و دستهایش را به هم گره می‌زند. کشیش علامت صلیب را روی هوا برای او رسم می‌کند. چه مراسمی! این مراسم اعدام چه با مهارت ترتیب داده شده است! از نردبان تا کشیش، از تابوت تا فشنگ مشقی! آن دو نگهبان محکوم را به طرف پایه می‌برند بالاپوشش را از تن درآورده و او را محکم به پایه می‌بندند. آها، درست است. دستمال هدف. دستمالی که یک دایره‌ی قرمز روی آن دوخته شده است، روی پیراهنش دیده می‌شود. دایره‌ای به اندازه کف دست. دستمال هدف، دستمالی که ما باید هدف قرار دهیم. درجه‌دار تفنگهای ما را به ما پس می‌دهد. اسلحه‌ها پر و ضامن آنها کشیده شده است. ما کافی است که تفنگهایمان را از ضامن خارج کرده و ماشه را بچکانیم. ما کلاه‌خود‌هایمان را روی سرمان می‌گذاریم و در دو دسته در پنج قدمی محکوم جلوی پایه خبردار می‌ایستیم. نزدیک، چقدر نزدیک هستیم. ما حتی می‌بینیم که سیب آدم زیر گلویش بالا و پائین می‌رود و او آب دهانش را قورت می‌دهد. دستهای بلند او مانند شاخه‌های درخت آویزان هستند. کارمند قضائی ارتش جلو می‌آید و پرونده‌ای را باز می‌کند.

 

کارمند قصائی ارتش

 

دادگاه صحرائی 411 سرباز تورستن هایپرگ[1] را به علت فرار از خدمت زیر پرچم و ترس از دشمن و فرار از خدمت سربازی به مرگ محکوم

/ 1 نظر / 75 بازدید
miko

خیلی خوب بود این داستان